eitaa logo
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
102 دنبال‌کننده
136 عکس
6 ویدیو
0 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ اینجا چای دم‌میکنیم با رایحه‌ی بابونه ، در میان کتابهای ِشعر و دست نویس های کوچک‌‌☕️ ‌ با من حرف بزن ؛ https://harfeto.timefriend.net/17374853167601 ‌ ‌ این‌کتابخانه‌‌قدیمی‌به‌ایتا‌بازگشت٭ رسم 'بازارسال' بسی زیباتره.
مشاهده در ایتا
دانلود
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ " رنج، دردی‌ست ابدی و ابدیتش را چه کسی می‌تواند به زیر حساب و احتمال بکشاند تا ثابت کند روزگاری این رنج از قلب های فرسوده قصد رفتن خواهد کرد؟ زندگی درد است، گاهی اشک و گاه غم و آن‌گاه تمام اینها رنج می‌شوند! هویت ِرنج را درد و اشک میسازند و در اخر با اندکی خوشبختی که در هم آمیخته شود، زندگی می‌سازد! دنیایمان که گاهی خنده را به لبهایمان تقدیم می‌کند و گاهی همان لبخند را وحشیانه از ما سلب می‌کند. زندگی، گاهی قدم های خسته و تنهاست بر کوچه‌های نشسته بر پاییز که نسیم خنکش هم تسلیم می‌گردد از سرمای درون ادمها، سرمایی که نه از نسیم است و نه برف بلکه از خاموشی ِگرمای ِاحساسات است، احساس هایی مُرده و مدفون گشته در این کالبد ِسخت، سنگی و استوار که اگر گذشته‌اش را بخوانی میفهمی از طوفان هایی گذر کرده است که شاید هیچ‌کس حتی فکر وجودشان را هم نکند. ‌ ‌ ‌ رنج ادمی متفاوت است و در حد و مقیاس ِقلب ها چیره می‌گردد! هرکه قلبش بزرگتر باشد، ان گاه رنجش بیش از پیش خواهد بود. و در اخر، میدانی رنج تو چیست نوازنده‌ی روح ؟ تو به آنچه که نباید، بسیار بسیار بیهوده می‌اندیشی! ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
برین زادم و هم براین بگذرم چنان دان که خاک پی حیدرم ! #شعر | جناب ِفردوسی
به شانه‌ام زدی که تنهایی‌ام را تکانده باشی ! به چه دلخوش‌کرده ای ؟ تکاندن برف از شانه‌های ادم برفی ؟ .. | جناب ِعبدالملکیان (اگر اشتباه نکنم)
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ' پر قندان علی‌اصغر ..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ' شاید همین نزدیکی‌ها بود، همین کوچه پس کوچه های اطراف خانه شاید هم کمی دورتر! اما در همین شهر کوچک، خوب می‌دانم که یک روز ناگهان نام کوچکم از دستانم لغزید و گم گشت، من نیز همراهش گم شدم! جا ماندم، تا که ناگهان به خود آمدم و دیدم که دیگر دیر است، زمان وحشیانه ما را ز هم جدا کرده است، قطار سرنوشت آن نام را در دستان باد، به یادگاران سپرد. ‌ ‌‌ ‌ روزی روزگاری در آن روزگاران دور که نزدیک به نظر می‌آیند، کودکی خردسال گم شد، همراه نام کوچکم! و کاش در کوچه پس کوچه های شهر گم می‌شد نه در تاریخ و زمان که نامردانه می‌گذرند! تاریخ رفت و او ماند، شاید هنوز ایستاده است و ارام و بی صدا می‌گرید و اما کیست که دست نوازش بر سرش بکشد؟ کیست تا در اغوش بگیردش؟ کاش می‌توانستم امید را در چشمانش ببینم، اما او دیگر رفته است! شاید به امید بازگشت من ایستاده بود ولی حالا دیگر رفته، انگار که ناگهان یادش آمد که دنیا دون‌همت تر از بازگشت دوباره است. و وای از آن لبخندش به هنگام رفتن ! که چقدر شبیه لبخند گم شده‌ی من بود ‌‌.. ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ دیدی که چگونه نامرد است؟ این زمانه را گویم. وقت آن رسیده است اری، که باد بوسه ای زند بر من! تا که بر دست او بگذارم، هرچه را با تو دیده بودم من! قسم به خون و شمشیرم و قسم به آن نوار سرخ، که تو می‌بستی به دست شمشیرم! هرشب و روز در کنار من است، انچه را که تو من دیدم، تو بگو عشق! من چه ها کردم؟ رفتنت ازرده خاطرم کرده‌ست لیک اما خنده ها چه شیرین است! اندکی از خودت روایت کن، بهر تازه گشتن ِقلبم. هنوز هم به یاد من آید آن نوای تبسم ارام، به همین عشق جاریۡ در قلبم، که ندانم، از آسمان به درون قلبم فتادی ایا تو؟ به تو آن روز فرشته‌سان گفتم، چه القاب شیرین و ساده‌ای، ای دوست! به کجا رفت آن فرشته‌ی کوچک؟ چه زود اری تسلیم شیطان شد. حال اما چه ها باید کرد؟ دست تقدیر این چنین کرد با ما، من که دل را به دستت دادم تا که فرش زیر پای تو گردد، حال نمی‌خواهد که برگردی، دل من دست تو امانت باد! عشق همچنان جاری‌ست و یادم هم، به همان مقدار، فراموش باد. ‌ ‌ ‌ من که هم مرد رزم و پیکارم، زره و شمشیر و سپر دارم! لیک انگار در برابر چشمت، تاج زرینی کم دارم! دست در دست تاج میرفتی، قصر مملوء از سکوتت بود! چه لباسی، چه رویی، بنازم من! بوسه بر دستان خدا باید زد! لبخند و خنده و شعر و غزل هایت..وای بر من، غزل هایم کو؟ شعر خواندم، غزل از عشق نوشتم، حال چرا بهر دگران می‌خوانی؟ شعر من جاری‌ست از لب‌هایت، نه برای من، بهر تاج میخوانی؟ جرعه جرعه، عشق جاری می‌گشت! این زره چه خوب است اینجا، سپر اشک ِدر چشم هم هست. حال سوگند به نگاه پایانی، به همان خنده های جاویدان به سلامت برو شاهدختک، به سلامت بمان در میدان. ‌میدان من و تو فرق دارد، تو به میدان طلا راهی و منم آن خون و جنگ و پیکارم. حال دیگر دیر است برای من، عشق و قلبم بماند در پیشت! جای ما عالی‌ست، شکی نباید داشت! شاید اما کمی هم خاکی‌ست، جای تو در پر و ابریشم است! این سنگ ها و خاک ها هم باشد، سهم عاشق از عاشقی‌هایش. ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |