📸به یادِ دو شهید مدافع حرمی که ۲۶ بهمنماه سالهای ۱۳۹۳ و ۱۳۹۵ در جبهههای مقاومت به شهادت رسیدند!
🌱شهید مصطفی زال نژاد
🌱شهید محمدهادی ذوالفقاری
🥀رفتیم که شمع ظلمت شب باشیم
آغــــوش گشودیم که در تب باشیم
🥀گفتید «مدافــــع حــــرم» اما ما
رفتیم که در حصار زینــــب باشیم
📿هدیه به روح مطهر شهدا صلوات
•.اَللهُمَّصَلِّعَلَىمُحمَّـدٍوآلمُحَمَّد.•
شـمیموصــٰال•
آقاجانم!
من به آمارزمین مشکوکم
اگراین سطح پرازآدمهاست
پس چرا یوسف زهراتنهاست؟!
"-->@ShmemVsal<--"
وسطِ عملیاتزیرِآتشفرقی براش نداشت
اذان که میشدمیگفت:↓
منمیرمموقعیتِالله...🌱
#شهیدحسینخرازی
📿 #نماز اول وقت
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ این پیش بینی ۲۱ سال پیش ِ آیت الله سید علی خامنه ای رهبر انقلاب است .:
تعجب نکنید!!!
⬅️ ۲۱ سال پیش رهبری چنین روزی را حتی با تاریخ دقیقش پیش بینی کرده بودن و راهکارش را هم داده
😳کار در فضای مجازی برابری میکند با انقلاب اسلامی
#لبیک_یا_خامنه_ای
#فضای_مجازی
@ShmemVsal
383.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عمری زدیماز دلصدا بابالحوائج را
خواندیمبعداز ربّنابابالحوائجرا..🥀
هدایت شده از کانال حسین دارابی
اینم شکار امروز
خرس گنده رفته خرس گنده برای عشق خریده
ان شاء الله توش خرس واقعی باشه بپره عشقشو بقوله😁
خلاصه بعضیا ایرانین و عرب رو نمیپرستن. ولی تا دلتون بخواد غرب رو میپرستن😐 تازه خیلیاشونم امسال عزاداران بخاطر مهسا امینی ولی خرسشون رو بهجا آوردن 😭😂
#حسین_دارابی
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت48
سرش را تکان میدهد.
_به خدا از دست شما جوونا آدم داغ میکنه؛ نمیاد!
یک لحظه تمام بدنم سرد شد. با ناراحتی پرسیدم:
-چرا؟
و به پدرم نگاه کردم.
_ چی بگم بابا، منم زنگ زدم راضیش کنم؛ اما زیر بار نرفت. میگفت کار
واجب داره.
حس کردم اگر چند جمله ی دیگر بگوید، بی اراده گریه خواهم کرد.
نمیفهمم... از جا بلند میشوم و از کوپه به سرعت خارج میشوم. از پنجره ی راهرو بیرون را نگاه میکنم. ایستاده ای و به قطار نگاه میکنی.
به زور پنجره را پایین میکشم و بغضم را فرو میخورم.
به چشمانم خیره میشوی و با غم لبخند میزنی. با گلایه بلند میگویم.
_ هنوزم میخوای اذیتم کنی؟
سرت را به چپ و راست تکان میدهی؛ یعنی نه!
اشک پلکم را خیس میکند.
_ پس چرا هیچوقت نیستی؟ الان... الانم... تنها...
نمیتوانم ادامه دهم و حرفم را نیمه تمام میکنم. صدای سوت قطار و دست تو که به نشانه ی خداحافظی بالا می آید. با پشت دست صورتم را
پاک میکنم.
_ دوست داشتم با هم بریم بشینیم جلوی پنجره فولاد!
نمیدانم چرا یکدفعه چهره ات پر از غصه میشود.
_ ریحانه، برام دعا کن!
هنوز نمیدانم علت نیامدنت چیست؛ اما انقدر دوستت دارم که نمیتوانم
شکایت کنم. دستم را تکان میدهم و قطار آهسته آهسته شروع به حرکت میکند. لب هایت تکان میخورد.
_ د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م
با ناباوری داد میزنم.
_ چی؟!
آرام لبخند میزنی!
بعد از چهل روز چیزی که مدتها در حسرتش بودم گفتی!
دست راستم را روی سینه میگذارم. تپش آرام قلبم ناشی از جمله ی آخر توست. همانی که در دل گفتی و من لب خوانی کردم. نگاهم را به گنبد طلایی میدوزم و به احترام کمی خم میشوم. جایت خالیست؛ اما من سلامت را به آقا میرسانم. یک ساعت پیش رسیدیم. همه در هتل ماندند، ولی من طاقت نیاوردم و تنها آمدم. پاهایم را روی زمین میکشم
و حیاط با صفا را از زیر نگاهم عبور میدهم. احساس آرامش میکنم.
حسی که یک عاشق برنده دارد. از اینکه بعد از چهل روز مقاومت... بالاخره
همانی شد که روز و شب برایش دعا میکردم. نزدیک اذان مغرب است و
غروب آفتاب. صحن ها را پشت سر میگذارم و میرسم مقابل پنجره
فولاد. گوشهای از یک فرش مینشینم و از شوق گریه میکنم.
مثل کسی که بالاخره از قفس آزاد شده. یاد لحظه ی آخر و چهره ی غمگینت؛
کاش بودی علی اکبر!
قرار است که یک هفته در مشهد بمانیم. دو روزش به سرعت گذشت و در تمام این چهل و هشت ساعت، تلفن همراهت خاموش بود و من دل واپس و نگران، فقط دعایت میکردم. علی اصغر کوچولو به خاطر
مدرسه اش همسفر ما نشده و پیش سجاد مانده بود. از اینکه بخواهم به
خانه تان تماس بگیرم و حالت را بپرسم خجالت میکشیدم، پس فقط منتظر ماندم تا بالاخره پدر یا مادرت دلشوره بگیرند و خبری از تو به من بدهند
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal