کتابخانهٔخیابان64
شروعمان کجا بود؟ به چه امید و دلبستگیای پای در عرصهای نهادیم که دنیا را میشکافت و از آسمانها میگذشت تا دنیایی را برایمان بگشاید که نظیرش در جهان نیست؟
ناگهان خویش را میان دنیای دیگری یافتم، گویی از ابتدا روح و وجودم به اینجا تعلق داشت و من حال به وصال رسیده بودم!
پای صحبتهای بسیار نشستهام و بسیار سخن آموختم، منطق ِشیرینم را با عشق گذراندم، لابهلای نسبتهای چهارگانه و آن مکعب ِاحکامقضایا، روزگار سپری کردم و چون جنگاوری، دلاورانه دست بر زره و شمشیر بردم تا به جنگ مغالطات بروم.
در میام عقاید تالس و فیثاغورس، نشسته و با جان ِدل گوش ِحاضر خویش را سپردم! اینجا فلسفه بود، تکهای از جهان ما که دیده ما را به یونان و داستان های بنیادین جهان متصل میکرد!
اغاز تاریخمان از باستان بود، از آن طرف بینالنهرین تا آنسوی دریای سرخ و سرزمین ِعلم و دانش و فلسفه، حالا هم تاریخ برایمان از راشدین و مهاجرین و انصار میگوید و ما سوار بر قطار ِتاریخ، میرویم، به کجا؟ ندانم! اما ما میرویم تا بشنویم آنچه گذشتگان و نیاکانمان گذراندهاند.
اینجا محفل ماست، یا عاشق شعر باش و یا دلباختهی آن شو! اینجا یا مینویسیم، یا میخوانیم و گاه نیز مینوازیم، حرف سازهای موسیقی را نیاور چرا که اینجا میز های زیر دستمان بهتر از هزاران ساز برایمان مینوازند و حالا، دیگر پا به پای شعر عاشقی میکنیم و قدم به قدم شاعران، اشک میریزیم و میخندیم و هم پای آنان در عِرفان و غزل و عشق، غرق میشویم.
گرد هم آمدیم، کوه ها را دیگر کوه ندیدیم، ستون هایی دیدیم که زمین را استوار نگاه داشته بودند، دشت و فلات و کوهستان دیگر معنای عمیقی برایمان یافتند و انگار در تکتک تصاویر قدم میزدیم، اری رایحهی طراوت دارند، جمله به جملهی کتاب ِسبز.
چشم که باز کردیم، ما بودیم و چندین کتاب قطور، یکیشان از وحدت اضداد سخن میگفت و برایم "نمیشود در یک رودخانه دوبار شنا کرد" را تفسیر میکرد، از دیگری صدای جامعه و مردمان مختلف شنیده میشد، یکی از آنها چون جنگلی سبز، ندای طراوت و زندگی داشت، اعداد از کتاب ِکوچک ولی سنگینی تلاش بر فرار داشتند .. و ما زندگی کردیم، با جمله به جملهای که چگونگی زیستن را به ما میآموخت، چگونگی دیدن، شنیدن، خواندن و نوشتن و حرف زدن را در گوشمان نجوا میکرد. روان را میکاوید و روش زندگی را یاداور میشد!
داستان این بار ِمن نیز تکراری بود اما عشق همچنان پایدار است، هر قدر خسته پای بر خانه بگذارم باز هم دلبستهام، دلبستهی چه ؟ باور کن، هیچکس نمیداند اما روح و جان و وجود ما بسته و وابسته است به کلمات همین کتاب ها، به همینجا، گوشهای از علومانسانی ِعزیز من.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کپشنی نیست، فقط ببینید.
کتابخانهٔخیابان64
خانهاش همیشه رایحهی عشق دارد، عشق، با اندکی رایحهی دستپخت های دلنشینش، گویی هر قدم از آن را با همان محبت همیشگیاش جارو میزند.
آن آشیانه همیشه فقط دلم را که نه، وجودم را دعوت به آرامش میکند، با شمیم چای همیشه حاضر، نفسم را به گُل های محمدی مزین میسازد.
چادر ِگلدارش همیشه همان گوشهی اتاق، به انتظارش ایستاده و صبح و ظهر و شب به رویش بوسه میزند و به همراهش نجوای ذکر سر میدهد، جانمازش بوی عاشقی میدهد، عاشقی های اول صبح! ذکرهای آخر شب، دعاهای زیرلب و دلتنگیهای بامداد، در و دیوار خانه غزل از عشق میخوانند و میان غزلخوانی، ذکر ِرب میگویند به احترام ِذکرهای جاویدان زیرلبش، آجر به آجر ِخانه به میمنت وجودش قیام کرده و ایستادهاند، دست بر سینه و استوار. تابلو های عکس، در و دیوار خانه را به تصویر ِعشق مزین ساختند.
لبخندش هرروز خورشید را به زانو در میآورد و نوایش گوشها را نه، دل هارا مینوازد، چشمانش به هنگام خنده محو میشوند، چین و چروک چهرهاش هرکدام قصهها دارند، قصهای که چشمها تعریفشان میکنند.
چقدر دلم میخواهد از سیوشش سالی که برایش گذشته بپرسم، چه داستانی شود، روایت ِوداع با تکهای از جان! و هزاران بار افسوس و افسوس، که داستان ِرشادت در تنهاییهایش را جایی نمینویسند، شاید بخواهند بنویسند هم نتوانند، قصهی او دراز است و قلم ناتوان! و به راستی خاطراتش قلم را به زانو در خواهند آورد چرا که قلم تاب ندارد بگوید و بنویسد.
فاصلههایمان دور نیست، نزدیکیم اما هربار که من را میبیند میخندد و خانه با هر خندهاش روشن میگردد و عشق فروزانتر از پیش، لا به لای آجرهای خانه جا میگیرد و چه کلام ناتوان است برای بیان آنکه چقدر دوستش داریم و چقدر برایمان عزیز است..
[ تقدیم به مادربزرگعزیزم، همسر ِشهید شمسعلیرمضانی(و تمام همسران ِشهید سرزمینم که رشادتهایشان را کمتر کسی دید و شنید.) ]
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten | #رسمعشق
کتابخانهٔخیابان64
کودکیهایمان عطر دیگر داشت، شمیم عشق و طراوت داشت! پاییز درازمان که میگذشت، وقت چینش جوجه ها که میرسید از راه، عشق باز هم جوانه میزد، امید هم لبخند میزد.
آن زمان پاییز به یلدایش بود، قاچ هندوانه بر س. سفره، پسته و بادومها قیام میکردند! چای لبسوز ِقوری ِکهنه، خانه را غرق نشاط میکردند. صدا صدای بازی ما بود که میپیچده بر اجر اجر ِخانه، دوباره دور هم جمع میشدیم، بهر چه بود؟ ثانیه هایی صادق.
حال که بزرگ و بزرگتر میشویم، عشق همچنان پایدار و جاریست، خانهها کماکم امادهی مهمان، دل ِما بیتاب ِدوسِتان.
انار و هندوانه ها که میآیند، نوبت هنرنمایی ِحضار خانه میگردد، کیک ها همه ردیف در سفره، بادام و پسته هم صف بستند!
بگذریم از تجملات امروزی، جرعه لبخند و شادی تعارف کن، حافظی دم بنما، مجلس عشق را مزین کن! امشبی را که گرد هم گشتید به سراغ انتنخانه نباش، قانون ِخانهی مادربزرگ این است، آمدی دنبال اینترنت نباش!
یلدا شبیست که در تاریکی خویش میدرخشد تا چراغی به نام امید را بر دلها روشن نگهدارد، به میمنت همان سفره های کوچک و بزرگ هم اگر باشد، عشق و مهر از همان جوانه خواهد زد!
از من این حرف را به یادگار بدار، آن شب و شب قبلش تفاوت نباشد هیچ اما، عشق و امید را در اسمان بنگر، که سرچشمه از خانه می گیرد.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten