eitaa logo
شـمیم‌وصــٰال•
1.5هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
2.4هزار ویدیو
2 فایل
°•﷽•° سَلام‌بَرصاحِب لَحظِهایِ اِنتِظار... در کویِ تو معروفَمُ از رویِ تو مَحروم :)💛 ‌ڪپی:ذکر¹صلوآت‌،ظهوࢪآقا.. ادمین تبادل : @eftekhari735753 کانال کتابمون: @enghelabsquare أللَّھُمَ؏َـجِّلْ‌لِوَلیِڪَ‌ألْفَـــــــــرَج
مشاهده در ایتا
دانلود
شـمیم‌وصــٰال•
___
شهادت واقعاًهنراست و شهید هنرمند‌ واقعی...
بسیجی عاشق کرببلاست و کربلا را تو مپندار که شهری است در میان شهرها و نامی است در میان نامها، نه،؛ کربلا  حرم حق است و هیچ کس را جز یاران امام حسین «علیه السلام» راهی به سوی حقیقت نیست. کربلا ما را نیز در خیل کربلاییان بپذیر _[سیدمرتضی آوینی]
رمان مدافع عشق ♥️ سرش را تکان میدهد. _به خدا از دست شما جوونا آدم داغ میکنه؛ نمیاد! یک لحظه تمام بدنم سرد شد. با ناراحتی پرسیدم: -چرا؟ و به پدرم نگاه کردم. _ چی بگم بابا، منم زنگ زدم راضیش کنم؛ اما زیر بار نرفت. میگفت کار واجب داره. حس کردم اگر چند جمله ی دیگر بگوید، بی اراده گریه خواهم کرد. نمیفهمم... از جا بلند میشوم و از کوپه به سرعت خارج میشوم. از پنجره ی راهرو بیرون را نگاه میکنم. ایستاده ای و به قطار نگاه میکنی. به زور پنجره را پایین میکشم و بغضم را فرو میخورم. به چشمانم خیره میشوی و با غم لبخند میزنی. با گلایه بلند میگویم. _ هنوزم میخوای اذیتم کنی؟ سرت را به چپ و راست تکان میدهی؛ یعنی نه! اشک پلکم را خیس میکند. _ پس چرا هیچوقت نیستی؟ الان... الانم... تنها... نمیتوانم ادامه دهم و حرفم را نیمه تمام میکنم. صدای سوت قطار و دست تو که به نشانه ی خداحافظی بالا می آید. با پشت دست صورتم را پاک میکنم. _ دوست داشتم با هم بریم بشینیم جلوی پنجره فولاد! نمیدانم چرا یکدفعه چهره ات پر از غصه میشود. _ ریحانه، برام دعا کن! هنوز نمیدانم علت نیامدنت چیست؛ اما انقدر دوستت دارم که نمیتوانم شکایت کنم. دستم را تکان میدهم و قطار آهسته آهسته شروع به حرکت میکند. لب هایت تکان میخورد. _ د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م با ناباوری داد میزنم. _ چی؟! آرام لبخند میزنی! بعد از چهل روز چیزی که مدتها در حسرتش بودم گفتی! دست راستم را روی سینه میگذارم. تپش آرام قلبم ناشی از جمله ی آخر توست. همانی که در دل گفتی و من لب خوانی کردم. نگاهم را به گنبد طلایی میدوزم و به احترام کمی خم میشوم. جایت خالیست؛ اما من سلامت را به آقا میرسانم. یک ساعت پیش رسیدیم. همه در هتل ماندند، ولی من طاقت نیاوردم و تنها آمدم. پاهایم را روی زمین میکشم و حیاط با صفا را از زیر نگاهم عبور میدهم. احساس آرامش میکنم. حسی که یک عاشق برنده دارد. از اینکه بعد از چهل روز مقاومت... بالاخره همانی شد که روز و شب برایش دعا میکردم. نزدیک اذان مغرب است و غروب آفتاب. صحن ها را پشت سر میگذارم و میرسم مقابل پنجره فولاد. گوشهای از یک فرش مینشینم و از شوق گریه میکنم. مثل کسی که بالاخره از قفس آزاد شده. یاد لحظه ی آخر و چهره ی غمگینت؛ کاش بودی علی اکبر! قرار است که یک هفته در مشهد بمانیم. دو روزش به سرعت گذشت و در تمام این چهل و هشت ساعت، تلفن همراهت خاموش بود و من دل واپس و نگران، فقط دعایت میکردم. علی اصغر کوچولو به خاطر مدرسه اش همسفر ما نشده و پیش سجاد مانده بود. از اینکه بخواهم به خانه تان تماس بگیرم و حالت را بپرسم خجالت میکشیدم، پس فقط منتظر ماندم تا بالاخره پدر یا مادرت دلشوره بگیرند و خبری از تو به من بدهند ✨نویسنده:میم سادات هاشمی @ShmemVsal
رمان مدافع عشق ♥️ چنگالم را در ظرف سالاد فشار میدهم و مقدار زیادی کاهو با سس را یک جا میخورم. فاطمه به پهلویم میزند. _ آروم بابا، همه ش مال توئه! ادای مسخره ای درمی آورم و با دهان پر جواب میدهم. _ دکتر... دیر شده، میخوام برم حرم. _ وا! خب همه قراره فردا بریم دیگه. _ نه. من طاقت نمیارم. شیش روزش گذشته؛ دیگه فرصت زیادی نمونده. فاطمه با کنترل تلویزیون را روشن و صدایش را صفر میکند. _ بیا و نصفه شبی از خر شیطون بیا پایین! چنگالم را طرفش تکان میدهم. _ اتفاقًا این آقا شیطون پدرسوخته ست که تو مخ تو رفته تا منو پشیمون کنی. _ وا... بابا ساعت سه نصفه شبه، همه خوابن! _ من میخوام نماز صبح حرم باشم! دلم گرفته فاطمه. یادت می افتم و سالاد را با بغض قورت میدهم. _ باشه. حداقل به پذیرش هتل بگو برات آژانس بگیرن. تو تاریکی پیاده نریا! سرم را تکان میدهم و از روی تخت پایین می آیم. در کمد را باز میکنم، لباس خوابم را عوض میکنم و به جایش مانتوی بلند و شیری رنگم را میپوشم. روسری ام را لبنانی میبندم و چادرم را سر میکنم. فاطمه با موهای به هم ریخته خیره خیره نگاهم میکند. میخندم و با انگشت اشاره موهایش را نشان میدهم _ مثل خُلا شدی! اخم میکند و درحالی که با دست هایش سعی میکند وضع بهتری به پریشانی اش بدهد میگوید. _ ایش... تو زائری یا فوضول؟! زبانم را بیرون میآورم. _ جفتش شلمان خانوم. آهسته از اتاق خارج میشوم و پاورچین پاورچین اتاق دوم سوئیت را رد میکنم. از داخل یخچال کوچک کنار اتاق یک بسته شکالت و بطری آب برمیدارم و بیرون میزنم. تقریبًا تا آسانسور میدوم و مثل بچه ها دکمه ی کنترلش را هی فشار میدهم و بی خود ذوق میکنم؛ شاید از این خوشحالم که کسی نیست و مرا نمیبیند؛ اما یکدفعه یاد دوربین های مداربسته می افتم و انگشتم را از روی دکمه برمیدارم. آسانسور که میرسد سریع سوارش میشوم و درعرض یک دقیقه به لابی میرسم. در بخش پذیرش، خانومی شیک پوش پشت کامپیوتر نشسته بود و خمیازه میکشید. با قدم های بلند به سمتش میروم. _ سلام خانوم. شبتون بخیر! _ سلام عزیزم، بفرمایید؟ _ یه ماشین تا حرم میخواستم. _ برای رفت و برگشت؟ _ نه فقط ببره. لبخند مصنوعی میزند و اشاره میکند که منتظر روی مبل های کنار هم چیده شده بنشینم. ** در ماشین را باز میکنم و پیاده میشوم. هوای نیمه سرد و ابری و منی که با نفس، عطر خوش فضا رامیبلعم. سر خم میکنم و از پنجره به راننده میگویم: _ ممنون آقا؛ میتونید برید. بگید هزینه رو به حساب بزنن. راننده ی میانسال پنجره را بالا میدهد و حرکت میکند. ✨نویسنده:میم سادات هاشمی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر نام تو زیباست اباعبدالله ذکر طوفانی یااباعبدالله _کربلایی حسن عطایی
هدایت شده از شـمیم‌وصــٰال•
أللَّھُمَ؏َـجِّلْ‌لِوَلیِڪَ‌ألْفَـــــــــرَج💛🌿
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌‏السَّلامُ‌علیکَ‌یا‌بقیَّةَ‌الله‌ یا‌اباصالحَ‌المهدی یا‌خلیفةَ‌الرَّحمنُ‌یا‌شریکَ‌القرآن‌ ایُّها‌الاِمامَ‌الاِنسِ‌و‌الجّانّ‌ سیِّدی‌و‌مَولایْ‌الاَمان‌الاَمان...🌱 صبحتون مهدوی 💚 @ShmemVsal
ای بنای حرم عدل و امان را بانی وی ز رخسار تو آفاقْ همه نورانی که گمان داشت که با آن همه تشریف و جلال یوسف فاطمه یک عمر شود زندانی؟ شهادت امام موسی کاظم (ع) تسلیت باد🖤 @ShmemVsal