رمان مدافع عشق ♥️
#پارت48
سرش را تکان میدهد.
_به خدا از دست شما جوونا آدم داغ میکنه؛ نمیاد!
یک لحظه تمام بدنم سرد شد. با ناراحتی پرسیدم:
-چرا؟
و به پدرم نگاه کردم.
_ چی بگم بابا، منم زنگ زدم راضیش کنم؛ اما زیر بار نرفت. میگفت کار
واجب داره.
حس کردم اگر چند جمله ی دیگر بگوید، بی اراده گریه خواهم کرد.
نمیفهمم... از جا بلند میشوم و از کوپه به سرعت خارج میشوم. از پنجره ی راهرو بیرون را نگاه میکنم. ایستاده ای و به قطار نگاه میکنی.
به زور پنجره را پایین میکشم و بغضم را فرو میخورم.
به چشمانم خیره میشوی و با غم لبخند میزنی. با گلایه بلند میگویم.
_ هنوزم میخوای اذیتم کنی؟
سرت را به چپ و راست تکان میدهی؛ یعنی نه!
اشک پلکم را خیس میکند.
_ پس چرا هیچوقت نیستی؟ الان... الانم... تنها...
نمیتوانم ادامه دهم و حرفم را نیمه تمام میکنم. صدای سوت قطار و دست تو که به نشانه ی خداحافظی بالا می آید. با پشت دست صورتم را
پاک میکنم.
_ دوست داشتم با هم بریم بشینیم جلوی پنجره فولاد!
نمیدانم چرا یکدفعه چهره ات پر از غصه میشود.
_ ریحانه، برام دعا کن!
هنوز نمیدانم علت نیامدنت چیست؛ اما انقدر دوستت دارم که نمیتوانم
شکایت کنم. دستم را تکان میدهم و قطار آهسته آهسته شروع به حرکت میکند. لب هایت تکان میخورد.
_ د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م
با ناباوری داد میزنم.
_ چی؟!
آرام لبخند میزنی!
بعد از چهل روز چیزی که مدتها در حسرتش بودم گفتی!
دست راستم را روی سینه میگذارم. تپش آرام قلبم ناشی از جمله ی آخر توست. همانی که در دل گفتی و من لب خوانی کردم. نگاهم را به گنبد طلایی میدوزم و به احترام کمی خم میشوم. جایت خالیست؛ اما من سلامت را به آقا میرسانم. یک ساعت پیش رسیدیم. همه در هتل ماندند، ولی من طاقت نیاوردم و تنها آمدم. پاهایم را روی زمین میکشم
و حیاط با صفا را از زیر نگاهم عبور میدهم. احساس آرامش میکنم.
حسی که یک عاشق برنده دارد. از اینکه بعد از چهل روز مقاومت... بالاخره
همانی شد که روز و شب برایش دعا میکردم. نزدیک اذان مغرب است و
غروب آفتاب. صحن ها را پشت سر میگذارم و میرسم مقابل پنجره
فولاد. گوشهای از یک فرش مینشینم و از شوق گریه میکنم.
مثل کسی که بالاخره از قفس آزاد شده. یاد لحظه ی آخر و چهره ی غمگینت؛
کاش بودی علی اکبر!
قرار است که یک هفته در مشهد بمانیم. دو روزش به سرعت گذشت و در تمام این چهل و هشت ساعت، تلفن همراهت خاموش بود و من دل واپس و نگران، فقط دعایت میکردم. علی اصغر کوچولو به خاطر
مدرسه اش همسفر ما نشده و پیش سجاد مانده بود. از اینکه بخواهم به
خانه تان تماس بگیرم و حالت را بپرسم خجالت میکشیدم، پس فقط منتظر ماندم تا بالاخره پدر یا مادرت دلشوره بگیرند و خبری از تو به من بدهند
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت49
چنگالم را در ظرف سالاد فشار میدهم و مقدار زیادی کاهو با سس را یک جا میخورم. فاطمه به پهلویم میزند.
_ آروم بابا، همه ش مال توئه!
ادای مسخره ای درمی آورم و با دهان پر جواب میدهم.
_ دکتر... دیر شده، میخوام برم حرم.
_ وا! خب همه قراره فردا بریم دیگه.
_ نه. من طاقت نمیارم. شیش روزش گذشته؛ دیگه فرصت زیادی نمونده.
فاطمه با کنترل تلویزیون را روشن و صدایش را صفر میکند.
_ بیا و نصفه شبی از خر شیطون بیا پایین!
چنگالم را طرفش تکان میدهم.
_ اتفاقًا این آقا شیطون پدرسوخته ست که تو مخ تو رفته تا منو پشیمون
کنی.
_ وا... بابا ساعت سه نصفه شبه، همه خوابن!
_ من میخوام نماز صبح حرم باشم! دلم گرفته فاطمه.
یادت می افتم و سالاد را با بغض قورت میدهم.
_ باشه. حداقل به پذیرش هتل بگو برات آژانس بگیرن. تو تاریکی پیاده نریا!
سرم را تکان میدهم و از روی تخت پایین می آیم. در کمد را باز میکنم، لباس خوابم را عوض میکنم و به جایش مانتوی بلند و شیری رنگم را میپوشم. روسری ام را لبنانی میبندم و چادرم را سر میکنم. فاطمه با موهای به هم ریخته خیره خیره نگاهم میکند. میخندم و با انگشت
اشاره موهایش را نشان میدهم
_ مثل خُلا شدی!
اخم میکند و درحالی که با دست هایش سعی میکند وضع بهتری به پریشانی اش بدهد میگوید.
_ ایش... تو زائری یا فوضول؟!
زبانم را بیرون میآورم.
_ جفتش شلمان خانوم.
آهسته از اتاق خارج میشوم و پاورچین پاورچین اتاق دوم سوئیت را رد میکنم. از داخل یخچال کوچک کنار اتاق یک بسته شکالت و بطری آب
برمیدارم و بیرون میزنم. تقریبًا تا آسانسور میدوم و مثل بچه ها دکمه ی کنترلش را هی فشار میدهم و بی خود ذوق میکنم؛ شاید از این خوشحالم
که کسی نیست و مرا نمیبیند؛ اما یکدفعه یاد دوربین های مداربسته می افتم و انگشتم را از روی دکمه برمیدارم. آسانسور که میرسد سریع سوارش میشوم و درعرض یک دقیقه به لابی میرسم. در بخش پذیرش،
خانومی شیک پوش پشت کامپیوتر نشسته بود و خمیازه میکشید. با
قدم های بلند به سمتش میروم.
_ سلام خانوم. شبتون بخیر!
_ سلام عزیزم، بفرمایید؟
_ یه ماشین تا حرم میخواستم.
_ برای رفت و برگشت؟
_ نه فقط ببره.
لبخند مصنوعی میزند و اشاره میکند که منتظر روی مبل های کنار هم چیده شده بنشینم.
**
در ماشین را باز میکنم و پیاده میشوم. هوای نیمه سرد و ابری و منی که
با نفس، عطر خوش فضا رامیبلعم. سر خم میکنم و از پنجره به راننده
میگویم:
_ ممنون آقا؛ میتونید برید. بگید هزینه رو به حساب بزنن.
راننده ی میانسال پنجره را بالا میدهد و حرکت میکند.
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
شـمیموصــٰال•
اَلسّلامُ عَلیک أیهَاالْعَبْدُالصّالِحُ الْمُطِیعُ للّه
Hasan AtaeiHasan Ataei - Mazhareh Eghtedar.mp3
زمان:
حجم:
10.5M
مظهراقتدار حسن عطایی
شور طوفانی...!
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر نام تو زیباست اباعبدالله
ذکر طوفانی یااباعبدالله
_کربلایی حسن عطایی
هدایت شده از شـمیموصــٰال•
أللَّھُمَ؏َـجِّلْلِوَلیِڪَألْفَـــــــــرَج💛🌿
السَّلامُعلیکَیابقیَّةَالله
یااباصالحَالمهدی
یاخلیفةَالرَّحمنُیاشریکَالقرآن
ایُّهاالاِمامَالاِنسِوالجّانّ
سیِّدیومَولایْالاَمانالاَمان...🌱
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
صبحتون مهدوی
#امام_زمان💚
@ShmemVsal
ای بنای حرم عدل و امان را بانی
وی ز رخسار تو آفاقْ همه نورانی
که گمان داشت که با آن همه تشریف و جلال
یوسف فاطمه یک عمر شود زندانی؟
شهادت امام موسی کاظم (ع) تسلیت باد🖤
#شهادت_امام_کاظم
@ShmemVsal