eitaa logo
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
102 دنبال‌کننده
136 عکس
6 ویدیو
0 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ اینجا چای دم‌میکنیم با رایحه‌ی بابونه ، در میان کتابهای ِشعر و دست نویس های کوچک‌‌☕️ ‌ با من حرف بزن ؛ https://harfeto.timefriend.net/17374853167601 ‌ ‌ این‌کتابخانه‌‌قدیمی‌به‌ایتا‌بازگشت٭ رسم 'بازارسال' بسی زیباتره.
مشاهده در ایتا
دانلود
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ؛ ما آرام‌تر ها ، ما ادم های متبسم ، که لبخند را چون وظیفه‌ای اجباری ، بر لبان خسته خویش حفظ می‌کنیم ، ما امید دهندگانی هستیم که خویش از آنان که بر قلب‌هایشان امید هدیه می‌دهیم ، غمگین‌تر بودیم! وبه قلم سوگند که می‌آورد بر قلب‌هایمان ارامش‌را ، آسودگی را و پروبال میدهد به تن ِرنجور و غم‌دیده‌ی ما به فکر و ذهن مشوش و مغموم و محزونمان. دلم پر و بال می‌خواهد ،پروبالی از جنس قدم‌نهادن بر خیال. ذهنم ی‌خواهد غرق شود در جنگل‌های داستان پیش پریان و موجوداتی که فراسوی باورهای ماست ی‌خواهم بجنگم در میدان جنگ همراه با فریادها و نوای برهم خوردن تیغه شمشیر بجنگم! عشق را در لبخند های آن شخص مهجور و مجهول بنگرم. اما افسوس که اکنون در اتاق خویش ، در همین چهار دیواری! میان کتاب‌ها و کاغذها ، بر روی تخت افتاده‌ام و چه می‌کنم؟ جز فکر کردن ، اندیشیدن به عشق هایی که خالص بودند ولی غیرواقعی! ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ؛ هنوز مانده‌است که از پای در آییم ،هنوز بر ایستادگی خویش تاکید داری و همچنان ، چون کوه استواریم و چه تواند که مارا بر اندازد ؟ ما همان هاییم که آموخته‌ایم به خود تکیه کردن را ، به استوار و مستحکم ایستادن در راهی که تنمان را به مانند جنگجویی زخمی می‌کند! هر قدم ، هر تفس ، هر نگاه ، هر آه ؛ خستگانی هستیم که هنوز به پاره آجر های دیوار ِفروریخته‌ی خویش ، تکیه زده‌ایم و امید داریم! به چه امید داریم ؟ امید چیست ؟ ماندنی‌ست ؟ امید را به خویش داریم و امید همان فریاد ِ'بروجلو'ایست که درونمان بر سر تن خسته‌ی ما میزند! و ما امید داریم ، به ققنوس شدن! به برخواستن از خاکستر وجودمان و درخشیدن به سان خورشید. ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ؛ با همان کت ِبلند قهوه‌ای رنگش و آن کلاه ِبرت که رنگش با لباسش همخوانی داشت ، در خیابان قدم می‌نهاد . چتر بی رنگی را بالای سرش نگاه داشته بود تا توسط قطرات کوچک باران ، خیس نشود! نوای پوتین هایش روی سنگ‌فرش خیابان ، همراه با طنین باران موسیقی‌ای شگفتا آفریده بودند . ایستاد ، به مقابلش می‌نگریست ، به فرد روبه‌رویش ! مردی با کت ِچرم ، شالگردنی خاکستری و چتری مشکی مقابلش بود . مرد ، لبخند بر لب داشت . دست تکان داد و به دختر سلام کرد ، ساید از ذوق باورش نمی‌شد ، که باز می‌تواند آن چشمان ِعسلی رنگ را ببیند ! دخترک لبخند زد ، دست تکان داد و پاسخش را داد ! فقط خودش می‌دانست چقدر دلتنگ آغوش شخص رو به رویش است . دل ِدخترک طاقت نیاورد ، بی‌محابا دوید تا بار دگر آغوش گرم او را با تمام وجودش ، در این هوای سرد و بارانی احساس کند ! چتر دخترک از دستانش رها شد و باد آن را به سویی برد ؛ چشمان پسر ثانیه‌ای از دختر منحرف به چتر گشت . ناگهان نوای بوق سنگین و رعب‌آورد ماشین و جیغی در فضا پیچید ! گویی قطرات باران نیز ایستادند ، دگر صدایی نیامد . گویی زمان و زمین در سکوت فرو رفتند! دلهره وجود پسر را گرفته بود ، چشمانش را آرام متمایز کرد ، در دلش خدا خدا میکرد انچه در دلش افتاده نباشد ! که پیش از آنکه بتواند صحنه را بنگرد ، کسی در آغوشش فرو رفت . دخترک رسیده بود ، و گرمای آغوش را با تمام وجود احساس کرده بود . پسرک لبخند زد و نگاهی به صحنه‌ی پشت سر دخترک انداخت . چشمانش در حدقه لرزید ! ماشینی ایستاده بود و دو نفر در مقابلش بر زمین و غرق خون! پسرک و دخترک . شاید وصال آن دو ، فراسوی دیدگان ما رقم خورده باشد ! ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |