کتابخانهٔخیابان64
؛ قلم ِدر دستان ِمن و تو ، همان سلاحیست که میتواند هم نقش خوب را بازیگری کند و هم نقش بد را ! میتواند بکشد ، زندگی ببخشد ، اشک جاری کند ، غم در دل بیاندازد!
قلم ، سه حرف است و یککلمه ، اما هزاران راز نحفه در درون قلب خود جای داده است! رازها و خاطرات ، خاطرات و داستانها ،داستانها و حماسهها !
او همان وسیلهای است که میتواند منجر به ساخت دنیایی در آن سوی تفکر ها بساز.
و یا شخصی را خالق باشد ، و به وسیلهای جان ببخشد ! ابر را گریان ببیند و آسمان را غران ، زمین را تشنه و گُل را خسته! و اینجا آغاز ِسخنیاست که گفتنذ نویسندگان خطرناکاند اما آن کسی که چنین گفت بیخبر است که قلم خطرناک است ، نه نویسنده! و تا وقتی قلم در دستان نویسندهای نباشد، هیچ دنیایی ساخته نمیشود و هیچ شخصی خلق نخواهد شد ، قلم ، قلب را نوازش میکند و مغز را قلقلک میدهد و دنیاها و انسان ها و حماسه ها را میآفریند!
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten
کتابخانهٔخیابان64
؛ صدا صدای آینده است! نوای روزگارانی که در نزدیکی ما و شاید نیز دور از ما ،در انتظار ماست.
او ایستاده ، بر آخر ِپله های صعود ، لبخندی دارد که شبیه لبخند ِماست. لبخندی منتظر!
او به طوفان های ما مینگرد ، آنها را خوب به خاطر میسپارد ، جای دردها و زخم هارا خوب حفظ میکند!
او من و توست در آینده ، بر این زخم ها نمک نمیپاشد! دردها را تازه نمیکند و طوفان هارا برنمیگرداند.
او به یاد میاورد برایت ، وقتی از این تنگنا ها طوفان ها رها شدی و صعود نمودی و به او رسیدی ، برایت به یاد میآورد دردها را تا بگوید که از یاد نبر ، این تلاش تو ، صعود را تقدیمت کرد ، دردها تو را ساخت زخم ها تو را به بالا کشاند!
او ، بر تو میخندد ،منتظر من و توست تا به او برسیم و پس از هربار ناامیدی ما ،تکهای از روحش ناپدید میشود!
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten
کتابخانهٔخیابان64
مثل ِآن باغ ِبیگل در بیابان ،
مثل ِآن غنچهی پژمرده میان آن باغ ،
و مثل لبخند ِباغ ، پس از هربار دیدن ِغنچه ! به امید ِسرزندگیاش که سالهاست از دست داده!
من ، همانند همان باغم ،
که امیدش به غنچه بسته است .
و تو آن غنچهای ، که مرا نور میدهد برای زندگی .
آن روز غنچه خندید ، و باغ به این خندهاش گریست . باغ گفتش: بمان ، غنچه نشنید و برفت و باغ همچنان میگریست..
مثل ِتو ، و آن لبخند ِشیرینت ؛
آن لبخند ِشیرین و پرامیدت ، هنگام خداحافظی!
گفتمت بمان ، گل ِسرخ ِباغم ،
نشنیدی و چمدان بستی ُرفتی !
,, حال من ماندهام ، قلبی عاشق ؛
باغی پژمرده و خانهای ساکت !
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten
کتابخانهٔخیابان64
غم ِشبهای قدر ،
برای بچه شیعه غم ِیتیمیِ.
به احترام ِبابا علی ، به احترام ِ20سال حرفهای در گوش ِچآه علی ، به احترام ِغم ِتنهایی ِپدر ، عزاداریم.
دعاگویماباشید و حلالکنید رفقا.