کتابخانهٔخیابان64
در حوالی ِعصر کوچه پس کوچه های کودکیام، مست و مدهوش، خموش و بیهوش، به سوی خانهای تاریک و باریک و کوچیک، جسم ِسخت ِخسته و بستهی خود را چنان سنگی ننگ میکشیدم و میگریستم و دیدم که کودکی شاداب با شتاب، بدون آداب، چون سراب دوید و پرید و چرخید و ناگهان فریادم پیچید و بارید باران ِاشکهای دلتنگی و تنگی و طنین زنگی در سرم پیچید! کوچه های خیس و ابرهای بارانی و من ِدلتنگی که اسیر و تسخیر کودکیهای ِخندان ِجوان و روان خویش گشته و حال سرگشتهی بزرگسالی خویش است.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten
کتابخانهٔخیابان64
؛ یکسال است دوام اوردهام، تمام زخم های دنیا را به جان خریدم و نشکسته ام به شوق دیدارت، به شوق پرواز به سویت و حالا با روحی خسته از جنگ ِبا دنیا و کالبدی سنگین، تمنا میکنند تمام اجزایم اغوش تورا و حال بگو پاسخ زخم های کهنهام را چه گویم ؟ گویم که به تسکین خویش نمیرسند ؟
امید ِناامیدان جهان، تکسیندهندهی دردهای ادمیان، تویی که گنهکار و نیکوکار، عرب و عجم، مسلمان و غیر مسلمان. شیعه و سنی برایت فرق ندارد، حال چه شد؟ انقدر گناهکارم که نمی خوانی ؟ به راستی نوکر خوبی برایت نبودهام، بهترین از من ها را داری، بلد نبودهام، نادان و نوجوان بودهام و حالا محاکمهام نیامدن است، ندیدن و التیام نیافتن ؟
اصلا هوای حرمت، ضریح و عَلَمت دنیای دیگریست برای خودش، به لحظهی اولین دیدار، اولین سلام مقابل ششگوشهات، پرده اشکم به هنگامهی دیدنت، دلتنگم! به تکاتک ِسلول هایم، جزء به جزء بدنم تو را تمنا میکنند و میخواهند و حال، باز نگاهی کن، سوایمان نکن، نوکر ِگنهکارت را بپذیر.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten | #رسمعشق
کتابخانهٔخیابان64
؛ چشم دوخته بر آسمان ِشب که گویی ستاره هایش را نیز از دست داده است و حالا در فراق ِستارگانش می گرید، ابرهایی که گاهی از خشم میغُرند و گاه گریه میکنند، چه محشری در آن بالاسن مگر ؟ آسمان ز فراق ستاره هایش میگرید یا از رفتن قمرش خشمگین است ؟.
رایحهی شیرینی های شکلاتی در خانه پیچیدهست، اسمان هنوز در جدال و قهوهی داغ ِعصرها امادهست، کاپکیک های موردعلاقهاش با تواضع بسیار دانه دانه کنار هم هستند، در و دیوار خانه را بنگر، که به یادش قیام میکردند.
حالا پشت میز نشستهام، لطف کن غزل عاشقانه بخوان، قهوه ی داغ و کیک ها، به یادشان شعری بخوان، محبت بنما و اندکی همبنواز این دل را، که به تو تنگ گشته است حالا.
چشم بر او دوخته بودم و او که میخواند غزلی ز عمق جانش، آسمان از وزن شعرش میگریست، در و دیوار خانه غرق در نوش میرفتند، به تبرک ِهمان کلماتش، کیک و قهوه احترام میکردند و ناگهتن همه در سکوت غرق شدیم، چشم من دید جای خالیاش را.
قهوهاش هنوز داغ و خوردنی بوده، گویی که کسی لب به آن هم نزده اما، او که بود و به کجای رفت حالا ؟ ناگهان باز دوباره دیدم ستارههایش را.
حواسم نبود انگاری، شایدم غرق در اسمان بودم، از یاد و خیال من آنشب رفت، یادگار نبودنت دیگر، دست من رفت و دو فنجان ریخت از قهوهی داغ و تلخ ِمحبوبت، شایدم ز فرط خستگی هایم، در میان ِدستانت رقصیدم، شایدم تمام آن رویاست، شایدم به رویاها دیدمت.
عجب شبی بود آنشب، اخرین دیدارمان در خواب، اخرین رقص ِاز شادیها، اخرین نگاه ِبیحرفها. یادش بخیر، چه زود گذشت آن روز. من.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten | #Letter