کتابخانهٔخیابان64
" رنج، دردیست ابدی و ابدیتش را چه کسی میتواند به زیر حساب و احتمال بکشاند تا ثابت کند روزگاری این رنج از قلب های فرسوده قصد رفتن خواهد کرد؟
زندگی درد است، گاهی اشک و گاه غم و آنگاه تمام اینها رنج میشوند! هویت ِرنج را درد و اشک میسازند و در اخر با اندکی خوشبختی که در هم آمیخته شود، زندگی میسازد! دنیایمان که گاهی خنده را به لبهایمان تقدیم میکند و گاهی همان لبخند را وحشیانه از ما سلب میکند.
زندگی، گاهی قدم های خسته و تنهاست بر کوچههای نشسته بر پاییز که نسیم خنکش هم تسلیم میگردد از سرمای درون ادمها، سرمایی که نه از نسیم است و نه برف بلکه از خاموشی ِگرمای ِاحساسات است، احساس هایی مُرده و مدفون گشته در این کالبد ِسخت، سنگی و استوار که اگر گذشتهاش را بخوانی میفهمی از طوفان هایی گذر کرده است که شاید هیچکس حتی فکر وجودشان را هم نکند.
رنج ادمی متفاوت است و در حد و مقیاس ِقلب ها چیره میگردد! هرکه قلبش بزرگتر باشد، ان گاه رنجش بیش از پیش خواهد بود.
و در اخر، میدانی رنج تو چیست نوازندهی روح ؟ تو به آنچه که نباید، بسیار بسیار بیهوده میاندیشی!
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten
کتابخانهٔخیابان64
برین زادم و هم براین بگذرم چنان دان که خاک پی حیدرم ! #شعر | جناب ِفردوسی
به شانهام زدی
که تنهاییام را تکانده باشی !
به چه دلخوشکرده ای ؟
تکاندن برف
از شانههای ادم برفی ؟ ..
#شعر | جناب ِعبدالملکیان (اگر اشتباه نکنم)
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
' پر قندان علیاصغر ..
کتابخانهٔخیابان64
' شاید همین نزدیکیها بود، همین کوچه پس کوچه های اطراف خانه شاید هم کمی دورتر! اما در همین شهر کوچک، خوب میدانم که یک روز ناگهان نام کوچکم از دستانم لغزید و گم گشت، من نیز همراهش گم شدم! جا ماندم، تا که ناگهان به خود آمدم و دیدم که دیگر دیر است، زمان وحشیانه ما را ز هم جدا کرده است، قطار سرنوشت آن نام را در دستان باد، به یادگاران سپرد.
روزی روزگاری در آن روزگاران دور که نزدیک به نظر میآیند، کودکی خردسال گم شد، همراه نام کوچکم! و کاش در کوچه پس کوچه های شهر گم میشد نه در تاریخ و زمان که نامردانه میگذرند! تاریخ رفت و او ماند، شاید هنوز ایستاده است و ارام و بی صدا میگرید و اما کیست که دست نوازش بر سرش بکشد؟ کیست تا در اغوش بگیردش؟
کاش میتوانستم امید را در چشمانش ببینم، اما او دیگر رفته است! شاید به امید بازگشت من ایستاده بود ولی حالا دیگر رفته، انگار که ناگهان یادش آمد که دنیا دونهمت تر از بازگشت دوباره است.
و وای از آن لبخندش به هنگام رفتن ! که چقدر شبیه لبخند گم شدهی من بود ..
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten