eitaa logo
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
102 دنبال‌کننده
136 عکس
6 ویدیو
0 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ اینجا چای دم‌میکنیم با رایحه‌ی بابونه ، در میان کتابهای ِشعر و دست نویس های کوچک‌‌☕️ ‌ با من حرف بزن ؛ https://harfeto.timefriend.net/17374853167601 ‌ ‌ این‌کتابخانه‌‌قدیمی‌به‌ایتا‌بازگشت٭ رسم 'بازارسال' بسی زیباتره.
مشاهده در ایتا
دانلود
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ؛ با همان کت ِبلند قهوه‌ای رنگش و آن کلاه ِبرت که رنگش با لباسش همخوانی داشت ، در خیابان قدم می‌نهاد . چتر بی رنگی را بالای سرش نگاه داشته بود تا توسط قطرات کوچک باران ، خیس نشود! نوای پوتین هایش روی سنگ‌فرش خیابان ، همراه با طنین باران موسیقی‌ای شگفتا آفریده بودند . ایستاد ، به مقابلش می‌نگریست ، به فرد روبه‌رویش ! مردی با کت ِچرم ، شالگردنی خاکستری و چتری مشکی مقابلش بود . مرد ، لبخند بر لب داشت . دست تکان داد و به دختر سلام کرد ، ساید از ذوق باورش نمی‌شد ، که باز می‌تواند آن چشمان ِعسلی رنگ را ببیند ! دخترک لبخند زد ، دست تکان داد و پاسخش را داد ! فقط خودش می‌دانست چقدر دلتنگ آغوش شخص رو به رویش است . دل ِدخترک طاقت نیاورد ، بی‌محابا دوید تا بار دگر آغوش گرم او را با تمام وجودش ، در این هوای سرد و بارانی احساس کند ! چتر دخترک از دستانش رها شد و باد آن را به سویی برد ؛ چشمان پسر ثانیه‌ای از دختر منحرف به چتر گشت . ناگهان نوای بوق سنگین و رعب‌آورد ماشین و جیغی در فضا پیچید ! گویی قطرات باران نیز ایستادند ، دگر صدایی نیامد . گویی زمان و زمین در سکوت فرو رفتند! دلهره وجود پسر را گرفته بود ، چشمانش را آرام متمایز کرد ، در دلش خدا خدا میکرد انچه در دلش افتاده نباشد ! که پیش از آنکه بتواند صحنه را بنگرد ، کسی در آغوشش فرو رفت . دخترک رسیده بود ، و گرمای آغوش را با تمام وجود احساس کرده بود . پسرک لبخند زد و نگاهی به صحنه‌ی پشت سر دخترک انداخت . چشمانش در حدقه لرزید ! ماشینی ایستاده بود و دو نفر در مقابلش بر زمین و غرق خون! پسرک و دخترک . شاید وصال آن دو ، فراسوی دیدگان ما رقم خورده باشد ! ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ؛ پرسید در هنگامی که غم قلبت را مچاله می‌کند ، چگونه همچنان میخندی؟ خندیدم ، نمی‌دانستند که فکر تو جزء به جزء وجودم را می‌سازد! تنها اندیشیدن به لبخندت ، چهره‌ات و نوایت غم را چنان از دلم فراری میدهد که گویی هیچ‌گاه نبوده است. به تو می‌اندیشم تا قلبم را ارام کنم ، تویی که روزگاری دیدنت ، همین دل را به تلاطم وا می‌داشت و اکنون مرهم جانی شدی که خود دردی ، دردی و درمان ، برای قلبی که به یاد تو و نام تو و فکر تو زنده‌ست. لبخندم به لبخندت ، شادی ام به خشنودی‌ات و غم دلم به غمت ، بسته و وابسته است. و چه کردی با این قلب ضعیف ِمن ، که چنین برایت میتپد ، به هنگامه آمدنت ، به وقت پیچیدن رایحه‌ات در فضای خالی ِخانه .. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ دوست دار ِتو ، من. ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 | |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌؛ در خیالات مبهمم بودم ، حین پیچیدن رایحه‌ی چای ، چای بهر که بود؟ نمیدانم! گوشه چشمی و شاید نظری ، اری که هیچ نمی‌دانستم ، شاید از آن من بوده ، همین تک نگاه ِشرم‌آور؟ شایدم او بود که ، نسیبش شده تنها نگاهی ، تنها همان فنجان چای زرکاری ، تنها همان چای پایانی. روزها ، روزها که می‌گذشت اری ، دگر اورا ندیده‌ام هرگز ، تا که آن روز رسید و دیدمش! مثل هرسال و هرموقع ، در میان هر جشن و شادیِ‌مان ، او در آنجا ایستاده بود ، پشت آن زره که در تن داشت ، پشت آن کلاهخود ِسنگینش ، شاید اری می‌گریست ارام. اما چه‌ها باید کرد ، پس از آن روزهای خوب قدیم ، همان گلهای رز شاید و همان بوسه‌های آتشین. با خودم گویم که کیست اینجا ، تنها تر میان ما ، او که اطرافش پر از آدم ، یا که من ، از عمق وجود تنها‌؟ شاید او ، شاید او که می‌شناسد ، همه‌ی اطرافیانش را ، شاید او که هرروز میبیند ، خنجری به نوع دوستی را. شاید من که نمیشناسم هیچ ، هرچه آدم در اطراف من است ، شایدم من که حتی نمی‌دانم کیست ، مرد اینده‌ام ، او که اکنون مقابلم ایستاده و دست در دست من است ، او کجاست؟ آن شوالیه ، آن جنگجوی زیبا ؟. او که اینجاست با لباس اشرافی ، تاجی از نوع الماسی ، لبهای خندانی ولیکن چشمهاش چرا بی‌حسی!؟ او همان جانشین این کشور ، شاهزاده‌ی زیباست ، منم آنکه به زودی ِزودی ، بنشینم کنار صندلی‌اش! اما نمی‌خواهم ، دل من آن زره به تن می‌خواست اما چه کنم ،که اینجا نیست ، شنوای انچه من میخوام. تا گفتم ، شنیده شد از من ، نوای مثبت و بله ، همگان خرسند و هلهله کردند ولی او ، او چه؟ او که اکنون کلاه از سر خویش برداشت ، او که اکنون در تلاش است با خویش ، که اشک غمی ابدی کند پاک و آه ، او که دستمال من است ، در دستان لرزانش ، او همان گل رز گلدوزی‌‌ست ، که خودم برای او بردم. آه ، نگاهمان برخورد ، دیگر این چیست؟نگاه پایانی؟ دیگر ایا تمام است دنیا ، برای آن دل ِتنهایی؟. ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |
هدایت شده از "سمفونی مردگان"
سلام سلام🪐 سمفونی مردگان برگشته با یه تقدیمی کوچولوی دیگه... این تقدیمی چطوریه؟ زیاد سخت نیست،تنها کاری که باید بکنید اینه که این پیام رو داخل کانالتون فور کنید و لینک کانالتون یا آیدی هاتون رو اینجا قرار بدید... من هم بهتون یه جایگاه داخل یک کتابخونه میدم،مثلا شاید شما وایب یه کتاب یا یه قسمت خاص کتابخونه رو بدید. البته این کل ماجرا نیست، بعد از اینکه تقدیمی های هر کانال تموم شد من از طریق وایب کانالتون داخل یک فیلم شما رو با یکی از کانال هایی که وایشون نزدیک شماست شیپتون میکنم به همرا عکس و آهنگ هم وایبتون. خلاصه که این تقدیمی دو قسمت داره و هم مخصوص اکانت های شما و کانال هاتونه. خوشحال میشم اگه منو نادیده نگرید و داخل تقدیمی شرکت کنید.🌱 از طرف: یجی . سمفونی مردگان