˓ 𝘎𝘏𝘢𝘡𝘢𝘓𝜗𝜚 ˒
من هیچوقت نتونستم خودمو دوست داشته باشم چون هروقت به خودم اومدم دیدم یهجای زندگیم میلنگه ، همیشه خو
گاهی دلم میخواد بزنم زیر همه چی . .
نه از روی خستگی ، نه از روی ناامیدی ؛ فقط واسه اینکه دلم تنگه .
واسه چیزایی که نیستن ، برای حرفایی که هیچوقت گفته نشدن یا شایدم برای آدمایی که بودن و یهو دیگه نبودن .
یه حس عجیبیه !
انگار همه چی رو از دست دادم . حتی خودمو :)
- دلنوشته ی 3 .
˓ 𝘎𝘏𝘢𝘡𝘢𝘓𝜗𝜚 ˒
˓ 𝘎𝘏𝘢𝘡𝘢𝘓𝜗𝜚 ˒
گاهی دلم میخواد بزنم زیر همه چی . . نه از روی خستگی ، نه از روی ناامیدی ؛ فقط واسه اینکه دلم تنگه .
اره به خودم افتخار میکنم که قرار نبود توی هر جمعی پیدام کنی ،
که اهل پارتی و شلوغی و نمایش نبودم ،
نه چون چیزی کم داشتم ، چون انتخابم این بود که خودم باشم ؛ ساکتتر ، عمیقتر ، واقعیتر .
که لازم ندیدم برای دیده شدن ، خودمو خرج هر جمعی کنم ،
که یاد گرفتم ارزش آدم ، به تعداد آدمایی نیست که دورش جمع میشن ؛ به اصالتیه که توی خلوتش داره .
و بیشتر از همه به مامانم افتخار میکنم که نذاشت گم بشم توی راهی که خیلیا فکر میکنن تنها راهه :)
که بهم یاد داد لازم نیست برای پذیرفته شدن ، شبیه همه بشم !
که با بودنش ، با سختگیریاش ، با مراقبتاش نذاشت از ریشههام جدا بشم .
شاید من توی هر جمعی نباشم ولی هرجا باشم خودمم ؛ و همین برای من کافیه .
- دلنوشته ی 4 .
˓ 𝘎𝘏𝘢𝘡𝘢𝘓𝜗𝜚 ˒
˓ 𝘎𝘏𝘢𝘡𝘢𝘓𝜗𝜚 ˒
اره به خودم افتخار میکنم که قرار نبود توی هر جمعی پیدام کنی ، که اهل پارتی و شلوغی و نمایش نبودم ،
به من سخت گذشت عزیزم ، نه فقط از اینکه رفتی
از این که رفتی و من هنوز مونده بودم ، از این که تو درحالِ آشنا شدن با یه آدم جدید بودی !
و من هنوز داشتم با خاطرهی تو زندگی میکردم .
سخت گذشت وقتی فهمیدم چیزی که برای من هنوز اسمش عشق بود ، برای تو فقط یه فصل از زندگیت بود ؛
فصلی که تموم شد اما من انگار لای همون صفحهها جا موندم .
من با هر پیامِ نرسیده ، با هر سکوتِ طولانی ، با هر «دیگه مثل قبل نیستی» ، کمکم فرو ریختم . .
آروم آروم ، جوری که حتی خودم هم نفهمیدم کی از درون اینهمه خسته شدم .
و دردناکترین بخشش این بود که تو داشتی جلو میرفتی و من هنوز ایستاده بودم همون جایی که تو از من گذشتی .
آدم بعضی وقتا از رفتنِ کسی نمیشکنه ، از این میشکنه که میفهمه طرف مقابل برای سرگرمی اومده بود سمتش درصورتی خودش واقعا داشت عاشق میشد : )
- دلنوشته ی 5 .
˓ 𝘎𝘏𝘢𝘡𝘢𝘓𝜗𝜚 ˒