هدایت شده از شـمیموصــٰال•
asma khoda [fara-download.ir].mp3
زمان:
حجم:
2.5M
اذان مغرب ب افق تهران...🌱
التماس دعا...
شـمیموصــٰال•
فلتقع بالحب مع شخصا يرى أن حزنك
هو أكبر مصائبه.
«دلبسته کسی شو، که غمگین شدنِ تو،
بزرگترین دلنگرانیاش باشد.» 🤍🌻
°•@ShmemVsal°•
هدایت شده از ⌟حافظانِامنیت⌜
-حاجحسینیکتا🌱
ـــــــــــــــــــ ـ
چه فرقے میکند نشستن روی نیمکت مدرسه
در کنار همکلاسےها یا نشستن روی صندلے اتوبوس در کنار همسنگران؟
مهم این است که «من المهد الیاللحد»
از گهواره تا گور، انسان در جادهی مبارزه
حرکت کند و این نشستنها اگر در این صراط
و مسیر باشد عین تحرک و پویایے و شدن است!
「حافظان امنیت」
🌿💕🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿
🌿💕🌿
💕🌿
🌿
ࢪمـان_پـلاڪ_پـنـہانـ ••
#پاࢪت_سیزدهم
ــ نمیدونم حتما قسمت برادرا ازش دعوت کردند ،اینقدر خودتو حرص نده
ــ حدیث تو چرا این رشته رو انتخاب کردی؟؟
حدیث که از سوال سمانه تعجب کرد ،چند ثانیه فکر کرد و گفت:
ــ نمیدونم شاید به خاطر اینکه تو یک دانشگاه خوب اونم شهر خودم قبول شدم و
اینکه تو هم هستی
ــ اما من وقتی علوم سیاسی انتخاب کردم،دغدغه داشتم ،الان انتخابات نزدیکه،باید
دغدغه تک تک ما انتخابات باشه
ــ خب چه ربطی به آقای بشیری داره؟؟
ــ همین دیگه،دغدغه ی ما باید آروم نگه داشتن دانشگاه باشه نه برنامه ریزی واسه
تخریب نامزد ها.
حدیث دانشگاه ما تو موقعیت حساسی قرار داره،کاری که بشیری
داره انجام میده،بزرگترین اشتباهه بخصوص که با اسم بسیج داره اینکارو میکنه،اگه
به کارش ادامه بده،دانشگاه میشه میدون جنگ.
ــ نمیدونم چی بگم سمانه،الان که فکر میکنم میبینم حرفای تو درسته ولی چیکار
میشه کرد
ــ میشه کاری کرد،من عمرا در مقابل این قضیه ساکت بشینم
ــ حالا بعد در موردش فکر میکنیم،کافیتو بخور یخ کرد
سمانه تشکری کرد و کافی را به دهانش نزدیک کرد.
سمانه ضربه ای به در زد و با شنیدن "بفرمایید"وارد اتاق شد:
ــ سلام،خسته نباشید...
ادامـہ داࢪد ..
╭───── • ◆ • ─────╮
@ShmemVsal
╰───── • ◆ • ─────╯
🌿
💕🌿
🌿💕🌿
💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿
🌿💕🌿
💕🌿
🌿
ࢪمـان_پـلاڪ_پـنـہانـ ••
#پاࢪت_دوازدهم
آرام زمزمه کرد:
ــ آره آره ،من خیلی همه چیو بزرگ میکنم
و سعی کرد خودش را قانع کند ،که حرف های کمیل اصلا مشکوک نبودند و ماشین
و تعقیبی در کار نبود..
سمانه عصبی به طرف خروجی دانشگاه راه می رفت که بازویش کشیده شد،عصبی
برگشت، که با کسی که بازویش را کشیده ،دعوایی کند
با دیدن حدیث ،اخمی کرد و با تشر گفت:
ــ چیه؟چی می خوای
حدیث بخاطر اینکه پشت سر سمانه دویده بود در حالی که نفس نفس می زد
گفت:
ــ سرمن داد نزن،با آقای بشیری دعوات شده به من ربطی نداره
ـ اسمشو نیار،اینقدر عصبیم که اگه می شد همونجا حسابشو می رسیدم
ــ باشه آروم باش ،بیا بریم همین کافه روبه روی دانشگاه ،هم یه چیزی بخوریم هم
باهم حرف بزنیم
سمانه به علامت پذیرفتن پیشنهاد حدیث سرش را تکان داد.
پشت میز نشستند ،حدیت بعد از دادن سفارش روبه روی سمانه که خیره به بیرون
بود ،نشست؛
ــ الان حرف بزن،چرا اینقدر عصبی شدی وسط جلسه؟
ــ چرا عصبی شدم؟ اصلا دیدی چی میگفت ،نزدیکه انتخاباته به جای اینکه سعی
کنیم جو دانشگاه آروم بمونه اومده برامون برنامه می ریزه چطور وجه ی بقیه
نامزدهارو خراب کنیم.
با رسیدن سفارشات سمانه ساکت شد،با دور شدن گارسون روبه حدیث گفت:
ــ اصلا اینا به کنار،این جلسه مگه مخصوص فعالین بسیج دانشگاه نبود ؟؟
ــ خب آره
ــ پس این بشیری که یک ماهه عضو شده براچی تو جلسه بود؟
ادامـہ داࢪد ..
╭───── • ◆ • ─────╮
@ShmemVsal
╰───── • ◆ • ─────╯
🌿
💕🌿
🌿💕🌿
💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿💕🌿
یـھقسمتتودعاۍڪمیلهستكمیگھ:
‹ خدایـامراباآنچهازاسرارِنھهانم ؛
میدانۍرسوا مساز✨ ›
-بنظرمقشنگتریندعایۍكمیتونیم
ازخـدابخوایمهمـینھه . . ˘˘!☁️