eitaa logo
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
102 دنبال‌کننده
136 عکس
6 ویدیو
0 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ اینجا چای دم‌میکنیم با رایحه‌ی بابونه ، در میان کتابهای ِشعر و دست نویس های کوچک‌‌☕️ ‌ با من حرف بزن ؛ https://harfeto.timefriend.net/17374853167601 ‌ ‌ این‌کتابخانه‌‌قدیمی‌به‌ایتا‌بازگشت٭ رسم 'بازارسال' بسی زیباتره.
مشاهده در ایتا
دانلود
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ؛ چشم دوخته بر آسمان ِشب که گویی ستاره هایش را نیز از دست داده است و حالا در فراق ِستارگانش می گرید، ابرهایی که گاهی از خشم می‌غُرند و گاه گریه می‌کنند، چه محشری در آن بالاسن مگر ؟ آسمان ز فراق ستاره هایش می‌گرید یا از رفتن قمرش خشمگین است ؟. رایحه‌ی شیرینی های شکلاتی در خانه پیچیده‌ست، اسمان هنوز در جدال و قهوه‌ی داغ ِعصرها اماده‌ست، کاپ‌کیک های موردعلاقه‌اش با تواضع بسیار دانه دانه کنار هم هستند، در و دیوار خانه را بنگر، که به یادش قیام می‌کردند. حالا پشت میز نشسته‌ام، لطف کن غزل عاشقانه بخوان، قهوه ی داغ و کیک ها، به یادشان شعری بخوان، محبت بنما و اندکی همبنواز این دل را، که به تو تنگ گشته است حالا. چشم بر او دوخته بودم و او که می‌خواند غزلی ز عمق جانش، آسمان از وزن شعرش می‌گریست، در و دیوار خانه غرق در نوش می‌رفتند، به تبرک ِهمان کلماتش، کیک و قهوه احترام می‌کردند و ناگهتن همه در سکوت غرق شدیم، چشم من دید جای خالی‌اش را. قهوه‌اش هنوز داغ و خوردنی بوده، گویی که کسی لب به آن هم نزده اما، او که بود و به کجای رفت حالا ؟ ناگهان باز دوباره دیدم ستاره‌هایش را. حواسم نبود انگاری، شایدم غرق در اسمان بودم، از یاد و خیال من آنشب رفت، یادگار نبودنت دیگر، دست من رفت و دو فنجان ریخت از قهوه‌ی داغ و تلخ ِمحبوبت، شایدم ز فرط خستگی هایم، در میان ِدستانت رقصیدم، شایدم تمام آن رویاست، شایدم به رویاها دیدمت. عجب شبی بود آنشب، اخرین دیدارمان در خواب، اخرین رقص ِاز شادی‌ها، اخرین نگاه ِبی‌حرف‌ها. یادش بخیر، چه زود گذشت آن روز. من. ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 | |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ؛‌ ‌چیزی نیست عزیز ِزیبایم، دیشب تو به خانه بازگشتی و هرقدر در طول روز قوی، شجاع و مستحکم زیستی ، ولیدآنگاه نقابت را در آوردی، خوفی نداشته باش، اینجا کسی جز تو و بالشتی که منتظر پاک کردن اشکهای توست، نیست! تو تمام روز را قوی سپری کردی ، نقابت را چنان محکم چسبیده بودی که حالا کسی احتمال ِدرد قلبت را نمی‌دهد و گویی همه باورشان شده‌ست که همه‌چیز برایت خوب است! اما امان از شب‌های تنهایی‌مان، نقابت را در دیشب درآوردی، نه؟ و در میان ِتمام دردهایت، بر روی تخت دراز کشیدی و به سقف ساده ایتاقت خیره گشتی، همانطور که گفتم گذشت، بالشتت مهربانانه اشک هایت را پاک کرد و جایشان بوسه میزد تا که سحر رسید ، سپیده‌دم ظاهر گردید و آنگاه تو، و آنگاه تو تکیه های خرد شده از وجودت را برداشتی و بر جای های خودشان برگرداندی، نقابت را بر چهره محکم می‌کردی و با نفسی عمیق، ُنادیده گرفتن سردردی که داری، بلند شدی. صبح شده بود، تو قوی و محکم به سوی بیرون از تختت رفتی! بدون آنکه کسی بداند دیشب بارها خرد شدی ؛ زندگی تمامش همین است. ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
دیر آمدی اری دگر من هم دچارت نیستم قلب من مُرد و دگر، من نیز فدایت نیستم ماه هم بودی اگر، خورشید ِزیبا نیستم عشق مُرد و دگر من هم به پایت نیستم حال آمدی تا که بخندانی و یا خنجر زنی ؟ آه اما من دگر خام ِخیال ِخام تو نیز نیستم پاسخت را پس بگیر و بازگرد بر یار خویش من دگر یار هم نه، دشمنت نیز نیستم ! فاصله با قلب ِمن هر کاری هم کرده است من دگر هیچ هم دچار و عاشق تو نیستم! ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به سروده‌ی اِلدا✍🏻 |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا