«تمني ان أقع في حب
من لا يهون عليه حزني مهما حدث بيننا »
آرزو میکنم عاشق کسی شوم، که هرچه بینمان
اتفاق افتاد، هرگز غم و اندوه من را ناچیز نشمرد.
«-وماذا فعلتَ بأولئك الذين خيّبوا ظنّك؟
+لا شيء، اعتبرتهم وكأنّهم لم يكونوا ومضيت…»
- با آنان که نا امیدت نموده بودهاند چگونه تا کردی؟
+ هیچ، گذشتم، انگار که هرگز نبودهاند ...
یک نفر کاش همین لحظه،
همین جا فی الفور برسد از ره
و حال دل من خوب شود...
- فاطمه دشتی
دیگر سرزنده نبود؛
بیشتر اوقاتش به دل نگرانی میگذشت،
انرژیای که روزگاری
صرف عشق ورزیدن به زندگی میکرد،
حالا داشت صرف دوام آوردنش میشد.
برای تو چه بگویم؟
بگویم زخمم آنقدر عمیق شده
که میتوان در آن درختی کاشت؟
بگویم غمگینم و مرگ کاری نمیکند؟!
- غلامرضا بروسان