کتابخانهٔخیابان64
؛ چیزی نیست عزیز ِزیبایم، دیشب تو به خانه بازگشتی و هرقدر در طول روز قوی، شجاع و مستحکم زیستی ، ولیدآنگاه نقابت را در آوردی، خوفی نداشته باش، اینجا کسی جز تو و بالشتی که منتظر پاک کردن اشکهای توست، نیست!
تو تمام روز را قوی سپری کردی ، نقابت را چنان محکم چسبیده بودی که حالا کسی احتمال ِدرد قلبت را نمیدهد و گویی همه باورشان شدهست که همهچیز برایت خوب است! اما امان از شبهای تنهاییمان، نقابت را در دیشب درآوردی، نه؟ و در میان ِتمام دردهایت، بر روی تخت دراز کشیدی و به سقف ساده ایتاقت خیره گشتی، همانطور که گفتم گذشت، بالشتت مهربانانه اشک هایت را پاک کرد و جایشان بوسه میزد تا که سحر رسید ، سپیدهدم ظاهر گردید و آنگاه تو، و آنگاه تو تکیه های خرد شده از وجودت را برداشتی و بر جای های خودشان برگرداندی، نقابت را بر چهره محکم میکردی و با نفسی عمیق، ُنادیده گرفتن سردردی که داری، بلند شدی. صبح شده بود، تو قوی و محکم به سوی بیرون از تختت رفتی! بدون آنکه کسی بداند دیشب بارها خرد شدی ؛
زندگی تمامش همین است.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten
کتابخانهٔخیابان64
دیر آمدی اری دگر من هم دچارت نیستم
قلب من مُرد و دگر، من نیز فدایت نیستم
ماه هم بودی اگر، خورشید ِزیبا نیستم
عشق مُرد و دگر من هم به پایت نیستم
حال آمدی تا که بخندانی و یا خنجر زنی ؟
آه اما من دگر خام ِخیال ِخام تو نیز نیستم
پاسخت را پس بگیر و بازگرد بر یار خویش
من دگر یار هم نه، دشمنت نیز نیستم !
فاصله با قلب ِمن هر کاری هم کرده است
من دگر هیچ هم دچار و عاشق تو نیستم!
- کتابخانهیخیابان64 | به سرودهی اِلدا✍🏻 | #MyPoem
کتابخانهٔخیابان64
دنیا چیست جز مضحکهای گریه انگیز ؟ جز درد و رنج و روزهای خوب گذرا ؟
زندگی، همان خاطرات خوبیست که یک شب اخر به گریهمان میاندازد، زندگی گاهی همان دردی ست که میگفتیم خواهد کُشت! اما زنده ماندیم و گذر کردیم.
هرچه گفتیم سخت است، دردناک است، نفس گیر است، زودتر از پیش گذشتند و گاه دیگر حتی یادمان نمیآید چه بود ! ولیکن همان هایی که شعر این نیز میگذرد را برایشان خواندیم، نرفتند، سخت رفتند! تکه ای از جانمان را پاره پاره نموده و سپس عزم رفتن کردند و حالا ما ماندهایم و روح پارهپاره و کالبد ِخرد شده و افکاری متلاشی که نمیدانیم، به وقت التیام باید بر کدام زخم مرهم بگذاریم و بر کدام غم بگرییم و بهر کدام درد فریاد سر بدهیم!
زندگی همین است، همین نیمه شب ها گریستن، روزها خندیدن، اجبار به قوی زیستن و دوام اوردن! چرا که همه میدانیم، هیچگاه شب ماندگار نیست و سپیده دم به اسمان لبخند میزند و خورشید هیچگاه تا ابد در پشت ابرهای بارانی اسیر نمیماند و یک روز، برمیگردد و با همان شراره هایش، رنگین کمان را به چشمان خستهی ما هدیه میدهد.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten