eitaa logo
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
102 دنبال‌کننده
136 عکس
6 ویدیو
0 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ اینجا چای دم‌میکنیم با رایحه‌ی بابونه ، در میان کتابهای ِشعر و دست نویس های کوچک‌‌☕️ ‌ با من حرف بزن ؛ https://harfeto.timefriend.net/17374853167601 ‌ ‌ این‌کتابخانه‌‌قدیمی‌به‌ایتا‌بازگشت٭ رسم 'بازارسال' بسی زیباتره.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌؛ می‌شود زمان را نگه داشت ؟و ایا می‌شود به عقب بازگشت ؟ وقت بازگشت است ، برای ما ! گم کرده‌ای داریم که دیر متوجهٔ نبودش شدیم ، دیر جای خالی‌اش را حس کردیم ، دیر صدایش را شنیدیم! گم کردهٔ ما زیباست ، میان ِکوچه نشسته است و نارنجی را میان دستانش گرفته و آرام می‌گرید ، آرام اشک های مروارید مانندش بر گونه هایش می‌لغزند! ‌ ‌گم کردهٔ من ، کودکی‌ست که مدتها پیش به قول آن شاعر ، نامش از دستم افتاد و گم گشت! کودکی که با لبخند ِمن ، می‌خندید و چشمانش چقدر شبیه من است ! گم کرده‌ی من ، دخترک ِشیرین ِکودکی‌هایم! من سالهاست که نوای گریه‌ات را نشنیدم ! و من سالهاست تو را فراموش کردم! فراموش کردم که کودکی در انتظار ِمن ، در درون من است! افسوس که زمان باز نمی‌گردد و آنچه گم کرده‌ام ، تا ابد گم شده و در میان تاریخ رها‌شده ، باقی خوآهد ماند. ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌؛ زمانی که این را میخوانی ، روز است یا شب؟ شاید حین جمع کردن وسایل هایم این نامه را ببینی. وقتی که این را می‌نویسم ، دلتنگی قلبم را می‌فشارد ، آخرین آغوشمان از بهر رفع دلتنگی نبود! زمانی که این را مینویسم ، هوا تاریک است ، خانه در سکوت فرو رفته و من ، من پشت آن میز چوبی ، با نور چراغ کوچکی می‌نویسمش ، نامه‌ای برای تو! زمانی که این را میخوانی ، شاید میان آسمان ها ، دست در دست فرشتگان قدم میزنم و جسمَم ، به آرامی خفته است ! بدون هیچ درد. زمانی که این را میخوانی ، شاید تنهایی ، شاید اطرافت شلوغ است ، فکرت شلوغ است ، نمیدانم ، اما بگذار آخرین خواسته هایم را برایت بگویم. دوستت دارم و می‌خوام که از خردسالانت چون پاره‌ای از جانت مواظبت کنی ، بمانی ، تنهایشان نگذاری! خودت نیز تنها نمان ، کسی را پیدا کن تا لایقت باشند بیش از من ، کسی را بجوی که جایگزین ِمن ، در خانه‌ای باشد که من چیدمش. و عذر میخواهم ، از تو ، از آن خردسالان ، رفتنم دست خود نبود و سرنوشت فرصتی نداد تا درد هایم را کسی التیام بخشد. دوست دار ِتو ، من! ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 | |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ؛ ما آرام‌تر ها ، ما ادم های متبسم ، که لبخند را چون وظیفه‌ای اجباری ، بر لبان خسته خویش حفظ می‌کنیم ، ما امید دهندگانی هستیم که خویش از آنان که بر قلب‌هایشان امید هدیه می‌دهیم ، غمگین‌تر بودیم! وبه قلم سوگند که می‌آورد بر قلب‌هایمان ارامش‌را ، آسودگی را و پروبال میدهد به تن ِرنجور و غم‌دیده‌ی ما به فکر و ذهن مشوش و مغموم و محزونمان. دلم پر و بال می‌خواهد ،پروبالی از جنس قدم‌نهادن بر خیال. ذهنم ی‌خواهد غرق شود در جنگل‌های داستان پیش پریان و موجوداتی که فراسوی باورهای ماست ی‌خواهم بجنگم در میدان جنگ همراه با فریادها و نوای برهم خوردن تیغه شمشیر بجنگم! عشق را در لبخند های آن شخص مهجور و مجهول بنگرم. اما افسوس که اکنون در اتاق خویش ، در همین چهار دیواری! میان کتاب‌ها و کاغذها ، بر روی تخت افتاده‌ام و چه می‌کنم؟ جز فکر کردن ، اندیشیدن به عشق هایی که خالص بودند ولی غیرواقعی! ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |