کتابخانهٔخیابان64
؛ با همان کت ِبلند قهوهای رنگش و آن کلاه ِبرت که رنگش با لباسش همخوانی داشت ، در خیابان قدم مینهاد .
چتر بی رنگی را بالای سرش نگاه داشته بود تا توسط قطرات کوچک باران ، خیس نشود!
نوای پوتین هایش روی سنگفرش خیابان ، همراه با طنین باران موسیقیای شگفتا آفریده بودند .
ایستاد ، به مقابلش مینگریست ، به فرد روبهرویش !
مردی با کت ِچرم ، شالگردنی خاکستری و چتری مشکی مقابلش بود .
مرد ، لبخند بر لب داشت .
دست تکان داد و به دختر سلام کرد ، ساید از ذوق باورش نمیشد ، که باز میتواند آن چشمان ِعسلی رنگ را ببیند !
دخترک لبخند زد ، دست تکان داد و پاسخش را داد !
فقط خودش میدانست چقدر دلتنگ آغوش شخص رو به رویش است .
دل ِدخترک طاقت نیاورد ، بیمحابا دوید تا بار دگر آغوش گرم او را با تمام وجودش ، در این هوای سرد و بارانی احساس کند !
چتر دخترک از دستانش رها شد و باد آن را به سویی برد ؛ چشمان پسر ثانیهای از دختر منحرف به چتر گشت .
ناگهان نوای بوق سنگین و رعبآورد ماشین و جیغی در فضا پیچید !
گویی قطرات باران نیز ایستادند ، دگر صدایی نیامد . گویی زمان و زمین در سکوت فرو رفتند!
دلهره وجود پسر را گرفته بود ، چشمانش را آرام متمایز کرد ، در دلش خدا خدا میکرد انچه در دلش افتاده نباشد !
که پیش از آنکه بتواند صحنه را بنگرد ، کسی در آغوشش فرو رفت .
دخترک رسیده بود ، و گرمای آغوش را با تمام وجود احساس کرده بود .
پسرک لبخند زد و نگاهی به صحنهی پشت سر دخترک انداخت .
چشمانش در حدقه لرزید !
ماشینی ایستاده بود و دو نفر در مقابلش بر زمین و غرق خون! پسرک و دخترک .
شاید وصال آن دو ، فراسوی دیدگان ما رقم خورده باشد !
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten
کتابخانهٔخیابان64
؛ پرسید در هنگامی که غم قلبت را مچاله میکند ، چگونه همچنان میخندی؟ خندیدم ، نمیدانستند که فکر تو جزء به جزء وجودم را میسازد! تنها اندیشیدن به لبخندت ، چهرهات و نوایت غم را چنان از دلم فراری میدهد که گویی هیچگاه نبوده است.
به تو میاندیشم تا قلبم را ارام کنم ، تویی که روزگاری دیدنت ، همین دل را به تلاطم وا میداشت و اکنون مرهم جانی شدی که خود دردی ، دردی و درمان ، برای قلبی که به یاد تو و نام تو و فکر تو زندهست.
لبخندم به لبخندت ، شادی ام به خشنودیات و غم دلم به غمت ، بسته و وابسته است.
و چه کردی با این قلب ضعیف ِمن ، که چنین برایت میتپد ، به هنگامه آمدنت ، به وقت پیچیدن رایحهات در فضای خالی ِخانه ..
دوست دار ِتو ، من.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten | #Letter
کتابخانهٔخیابان64
؛ در خیالات مبهمم بودم ، حین پیچیدن رایحهی چای ، چای بهر که بود؟ نمیدانم! گوشه چشمی و شاید نظری ، اری که هیچ نمیدانستم ، شاید از آن من بوده ، همین تک نگاه ِشرمآور؟ شایدم او بود که ، نسیبش شده تنها نگاهی ، تنها همان فنجان چای زرکاری ، تنها همان چای پایانی.
روزها ، روزها که میگذشت اری ، دگر اورا ندیدهام هرگز ، تا که آن روز رسید و دیدمش! مثل هرسال و هرموقع ، در میان هر جشن و شادیِمان ، او در آنجا ایستاده بود ، پشت آن زره که در تن داشت ، پشت آن کلاهخود ِسنگینش ، شاید اری میگریست ارام.
اما چهها باید کرد ، پس از آن روزهای خوب قدیم ، همان گلهای رز شاید و همان بوسههای آتشین.
با خودم گویم که کیست اینجا ، تنها تر میان ما ، او که اطرافش پر از آدم ، یا که من ، از عمق وجود تنها؟ شاید او ، شاید او که میشناسد ، همهی اطرافیانش را ، شاید او که هرروز میبیند ، خنجری به نوع دوستی را. شاید من که نمیشناسم هیچ ، هرچه آدم در اطراف من است ، شایدم من که حتی نمیدانم کیست ، مرد ایندهام ، او که اکنون مقابلم ایستاده و دست در دست من است ، او کجاست؟ آن شوالیه ، آن جنگجوی زیبا ؟.
او که اینجاست با لباس اشرافی ، تاجی از نوع الماسی ، لبهای خندانی ولیکن چشمهاش چرا بیحسی!؟ او همان جانشین این کشور ، شاهزادهی زیباست ، منم آنکه به زودی ِزودی ، بنشینم کنار صندلیاش!
اما نمیخواهم ، دل من آن زره به تن میخواست اما چه کنم ،که اینجا نیست ، شنوای انچه من میخوام.
تا گفتم ، شنیده شد از من ، نوای مثبت و بله ، همگان خرسند و هلهله کردند ولی او ، او چه؟ او که اکنون کلاه از سر خویش برداشت ، او که اکنون در تلاش است با خویش ، که اشک غمی ابدی کند پاک و آه ، او که دستمال من است ، در دستان لرزانش ، او همان گل رز گلدوزیست ، که خودم برای او بردم.
آه ، نگاهمان برخورد ، دیگر این چیست؟نگاه پایانی؟ دیگر ایا تمام است دنیا ، برای آن دل ِتنهایی؟.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten