کتابخانهٔخیابان64
؛ در جایی که شاید کمتر کسی فکر قدم نهادن بر آن را بکند، ما ایستادهایم! میان ِافکار ِسُقراط و اَرسطو قدم میزنیم و میان ِمنطق و فلسفهای که قدمتش باستانیست و ریشهاش از دل ِافکار و حرف های مردمان ِآتن به گوشهای ما رسیده، به رسم زندگانی و زیستن دست میابیم.
جایی در بین فلاتها و جلگهها و کوهستانها، میآن ِنقشه های جعرافیایی، گاهی دشتها را جست و جو میکنیم و گاهی اورست و هیمالیا را میگذرانیم تا به علمی چون طلا ارزشمند دست یابیم!
از اهرام شگفتآور مصر و معماریهای یونانیان، تا داستان ها و زمروراز های بینالنهرین و ایران ِباستان ما، ما چنین تاریخ را میشکافیم و در پی حل شگفتیهای او به جلو میرویم که گاهی فراموشمان میشود که چگونه از اجداد ِمتمدن خویش الگو بسازیم.
رُم را به امپراطوریاش می شناسیم و قطعه به قطعه دیوار ِچین را قدم میگذاریم! جهان ِباستان همین است، در کلاس درس خود نشستهای ولی در کاخ هوانگتی قدم میزنی.
در میان ِدولت-شهر های ِکهن، خطوط ِمیخی، شهرهای اوروک و لاگاش ِسومر، تمدنهای اطراف ِآن نیل ِپرخروش، که زندگی و تمدن را به مصریان تقدیمگرد شاید هم به راستی ما میان ِتاریخ گمشدهایم.
اینجا، رایحهی شعر دمیده است، انکه معتاد به شعر است؛ شعر میخواند و ان کسی که معتاد به شعر نیست ، به آن روی میآورد چرا که این است درمان دردهای ما، شعر! گاهی هم خود درمانمان درد میشود، به هنگامهی آزمونها و امتحانهای طاقتفرسایمان.
اینجا، نوای ضرب ِشعر خواندن ِفنون پیچیدهست.
اینجا هوای ثلاثی ِمزیدهای نامفهوم و مرفوع و منصوب ِعربی را دارد که هیچگاه قرار نیست در ذهنت ماندگار شوند.
میتوانم برخی اوقات، بر جایگاه یک سرمایهگذار زندگی کنم در میان ِساعتهای اقتصاد و آمار، میان بازار ها و کارآفرینان و کارشناس و دیگر و دیگر.
و حالا قدم نهاده ام بر دومین سال از زندگی ِجدید خویش! دومین سال از ورود به دنیایی که غزل دم کردهست برایمان و از تاریخ روایت میکند.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten
کتابخانهٔخیابان64
به پاییز بگویید قصهی عشق را روایت کند که او بیش از همگان غصهی معشوق و رنج عاشق را دیده و چشیده است!
پاییز که قدم بر کوچه ها نهاد، درختان به احترامش سر خم کردند و ناگهان گذرگاه ها در سکوت غرق شدند! وقت غزلی عاشقانه بود !
پاییز شروع به خواندن کرد، نسیم در حکم وزن غزلهایش میوزید، درختان به احترامش قیام میکردند، عاشقی آری قدم میزد در میان درختان ِنجواگر تا که شاید کمی خیال از او، برقصاندش در برزن ِعشق.
عاشق اری میرقصید و میرفت به هرجا که دلش او را میبرد، معشوق گویی هیچ نمیدانست از دل ِخسته ی پاییزها.
پاییز که هرگاه او را میدید، گویی وجودش تمنا میکرد، وقت رفتن نبود اما او، باز هم هوای رفتن میکرد!
عاشق و معشوق ها آمد و رفتند، عاشق ِداستان ما نرفت اما درمیان ِداستان ها او ماند، در میان ِنسیم باد ها ماند.
وقت، وقت ِپرواز او آمد، خانهاش لبریز عشق گشتهست! عاشق آنشب در خیابان ها دیگر نه رقصید و نه قدمی زد! او به یاد ِمعشوق ِنادانش، در میان ِماه قدم میزد.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten
کتابخانهٔخیابان64
" رنج، دردیست ابدی و ابدیتش را چه کسی میتواند به زیر حساب و احتمال بکشاند تا ثابت کند روزگاری این رنج از قلب های فرسوده قصد رفتن خواهد کرد؟
زندگی درد است، گاهی اشک و گاه غم و آنگاه تمام اینها رنج میشوند! هویت ِرنج را درد و اشک میسازند و در اخر با اندکی خوشبختی که در هم آمیخته شود، زندگی میسازد! دنیایمان که گاهی خنده را به لبهایمان تقدیم میکند و گاهی همان لبخند را وحشیانه از ما سلب میکند.
زندگی، گاهی قدم های خسته و تنهاست بر کوچههای نشسته بر پاییز که نسیم خنکش هم تسلیم میگردد از سرمای درون ادمها، سرمایی که نه از نسیم است و نه برف بلکه از خاموشی ِگرمای ِاحساسات است، احساس هایی مُرده و مدفون گشته در این کالبد ِسخت، سنگی و استوار که اگر گذشتهاش را بخوانی میفهمی از طوفان هایی گذر کرده است که شاید هیچکس حتی فکر وجودشان را هم نکند.
رنج ادمی متفاوت است و در حد و مقیاس ِقلب ها چیره میگردد! هرکه قلبش بزرگتر باشد، ان گاه رنجش بیش از پیش خواهد بود.
و در اخر، میدانی رنج تو چیست نوازندهی روح ؟ تو به آنچه که نباید، بسیار بسیار بیهوده میاندیشی!
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten