هدایت شده از فروغ؛
خوبم! تا وقتی که فکر نکنم! تا وقتی که یادم نیفتد کجای دنیا ایستادهام و چقدر غصه و اندوه برای خوردن دارم. خوبم! تا وقتی بتوانم دلخوش شوم به قهوه و موسیقی و کتاب، تا وقتی بتوانم رنجهای خودم را با تماشای زیباییها و قسمتهای پُرِ لیوان، کمتر کنم. تا وقتی که قادر باشم لبخند روی لبی بنشانم و حال کسی را خوب کنم. خوبم! تا وقتی که حواس خودم را پرت کنم و یادم نیفتد کیام، کجام؟ دارم چهکار میکنم!؟
به قول آقای تقیزاده: خوبم! اما اگر فکر کنم، گریهام خواهد گرفت...
نه در دامِ نامِ ادیان ماندن،
نه در سایه ی ادعای مسلمانی.
دریافتم که انسانیت،
تنها آیینِ این جهان است.
اگر پندی از من به گوش جان سپاری،
این سه گوهر در جان بکاری:
کردار نیک، چون باران که میرویاند،
پندار نیک، چون نوری که میتاباند،
گفتار نیک، چون نسیمی که میپراکند.
نه بر تختِ دین، نه در زنجیرِ کیش،
آدمی را همین سه ستون بس است،
که از خاکِ فروتن،
افلاکی بلند بسازد.