🌿💕🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿
🌿💕🌿
💕🌿
🌿
ࢪمـان_پـلاڪ_پـنـہانـ ••
#پاࢪت_دهم
ــ سلام ،خسته نباشی،همین الان
سریع به سمت ماشین می رود که با صدای کمیل سرجایش می ایستد:
ــ حدیث کجاست؟
ــ الان میاد،داره با یکی از همکلاسیامون صحبت میکنه.
سریع سوار ماشین می شود و با گوشی خودش را سرگرم می کند ،تا حرفی یا کاری
نکند که کمیل به او شک کند که حرف هایش را شنیده.
با آمدن حدیث،حرکت میکنند ،سمانه خیره به گوشی به حرف های کمیل فکر می کرد
،نمی توانست از چیزی سردربیاورد.
وضع مالی کمیل خوب بود ولی نه آنقدر که،کسی دنبال مال و ثروتش باشد ،و نه
خلافکار بود که پلیس دنبال او باشد،احساس می کرد سرش از فکر زیاد هر آن ممکن
است منفجر شود.
با تکان های دست حدیث به خودش آمد:
ــ جانم
ــ کجایی ؟؟کمیل دوساعته داره صدات میکنه
سمانه به آینه جلو نگاهی می اندازد و متوجه نگاه مشکوک کمیل می شود.
ــ ببخشید حواسم نبود
ــ گفتم میاید خونه ما یا خونتون؟
حدیث با خوشحالی دوباره به سمت سمانه چرخید و گفت:
ــ بیا خونمون سمانه،جان من بیا
سمانه لبخندی زد تا کمیل به او شک نکند؛
ــ نه عزیزم نمیتونم باید برم مامان تنهاست.
حدیث با چهره ای ناراحت سر جایش برگرشت،سمانه نگاهش را به بیرون دوخت،و
ناخوداگاه به ماشین ها نگاه می کرد تا شاید اثری از ماشین مرموز صبح پیدا کند،اما
چیزی پیدا نکرد.
ادامـہ داࢪد ..
╭───── • ◆ • ─────╮
@ShmemVsal
╰───── • ◆ • ─────╯
🌿
💕🌿
🌿💕🌿
💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿
🌿💕🌿
💕🌿
🌿
ࢪمـان_پـلاڪ_پـنـہانـ ••
#پاࢪت_یازدهم
با ایستادن ماشین ،سمانه از کمیل تشکر کرد،وبعد از تعارف که،برای نهار به خانه ی
آن ها بیایند، وارد خانه شد،بعد از اینکه در را بست صدای لاستیک های ماشین
کمیل به گوشش رسید.
ــ خسته نباشی مادر
سمانه نگاهی به مادرش که با سینی که کاسه ی آش در آن بود انداخت
ــ سلامت باشی ،کجا داری میری؟
ــ آش درست کردم،دارم میبرم خونه محسن،ثریا دوست داره
سمانه به مهربانی مادرش ،لبخندی زد و سینی را از او گرفت ؛
ــ خودم میبرم
ــ دستت درد نکنه
سمانه از خانه خارج می شود،و آیفون خانه ی روبه رویی را می زند،ثریا با دیدن
سمانه در را باز می کند.
ــ سلام بر اهل خانه
ثریا دستان خیسش را خشک می کند و به استقبال خواهر شوهرش آمد؛
ــ بیا تو عزیزم
ــ نه ثریا خستم،این آشو مامانم برات فرستاد
ــ قربونش برم،دستش دردنکنه
ــ نوش جان،این جیگر عمه کجاست?
ــ مهدِ،محسن رفته بیارتش
ــ از طرف من ببوسش ،به داداش سلام برسون
ــ سلامت باشی عزیزم،میمومدی مینشستی یکم
ــ ان شاءالله یه روز دیگه
سمانه به خانه برمی گردد،به اتاقش پناه می برد ،کیف و چادرش را روی تخت پرت
می کند،و به در تکیه می دهد،چشمانش را می بندد،نمی داند چرا آنقدر ذهنش
مشغول ،کارهای کمیل شده ،یا شاید او خیلی به همه چیز حساس شده
ادامـہ داࢪد ..
╭───── • ◆ • ─────╮
@ShmemVsal
╰───── • ◆ • ─────╯
🌿
💕🌿
🌿💕🌿
💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿💕🌿
شـمیموصــٰال•
«یَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِهِ»
"یعنیای خدایی که تمام گرهها به وسیله شما باز میشود. محال است بدون اذن خدا هیچ گرهای باز شود. گرهگشا و حلال مشکلات صد در صد خود خداست، بقیه هم اگر کاری میکنند باز به اذن خدا، به امر خدا، به حول و قوه خدا است. منشأ و گرهگشا اوست'🤍🌱'
هدایت شده از شـمیموصــٰال•
asma khoda [fara-download.ir].mp3
زمان:
حجم:
2.5M
اذان مغرب ب افق تهران...🌱
التماس دعا...