eitaa logo
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
102 دنبال‌کننده
136 عکس
6 ویدیو
0 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ اینجا چای دم‌میکنیم با رایحه‌ی بابونه ، در میان کتابهای ِشعر و دست نویس های کوچک‌‌☕️ ‌ با من حرف بزن ؛ https://harfeto.timefriend.net/17374853167601 ‌ ‌ این‌کتابخانه‌‌قدیمی‌به‌ایتا‌بازگشت٭ رسم 'بازارسال' بسی زیباتره.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌؛ هوای ابری و سرد، دوست دارمش زیرا یاد آور این است که حتی ابر ها نیز میتوانند بگریند. داخل ماشینی نشسته بودم، نمیدانم! هوا سرد است و یا نه ولی دستانم یخ زده بودند! انگار تکه قالب یخ بزرگی در دست گرفته‌ام ، افکارم شلوغ است به شلوغی شهری بزرگ. تا اینکه صدای کودکی آن طرف مرا از سیل افکار خویش نجاب داد. کودکی خردسال و شاد، او میخندید و فقط دلیلش بارش برف بود. با تماشایش لبخندی بر لبم نشست. او ، یک‌کودک از دنیا بی‌خبر است و این گونه میخندد. میخواهم بار گردم به کودکی‌ام به آن زمان که هوای ابری نیز مرا میخنداند . اری!میخواهم از این درون سرد بیرون بیایم دستانم را گرم کنم و دوباره با دیدن برف لبخند بزنم. ای کودک! فراموشت نخواهم کرد، زیرا تنها کسی که توانست به من لبخند زدن را مجدد یادآوری کند تو بودی! یادت باشد! زندگی مواقعی عجیب‌تر و ترسناک تر از هزاران فیلم ترسناک میشود ، مواقعی نیز به زیبایی باغ گل های رز ! صدایم را نمیشنوی ، اما بهت میگویم که کودکی‌ات را پاس بدار حتی در بزرگسالی ، زیرا مشکلات زمانی آغاز شد که کودک درونم را خاموش کردم و رسم لبخند زدن را به باد ها سپردم و شادی را با آرزو های دست نیافتی ام تعویض کردم. ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اتاقی در بالاترین قسمت برج ِانجمن وجود داشت . اتاقی که صاحبش نویسنده‌ای بی‌نام بود ، نویسنده‌ای با قلمی دل‌انگیز ولی ناشناخته ! اما اکنون آن اتاق خالی بود و تا ابد خواهد ماند ، زیرا که صاحبش در خفای خویش ،زیر خرواری از خاک آرامیده‌است . به دور از هیاهوی دنیای پس از خود ! امروز پس از مدت‌ها از جلوی اتاقش رد می‌شدم که نواهایی از درونش به گوشم رسید ؛ اما آن اتاق الان باید ساکت باشد ، ساکت و حزن‌‌انگیز باشد! آرام به درب را گشودم تا از گوشه‌اش بتوانم دلیل آن سر و صداهای عجیب را بفهمم . کی می‌دانست شاید دزدی به منظور غارت وسایل آن نویسنده وارد اتاق شده باشد!؟ یا جانوری از پنجره پای بر اتاق نهاده و قصد به آشوبی‌کشاندن اثار را دارد! آرام از لای درب داخل را نگاه انداختم ؛ آنچه چشمانم می‌دید ، منطقم باور نمی‌کرد !. یک موجود کوچک که بی‌زنگ بود و می‌درخشید از مقابلم رد شد ، همانند روحی کوچک ! موجودی همانند انسان که سوار بر اسبی بود و شمشیری در دست داشت! دیگر جای اتاق را نگاه انداختم ؛ یک روح‌مانند ِپرنسس‌سان با لباس هایی پر زرق و برق ! یک شوالیه همراه با شمشیر و سپر ! یک پادشاه با تاجی غرور انگیز ! و ده‌ها موجود دیگر ؛ ولی آنها آشنا بودند ، برای منی که تمام آثار نویسنده را خوانده بودم . درب اتاق را آرام می‌بندم ، زیرا که دلیل سر و صداها را فهمیده‌ام! ولی کی حرفم را باور می‌کند که شخصیت‌هایبا رمان‌های آن نویسنده‌ی بی‌نام ، اکنون از داخل کتاب‌هایشان بیرون جسته‌اند و آزادانه در اتاق می‌گردن! [کی می‌داند ، شاید هرگاه نویسنده‌ای مرگ را در آغوش می‌گیرد ، شخصیت‌های خفه‌ی کتاب‌هایش آزادانه میگردند تا یاد کاتب بی‌نامشان از یادها نرود!] ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌وقتی برگردم ، برایم یک دست لباس جدید می‌دوزی ؟ لباس‌هایم همه بوی انسان‌ها را می‌دهد. بوی خشم و نفرت و کینه ، رایحه‌ی غم و درد و اشک ، عطر رنج و رنج و رنج. دلم لباس‌های دست‌دوز تو را می‌خواهد ، نه این تکه پارچه های کهنه را که هرکدام از تارهای نخ انها ، گره در خاطرات و روزگاران گذشته دارد. لباس های جدیدی برایم فراهم کن ، با دستان لطیفت ، از همان لباسها که رایحه‌ی پاییز می‌دهند ، میخواهم با همان لباس ، در کنار تو ، میان خیابان های خیس از باران قدم بزنم. ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ دمی بآد زوزه کشد بر سر مردمان غضبنآک و نفسی بعد ، آسمان چون شیری گرسنه در بیشه‌ای خالی ، بخروشد ، بغرد و بآنگ دهد. ابر ، اشک ریزد ، از غمی نامشخص ، میغ‌ها چون داغ‌دیدگان ، همانند ماتم‌زدگان ببارند. شاید میان این شهر ِشلوغ ، آدمی به اسمان خشمگین شود و فردی ز خدای بهر نعمت شکر کند. کودکی از قطرات باران شاد گردد ، مَردی از خیس شدن ِمدارکش تندخو گردد. گُلی از طراوت شاد شود و زنبوری در کندوی خویش حبس بگردد و آه . چیست این دنیا که از زوزه‌ی باد و غرش آسمان و اشک ِمیغ ، کسی خشمگین و کسی خوشحال و چیزی شاد گردد. دنیا بدین سآن بزرگ و چنین کوچک است. نوای زوزه مانند دگر قطع شد ، هوا صاف گشت ، باران تمام شد ! حال همه چیز به حالت عادی خویش برمی‌گردد ، اما اکنون زنی که طراوت گل را دید می‌خندد ، کودک از بازی میان باران خاطره دارد ، مَرد تندخو مدارکش را خشک کرد و زنبور به میان دشت بازگشت. آسمان هفت‌رنگ می‌خندد ! ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |