کتابخانهٔخیابان64
' به نام چشمان خشکیده از انتظار و سوگند به جسمهای آرمیده در خاکهای مقدس ِسرزمین نور.
شاید سالهاست که زنی در انتظار میگرید، شاید مدتهاست مادری در سکوت خیره میگردد! ولی تو اینک در آغوش ما و مهمان مایی، نه ! بگذار تصحیح کنم، ما در آغوش توییم و تو آمدهای برای نوازش روح فرسودهی ما.
نگاه کن، اطراف پیکرت چه غوغا برپاست! تبرک است وجودت، مقدس است نامت. حالا خوب که مینگردم، انگار تو به استقبال ما امدهای نه ما به اسقبال تو! گویی تو پس از سالیان دراز از زیر خاک آمدی تا فقط به سراغ ما بیایی، شاید آمدهای که از یادگار و رایحهی چادر مشکی مادر، برایمان روایت کنی.
و چه سریست، آمدنت در این ایام ؟ گویی فاطمیه هایمان دیگر با نوای آمدنتان عجین گشته است.
سلام بر تو ای نشانهی ایمان، درود پروردگار بر تو و همرزمانت که حتی پس از سالها هنوز غم رفتنتان بر دلها سنگینی میکند، هنوز برمیگردید! هنوز مقاومت میکنید، به نام وطن، به عشق اسلام!
خیلی ها ما را شرمندهی وجودتان میکنند، حرفهایشان نیش دارد، نگاهایشان بوی حماقت و نیرنگ عدو را میدهد! اما همه میدانیم که عشق چگونه در شما و سرخی خون ِعجینشده با خاک ِشما خلاصه میشود.
حالا میروی، کوتاه بود دیدارمان، دور و کوتاه ولی عمیق و پایدار، به درود، ای یادگار شجاعت یک ملت.
"به یاد امروز و شهید گمنامی که مهمان ما شد"
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten | #رسمعشق
کتابخانهٔخیابان64
؛ چه بخوانم و چه بگویم ؟ روایت بسیار است، اسمان از غمت گرفته و غمگین است.
درختان به احترام نامت سر تعظیم فرو آوردهاند و اجر به اجر ِخانههایمان، در سوگ ِتو غمگیناند.
سلام بر تو که خداوند اسمان و زمین را به احترام تو برافراشت، درود بر تو، یادگار بهترین ِمردم.
روضه بسیار است لیک علی که دید! اما پس از او، خدا کند دیگر کسی میان ِشعله نبیند عزیز جانش را.
در خانهات چه خبر است؟ کودکانت که در سکوت فرو رفتهاند و علی، امان از دل علی.
روضه سنگین است و غم علی سنگینتر! به هنگامهی فریاد ِآهش در چاه سوگند که پس از تو، ای سپاه تکنفرهی علی، تنها گشت!
گاه نمیدانیم به غم علی اشک بریزیم و یا غم تو، روضهخوان گفت قاتلان، مگر چند نفر بودند؟ اَمان که پرونده چه سنگین است!
روضه نمیخوانم، کار ِروضهخوان بسی سخت است، فقط خدا کند که کسی مآدرش زمین نخورد، خداکند که کسی نگار خویش را به دست خاک نسپارد، خدا کند که کسی ناله ی تنهایی خویش را در چاه سر ندهد.
سلام و درود خدا بر تو باد، ای دختر پیامبر، ای مادر ِارباب تشنهلب، ای نگار ِعلی.
سلام بر فاطمهالزهرا، سلام بر آیت ِمظلومیت شیعیان و محبان علی.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten | #رسمعشق
کتابخانهٔخیابان64
شروعمان کجا بود؟ به چه امید و دلبستگیای پای در عرصهای نهادیم که دنیا را میشکافت و از آسمانها میگذشت تا دنیایی را برایمان بگشاید که نظیرش در جهان نیست؟
ناگهان خویش را میان دنیای دیگری یافتم، گویی از ابتدا روح و وجودم به اینجا تعلق داشت و من حال به وصال رسیده بودم!
پای صحبتهای بسیار نشستهام و بسیار سخن آموختم، منطق ِشیرینم را با عشق گذراندم، لابهلای نسبتهای چهارگانه و آن مکعب ِاحکامقضایا، روزگار سپری کردم و چون جنگاوری، دلاورانه دست بر زره و شمشیر بردم تا به جنگ مغالطات بروم.
در میام عقاید تالس و فیثاغورس، نشسته و با جان ِدل گوش ِحاضر خویش را سپردم! اینجا فلسفه بود، تکهای از جهان ما که دیده ما را به یونان و داستان های بنیادین جهان متصل میکرد!
اغاز تاریخمان از باستان بود، از آن طرف بینالنهرین تا آنسوی دریای سرخ و سرزمین ِعلم و دانش و فلسفه، حالا هم تاریخ برایمان از راشدین و مهاجرین و انصار میگوید و ما سوار بر قطار ِتاریخ، میرویم، به کجا؟ ندانم! اما ما میرویم تا بشنویم آنچه گذشتگان و نیاکانمان گذراندهاند.
اینجا محفل ماست، یا عاشق شعر باش و یا دلباختهی آن شو! اینجا یا مینویسیم، یا میخوانیم و گاه نیز مینوازیم، حرف سازهای موسیقی را نیاور چرا که اینجا میز های زیر دستمان بهتر از هزاران ساز برایمان مینوازند و حالا، دیگر پا به پای شعر عاشقی میکنیم و قدم به قدم شاعران، اشک میریزیم و میخندیم و هم پای آنان در عِرفان و غزل و عشق، غرق میشویم.
گرد هم آمدیم، کوه ها را دیگر کوه ندیدیم، ستون هایی دیدیم که زمین را استوار نگاه داشته بودند، دشت و فلات و کوهستان دیگر معنای عمیقی برایمان یافتند و انگار در تکتک تصاویر قدم میزدیم، اری رایحهی طراوت دارند، جمله به جملهی کتاب ِسبز.
چشم که باز کردیم، ما بودیم و چندین کتاب قطور، یکیشان از وحدت اضداد سخن میگفت و برایم "نمیشود در یک رودخانه دوبار شنا کرد" را تفسیر میکرد، از دیگری صدای جامعه و مردمان مختلف شنیده میشد، یکی از آنها چون جنگلی سبز، ندای طراوت و زندگی داشت، اعداد از کتاب ِکوچک ولی سنگینی تلاش بر فرار داشتند .. و ما زندگی کردیم، با جمله به جملهای که چگونگی زیستن را به ما میآموخت، چگونگی دیدن، شنیدن، خواندن و نوشتن و حرف زدن را در گوشمان نجوا میکرد. روان را میکاوید و روش زندگی را یاداور میشد!
داستان این بار ِمن نیز تکراری بود اما عشق همچنان پایدار است، هر قدر خسته پای بر خانه بگذارم باز هم دلبستهام، دلبستهی چه ؟ باور کن، هیچکس نمیداند اما روح و جان و وجود ما بسته و وابسته است به کلمات همین کتاب ها، به همینجا، گوشهای از علومانسانی ِعزیز من.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کپشنی نیست، فقط ببینید.