بچه ها قبل از اینکه ناشناس بزارید باید بهتون بگم که اگه رفته سر بازی قمار و مشروب خورده به زور بوده
خودش نمیخواسته و زور به کار رفته، و برای امینت یه کشور این کارو کرده
پس خواهشا توی ناشناس نگید که گناه کرده و اینجور حرفا
هنوز حرفی راجبش زده نشده ولی قبلش خواستم خودم بگم😊
نعمتالهی/زنگارღ
بر تن و قامت ِشهر رخت ِعزا جامه کنید ؛ بوی ِتابوت ِپر از تیر ِحسن میآید .."
عزاداری هاتون قبول باشه
لایق دونستید بنده حقیر هم دعا کنید
مراقب خودتون و خوبی هاتون باشید 🙂
یاعلی❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁶⁹♡
#مهدی
مهدی:درست میشه همه چی درست میشه
خودم کمکت میکنم برگردی به همون رسول همیشگی که آرزوی همهماست که ببینیمت
لبخند محوی زد
رسول:خودمم اون رسول قبلی رو فراموش کردم عمو
مهدی:نه دیگه باید بشی همون رسول،عه راستش خیلی وقت بود میخواستم باهات حرف بزنم ولی فکر میکردم که دوست نداری
رسول:به کسی هم گفتید؟
مهدی:نوچ،البته به یه دکتر قرصتو نشون دادم
رسول:از کِی فهمیدید؟
مهدی:دقیق یادم نمیاد ولی فکر کنم تولد علیرضا بود
رسول:ممنون که فهمیدید، داشتم خفه میشدم، باید با یکی حرف میزدم ولی نمیدونستم کی،خیلی ازت ممنونم عمو
مهدی:اگه میدونستم این همه تو فشاری زودتر باهات حرف میزدم
در خونه باز شد و همون لحظه رسولم بلند شد رفت دستشویی
امیرحسین و علیرضا وارد شدن اینا چرا انقدر زود اومدن؟
به ساعت نگاه کردم دیدم نه به موقع اومدن ساعت یه ربع ۱۰ بود
علیرضا بدو اومد بغلم
علیرضا:سلام عمووو
مهدی:سلام نفس،خوبی؟
علیرضا:بله خوبم،تو خوبی؟
مهدی:چون تو حالت خوبه من عالیام
امیرحسین:سلام،این چه وضعیه
مهدی:علیک،چه وضعی؟
امیرحسین:سیبزمینی ها چرا خونیه؟اون یکی چرا نزدیک میز تلویزیونیِ
تازه نگاهم خورد به سمت میز
مهدی:رسول خواست پوست بکنه دستشو برید، اونم..من چه بدونم،بیست سوالیِ انگار
امیرحسین:وا..عمو من گشنمه،شام؟
مهدی:نوکر باباتم مگه؟دو شب شام درست کردم پرو شدن
علیرضا:بابایی کو
مهدی:دستشویی الان میاد
از بغلم پاشد دوید سمت دستشویی و هی به در میزد
مهدی:الان میاد دیگه،تو چرا انقدر رسولُ دوست داری اخه
علیرضا:بابامه عمو
امیرحسین:🤣عمو جان خوردی؟لاش خیار و گوجه هم بزار
مهدی:زبونت بدجور دراز شده باید کوتاهش کنم
امیرحسین:(زبونش رو درآورده)بیا کوتاه کن
مهدی:اعصاب ندارما
همینجوری که به سمت آشپزخونه میرفت گفت
امیرحسین:جمله جدید بگو عمو
مهدی:بخدا پامیشم،چند تا فن روت پیاده میشم،دیزاین صورتتو عوض میکنم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#رسول
با عمو حرف زدم آروم شدم،انگار یه وزنه چند صد کیلویی رو از قلبم برداشتن
خیلی سبک شده بودم
از اینه صورتمو دیدم، چشمام قرمز بود، رد اشکهام روی صورتم بود
ابو باز کردم و چندتا مشت ریختم تو صورتم
صدای کوبیده شدن در اومد و صدای علیرضا که داشت صدام میکرد بعد از اون صدای عمو
مهدی:الان میاد دیگه،تو چرا انقدر رسولُ دوست داری اخه
علیرضا:بابامه
ذوقی که تو دلم بود لبخند شد روی صورتم
یه مشت دیگه آب ریختم تو صورتم،دست هامو خشک کردم رفتم بیرون
رسول:سلام عزیز دلم
علیرضا پرید بغلم و بوسم کرد
علیرضا:چلا چشمات قلمزه؟
رسول:چلا دوباله اینجولی حلف زدی؟
علیرضا:عههه، اَدا منو در نیار
رسول:شماهم قرار بود درست صحبت کنی،ولی خب چشم من ادای شمارو در نمیارم شماهم درست صحبت کن
علیرضا:باش
مهدی:چی میخواستی درست کنی رسول؟
رسول:الان خودم میام عمو،سلام داداش
امیرحسین:سلام آقا رسول گل و گلا..چشمات چرا قرمزه؟گریه کردی؟
رسول:نه از صبح سر درد دارم چشمام قرمز شده
امیرحسین:فردا برات وقت میگیرم بریم پیش یه متخصص،چرا انقدر تو سردرد داری اخه
رسول:نیازی نیست داداش بخاطر اینکه همش پشت سیستم میشینم
امیرحسین:به هرحال که باید بری پیش یه دکتر
رسول:خوبم
به سمت سیبزمینی ها رفتم برداشتمشون بردم آشپزخونه،اول شستم بعد پوست کندم، بعد رنده کشیدم تقریبا وسطاش بودم که عمو اومد
مهدی:پاشو برو یکم دراز بکش چشماتو ببند شاید قرمزیش افتاد قبلشم یه چایی بریز چشماتو بشور باهاش،محسن ببینه بیخیال نمیشه مثل امیرحسین
رسول:چشم
مهدی:پاشو
از پشت میز بلند شدم یه چایی ریختم تو پیاله
یکم فوت کردم تا سرد شد،همونجا چشم هامو شستم بعد رفتم تو اتاق
روی تخت دراز کشیدم و ساعد دستمو گذاشتم رو سرم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:نمیدونم تجربه داشتی یانه
ولی وقتی یکی رو پیدا میکنی که بشه مَحرَم راز هات انگار قلبت سبک شده،اونجاست که میفهمی چقدر تو فشار بودی💔🙂
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای شنیدنی نبش قبر در صحن مطهر حرم امام رضا علیه السلام...
─┅─═इई 🌸🌺🌸ईइ═─┅─
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁷⁰♡
#رسول
فکر وخیال اجازه استراحت بهم نمیداد
دوباره اون اتفاقات برام تداعی داشت
ولی بیشتر همون روز فوت عاطفه
وقتی که داشتم به مهرداد التماس میکردم بزاره ببینمش ولی نذاشت و حسرت شد واسم
گوشیم زنگ خورد دیدم بابا حسنِ
محکم کوبیدم تو سرم که درد گرفت
بلند شدم و جواب دادم
رسول:سلام بابا
حسن:سلام پسرم خوبی؟
رسول:الحمدلله
حسن:کجایی؟دیر کردی
رسول:یه چی بگم ناراحت نمیشید از دستم؟
حسن:چی؟
رسول:میشه نیام؟حالم اصلا خوب نیست بابا، علیرضا رو الان میفرستم ولی خودم نمیتونم بیام
حسن:چرا حالت خوب نیست؟اتفاقی افتاده
رسول:نه بابا،نگران نباشید یکم بیجونم فقط
حسن:خب برو درمانگاه بهت یه سرمی،تقویتی چیزی بزنن
رسول:چشم میرم،از دستم ناراحت نیستید؟
حسن:نه بابا،تو خوب باشی برامون کافیه
رسول:من قربونتتون برم الهی
حسن:خدا نکنه، علیرضا رو میاری دیگه؟
رسول:الان اسنپ میگیرم...
حسن:بچه رو میخوای تنها بفرستی؟؟خجالت نمیکشی؟الان میگم کامران بیاد دنبالش
رسول:دستت درد نکنه، مامان از دستم دلخور نمیشه؟
حسن:نه بابا، الان میگم راه بیفته
رسول:ممنون
حسن:حال پدر و برادرات خوبه؟عموت خوبه
رسول:الحمدلله خوبن،سلام دارن خدمتتون
حسن:سلامت باشن،رسول جان حتما بری درمانگاه، دلم نمونه پیشت
رسول:چشم میرم شمام نگرانم نباش،راستی بابا
حسن:جانم
رسول:من چند روزی دارم میرم ماموریت،علیرضا بیاد دو،سه روزی بمونه بیتابی منو نکنه، چون اولین باره میخوام علیرضا رو بزارم پیش خانوادهام میترسم اذیت کنه برای همین پیش شما بمونه؟
حسن:چرا که نه بابا،حتما،فقط مراقب خودت باش
رسول:چشم
حسن:الان کامرانُ راهی میکنم،کاری نداری؟
رسول:نه سلام برسونید
حسن:سلامت باشی،توام سلام برسون،خدافظ
رسول:خدانگهدار
گوشی رو پرت کردم رو تخت
بلند شدم رفتم بیرون
نگاهی به زخم انگشتم کردم که دوباره خونریزی کرد
رسول:حالا خوبه زخم شمشیر نخوردی که انقدر زود به زود خونریزی میکنی
مهدی:کم غر بزن،بیا اینجا یکم بتادین بزن با چسب ببند
رسول:چشم
زود رفتم دستامو یکم بتادین روش ریختم با چسب زخم بستم
مهدی:اَه این فلفل کوفتی کجاست
امیرحسین:باز عمو داری غر میزنی چرا؟بعدم تورو زود فرستادن استراحت کنی،بیا برو خودم درست میکنم
مهدی:میمردی زودتر بگی،بیا سرخ کن،علیرضا کو
امیرحسین:داره بازی میکنه
مهدی:قشنگ سرخ کنا،بسوزه من میدونم تو،گوجه و خیارشورم خودت خورد کن
امیرحسین:امر دیگه؟
مهدی:امری نیست، بیا بریم رسول
عمو دست گذاشت پشت کمرم و از آشپزخونه بیرونم برد
با یادآوری اینکه باید وسایل علیرضا رو جمع کنم از حرکت وایسادم
مهدی:چرا نمیای؟میخوام باهات حرف بزنم
رسول:بریم تو اتاق من کار دارم اونجا؟
مهدی:باش بریم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:حسرت همیشه با آدم میمونه
سعی کنید حسرت نندازید تو دل بقیه💔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁷¹♡
#رسول
با عمو رفتیم تو اتاق
نشست رو تخت و منم ساک کوچیک علیرضا رو آوردم
از کشو چند دست لباس براش درآوردم
میدونستم اون کنار آفرین باشه میخواد بره تو حیاط انقدر شیطونی کنه که نیاز به لباس داره
جوراب و شونهاش هم گذاشتم
مهدی:چیکار میکنی؟
رسول:کامران داره میاد علیرضا رو چند روزی ببره خونهشون، قرار بود خودمم برم شام ولی یادم رفت گفتم نمیام
مهدی:چند روز میمونه؟
همینطوری که لباس و شلوار و شلوارکشو تا میزدم گفتم
رسول:راستش فردا دارم میرم ماموریت معلوم نیست کی بیام،نگه داشتن علیرضا هم خیلی سخته وقتی نباشم،اگه بره اونجا آفرین هست دیگه منو یادش میره
مهدی:اها،بزار کمکت کنم
عمو هم کنارم نشست و لباس های تا شده رو میذاشت تو ساک
بلند شدم چندتا از اسباببازی هایی که دوست داره رو هم گذاشتم
مهدی:این ماشینِ بنظرت جا میشه؟
رسول:خب اونو نذار
مهدی:خطرناک که نیست؟
رسول:تو کار ما خطر حرف اولُ میزنه دیگه
مهدی:خیلی مراقب خودت باش،باشه؟
رسول:چشم،عزرائیل اومد به پیشم میگم فعلا نه،زوده
مهدی:من با تو شوخی دارم😠؟؟
رسول:خب عمو،ببخشید،چه اخمیهم میکنه
مهدی:پرو، فردا بریم پیش دکترت؟
رسول:میخوام برم ماموریت عمو
مهدی:الان پاشو بریم پس
صدای در اومد، بعد صدای احسان و بابا
رسول:ساعتو نگاه کردی عمو؟بزار از ماموریت که برگشتم بعد میریم قول میدم،الانم پاشو بریم پیش بابا و احسان
مهدی:قرمزی چشمات بهتر نشده هنوز محسن بفهمه سه ساعت میخواد مخ بخوره
رسول:میگم سردرد دارم ولش کن بریم
بلند شدم و با عمو رفتم بیرون، ساک علیرضا هم گذاشتم تو اتاق چون سه ساعت راضی کردن علیرضا که من نمیام، سخته
بعد از سلام و یکم صحبت با بابا و احسان زنگ زد زده شد
احسان رفت آیفون رو برداشت
احسان:سلام کامران جان بیا بالا....تعارف نکن بابا بیا
درو زد و در خونه هم باز کرد
محسن:کامران برای چی اومده؟خبر میدادی یه چیزی واسه خونه میخریدم دیگه
رسول:نگران نباش بابا، علیرضا رو میخواد ببره
محسن:واسه چی؟
رسول:توضیح میدم بهتون
احسان:سلام کامران جان چطوری؟
کامران:سلام آقا احسان گل، الحمدلله تو چطوری؟
احسان:خوبم،بیا تو
کامران:قربونت علیرضا بیار برم
محسن:سلام کامران جان، بیا داخل
کامران:سلام خوبین آقامحسن؟ نه مزاحم نمیشم ممنون
بابا بلاخره کامران رو راضی کرد اومد داخل
دستش یه سبد بود داد به احسان و اومد کنارم
بعد از روبوسی و یکم حال و احوال با عمو و امیرحسین گفت
کامران:تو حالت خوبه رسول؟بابا بهم گفت مریضی رفتم از داروخونه این تقویتی رو واست گرفتم، بزنم واست یکم بهتر بشی
محسن:چیشدی مگه رسول؟حالت خوب نیست؟چرا؟
مهدی:چیزی نشده داداش،توضیح میدم بهت، یکم خستهاس حال نداره فقط
رسول:شرمندهام بخدا کامران، از بابا و مامان رخساره کلی معذرت خواهی کن از طرفم
کامران:تو حالت خوب باشهها برامون بسه
علیرضا:دایی دایی
کامران:جون دل دایی،چیشده خوشگله
علیرضا:آفلین تو؟
رسول:آفرین کو🤨
علیرضا:اَه، همش بهم گیر میده،من دوست دارم اینجوری حرف بزنم
رسول:اعصاب ندارم علیرضا امشب، یه چیزی میگم که نباید بگم
مهدی:عهه،مهمون اومده دارن باهم بحث میکنن
احسان:کامران اینا چیه اوردی؟چرا زحمت کشیدی
کامران:ناقابله،مامان یکم شیرینی پخته بود براتون گذاشت بیارم،اونم یکم فسنجونِ گفت بیارم براتون
محسن:چرا...
کامران:زحمتی نیست آقامحسن، دست پخت مامانم خیلی خوشمزهاس رسولم چون فسنجون دوست داشت مامانم درست کرد که نشد بیاد ریخت هم برای شما بیارم هم رسول،راستی احسان توی اون بطری شربت سکنجبینِ تازه درست کرده مامان یکم گرمه،بزار یخچال خنک شد، بخورید
احسان:قربون دستت،کاش از خدا یه چی دیگه میخواستم
امیرحسین:چطور؟
محسن:اومدنی داشت میگفت چیمیشد شام یه چیز خورشتی داشته باشیم
مهدی:هوس کرده بودی؟بالاما(به زبان ترکی یعنی بچم)
احسان:وای اینا چیه دیگه کامران، مگه ما تو خوابگاه زندگی میکنیم
امیرحسین:بزار ببینم چیه مگه... کامران این همه میوه پوست کنده برای چی آخه
کامران:غر نزنید دیگه،
رسول:اخلاق همیشگی مامان رخسارهاس، تازگی نداره که
احسان:این همه شیرینی،غذا و شربت و میوه چه خبره
کامران:نوش جان
محسن:چایی آماده نیست احسان؟
احسان:چرا الان میریزم
مهدی:خاک تو سرت امیرحسین بوی سوختنی میاد
امیرحسین:ای وای
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:خیلی خوبه آدم یکی مثل مهدی تو زندگیش باشه
که با وجود همه بد اخلاقیهاش،دوست داشته باشه و چنان وابستهات باشه که همیشه هواتُ داره،مراقبته
مراقب مهدی های زندگیتون باشید🙃❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎ ❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁷²♡
#رسول
مهدی:خاک تو سرت کنن
محسن:مهدی توروخدا بس کن، مهمون داریم خجالت بکش
مهدی:لا اله الا الله
عمو پاشد رفت تو آشپزخونه،کامران ریز خندید و چیزی نگفت
بلند شدم رفتم پیش بابا نشستم
رسول:بابا
محسن:جانم
رسول:من فردا میخوام برم ماموریت چند روزی نیستم، برای همین علیرضا رو دارم میفرستم پیش اونا
محسن:خب چرا، حالا میخواد بره، بره ولی..
رسول:چون اولین باره دارم علیرضا رو پیش شما میزارم میترسم اذیت کنه، واسه همین دو روزی بره اونجا سر گرم دخترداییش بشه بعد برین بیاریدش
محسن:باشه بابا..خب آقا کامران به چی مشغولی
کامران:کلا بیمارستانم آقامحسن، از یه طرف بیمارستان از طرفی دانشگاه دیگه واویلا، بدبختی چند روز دیگه چهارشنبه سوریِ اوج کار ما
محسن:اونروز بیمارستان ها خیلی شلوغ میشه بدبختی
رسول:آخه من نمیفهمم، چرا باید چند روز قبل از عید آدم این همه بلا سر خودش بیاره؟؟یکم صدای بمب و ترقه و اینجور چیزا چه ارزشی داره آخه که یه عده رو عزادار میکنن
کامران:دقیقا سوال منم همینه
رسول:تو که خودت بدتری
کامران:عجب نامردی هستی رسول، من آخر شب ساعت ۳ اینا با مهرداد میریم تو کوچه آتیش روشن میکنیم همین
رسول:😂شوخی کردم
محسن:دیگه خب بابا جان وقتی ساخته میشه مردمم میخرن و استفاده میکنن دیگه
رسول:آخه رسم مزخرفیه
احسان:رسم مزخرف نیست که خیلی هم خوبه، ماها بد داریم اجراش میکنیم
کامران:شماها چیکار میکنید؟
احسان:ما؟؟🤣
کامران:چرا میخندی
احسان:عمو مهدی از چهارشنبه سوری خوشش نمیاد، شب زود میاد خونه درو قفل میکنه که نریم تو کوچه،فکر کن به عمم اینا هم میگه که بیان بعد همه رو باهم حبس میکنه
کامران:از ما بدترین که
احسان:چه کنیم، وای بچه بودیم بعد ما رفتیم تو کوچه با رفیقامون ترقه انداختیم، عموم هم دید ببین چنان کتکی ازش خوردیم که نگو
حالا من ۷ ساله بودم با من کاری نداشت ولی بدبخت امیرحسینُ خیلی بد زد، بابا از سرکار اومدم هیچی بهمون نگفتا ولی عموم بدجور کتک زد
محسن:کتک زد چون دلیل داشت
احسان:خب یه کوچولو دست من سوخت
رسول:پس فکر کنم خلافکارتون منم
احسان:جان من؟
رسول: من و رفیقام شیطونی میکنیم البته تو خونه من، آقاجونم هیچی نمیگه
احسان:یعنی آقاجون تو ماهِ ماه،امسال میام خونه شما پس
همه:😂😂
کامران:رسول بیا بریم این تقویتی رو بزنم بعد برم خونه، مهرداد عصبی بشه بدبختما
رسول:باش بریم
احسان:چایی نخوردی که
کامران:قربون دستت آمپول رسولُ بزنم میام
احسان:باش
با کامران رفتم تو اتاق
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:دلم میخواد بدونم با وجود مهدی امسال چیکار میکنه رسول🤣😜
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁷³♡
#مهدی
مهدی:مگه نگفتم بسوزه پدرتو در میارم؟
امیرحسین:عمو خب سوخته دیگه چیکار کنم؟طلا که نیست یکم سیبزمینی و پیاز و گوشتِ دیگه،تو چرا این چند وقته بدجور عصبانی هستی؟
مهدی:مگه تو میزاری من آروم باشم؟؟
امیرحسین:من یا خانی؟
مهدی:هردوتون
امیرحسین:میخوای چیکار کنی حالا
مهدی:من مطمئنم که افراد خانی اون دخترُ دزدیدن، شک ندارم چون هیچ کس توی این ناحیه با من دشمن نیست جز اون، اصلا اونایی که دزدیدنش واسه چی برای من فرستادن؟؟ اگه میخواستن پول به جیب بزنن باید به پدر یا مادرش فیلم میفرستادن، نه به منی که مامورم
امیرحسین:منو تو میدونیم اونه،بنظرت سرهنگ چی؟باور میکنه؟باید با مدرک حرف بزنیم عمو
مهدی:میدونم خودم،ولی میگی چیکار کنم؟چطوری مدرک پیدا کنم؟این یوسف هم بیشتر از چند روز نمیشه نگه داشت
امیرحسین:باید یه جوری از لونه بکشیم بیرون کریمخانی رو
مهدی:مثلا چطوری؟
امیرحسین:اون پسره که گرفته بودیمش رو میتونیم آزاد کنیم و درقبال ازش بخوایم برامون خبر بیاره
مهدی:بعد میگی چرا بهت توهین میکنن،خب حق دارن دیگه
امیرحسین:چرا
مهدی:منگل خان، الان همه فهمیدن که اون...
امیرحسین:نفهمیدن، فقط یوسف رو فهمیدن بعدم...
محسن:حالا میموندی چه عجلهایِ آخه
کامران:خیلی ممنون زحمت دادم بهتون، بابااینا منتظرن بریم دیگه
مهدی:بریم بیرون بعدا صحبت میکنیم
امیرحسین:باش
از آشپزخونه بیرون اومدیم
علیرضا تو بغل رسول بود و کامرانم بلند شده بود
مهدی:داری میری چقدر زود؟
کامران:زیاد موندم آقامهدی،میخواستم فقط بیام علیرضا رو ببرم... پدرو پسر زود باشید دیگه
رسول:خب باشه دیگه
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#رسول
محکم علیرضا رو چسبونده بودم به خودم
هروقت میرفتم ماموریت محکم بغلش میکردم حس میکردم آخرین باریه که بغلش میکنم
آروم دم گوشش گفتم
رسول:رفتی باید پسر خوبی باشی،درست حرف میزنی،حرفای بد نمیزنی،شیطونی نمیکنی، یه پسر خوشگل و خوش اخلاق و باادب و..
علیرضا:متین
رسول:الهی من بمیرم برات که انقدر حافظه خوبی داری
علیرضا:تو نمیای پیشم؟
رسول:چرا بابا میام، مراقب خودت باشیا؟حتی اگه من نیومدم یا دیر اومدم باید پسر خوبی باشی،اذیت نکنی باشه؟
علیرضا:چشم
آروم لپشو بوسیدم و از خودم جداش کردم
موهاشو مرتب کردم و خیره شدم به چشم هاش
کامران:بسه دیگه،بریم؟دیر شدا
رسول:آره برین، خدافظ بابایی
علیرضا:خدافظ
مهدی:کامران جان بیا یکم کتلتِ ببر خونه دیگه ببخشید اگه مزه خوبی نداشت، یا کم بود
کامران:مگه داریم خاله بازی میکنیم که من غذا بیارم شما غذا بدین؟؟
مهدی:بگیر چرت و پرت تحویل من نده
کامران:😂دست شما درد نکنه، بااجازهتون
کامران و علیرضا که رفتن منم رفتم رو مبل نشستم، اگه آخرین بار باشه که میبینمش چی؟
اصلا مگه من اولین باره که دارم میرم ماموریت؟نه. خب چرا انقدر نگرانم و دلشوره دارم؟ یا اصلا این حال بَدم نکنه برای امشب باشه؟
سرمو با دستام گرفتم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:نکنه آخرین بارم باشه که میبینمش؟؟🙂❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁷⁴♡
#رسول
سرمو با دستام گرفتم
امشب چرا اینجوری شدم اخه؟خسته شدم، اَه
حس کردم یکی کنارم نشست
دستاش که دورم حلقه شد سرمو بالا اوردم
بابا بود، با یه لبخند مهربون که ازش سیر نمیشدم ولی چشماش نگران بود
عمو و احسان و امیرحسین رفته بودن آشپزخونه
محسن:خوبی بابا؟
بدون اینکه جواب بدم سرمو گذاشتم رو پاهاش بعد خیره شدم به چشم های نگرانش
واسم غریبه نبود این چشم ها
خیلی این چشم هارو نگران کرده بودم
خاک تو سرم که از پسری کردن فقط نگران کردن بابام رو یاد گرفته بودم
رسول:بابا
محسن:جون دلم
رسول:اگه یه چیزی بگم دعوام نمیکنید؟
بابا خیره شد به چشمهام، یکم که خیره شد بعد اخم کرد و گفت
محسن:اون حرف از دهنت خارج بشه،چهار تا استخون که خودم دارم چهارتای مهدی که مصادف با ۸ تا هست رو هم میگیرم محکم میخوابونم تو دهنت
رسول:چی میخوام بگم مگه؟؟نکنه شما هم مثل آقاجونم و آقامحمد معتقدید که حرفارو میشه از چشم ها خوند؟
محسن:حرفای ته دلی رو چشم ها میزنه نه زبون، اون حرفی هم که ته دلت هست رو به زبون بیاری دیگه نه من نه تو
سرمو بلند کردم و این بار نشستم
رسول:من کیو دارم که علیرضا رو بسپارم بهش جز شما؟؟ خب معلوم نیست فردا چی در انتظارمه، خودتون اینجوری نبودید؟ خودتون میخواستید برید ماموریت به کسی سفارش بچههاتون رو نمیکردید؟نگران نبودید؟نگران آیندهاشون که بعد از شما میخوان چیکار کنن؟بدون هیچ پشت و پناهی؟
بابا سکوت کرده بود ولی هنوز چشم هاش نگران بود و صورتش اخم کرده
رسول:ازم توقع نداشت باشید نگم حرفمو بابا، چون خودتون میدونید چقدر کارم ریسک داره، میدونید تو کارم از یه ثانیه بعد خبر ندارم، میدونید پس درکم کنید و بهم قول بدین..
مهدی:ادامه حرفتو بزنی تضمین نمیکنم امشب تو بیمارستان دکتر بهمون نگه فلج نشده باشی
عمو اومد روبهروی ما نشست و پاهاش انداخت رو پاش و دست به سینه یه اخم وحشتناکی هم کرد
عجب بدبختی گیر کردما، آدم نمیشه به اینا وصیت کرد، خدایی این چه وضعشِ این از بابا که اخم کرده و میخواد دهنمو خورد کنه، اون از عمو که بدتر از بابا اخم کرده انگار ارث باباشو دزدیدم، میخواد فلجم کنه، هی خدایا
رسول:عمو..
مهدی:زیادی داری سهنقطه میخوری رسول،خودتم میدونی ولی ادامه میدی، تو تازه اومدی اینجا پس از این فکرا نکن که سگ میشم کنترل کردنم سخت میشه، امروز به اندازه کافی عصبانی شدم
امیرحسین:چیشده باز؟؟عمو باز که قات زدی؟ یه امشب توروخدا عصبی نشو آرام باش، بیا برو یوگا اصلا یکم ورزش کن شاید آروم شدی بابا
مهدی:دهنتو میبندی؟
احسان:یاخدا باز عمو سگ شد
محسن:احسااان
مهدی:بفرما، بچه تربیت کرده واسه من ارواح خالهش
محسن:بسه دیگه مهدی، احسان الان باید چیکار کنی بنظرت؟،
احسان نشست کنار عمو و دست انداخت پشت گردنش، زود صورت عمو رو بوسید و گفت
احسان:به قول خودتون سهنقطه زیاد میخورم، ببخشید عمو، از دهنم پرید
مهدی:نه بابا، بچه های محسن معذرتخواهی هم بلدن؟
حس و حال موندن و گوش دادم به حرفا رو نداشتم
با ببخشیدی که به زور خودمم شنیدم بلند شدم تا برم تو اتاقم
امیرحسین:کجا داداش؟
رسول:باید به یکی زنگ بزنم میام زود
چند قدم رفتم که دوباره احسان صدام کرد
رسول:جان؟
احسان:گوشیت رو اپنِ
سری تکون دادم و بعد از برداشتن گوشی رفتم تو اتاق و درو بستم
کنار تخت نشستم و زانو هامو بغل گرفتم
پرده کنار بود و پنجره هم باز
سوزی که میومد خوب بود، شاید یکم آرومم میکردم
خیره شدم به ماه توی آسون که کامل بود
امشب بر خلاف شب های دیگه ابر های تیره دورش نبودن، هیچ ابری کنارش نبود، تنها بود
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:ماه...(:🌜💔
بعضی وقتا آدم انقدر حالش بد میشه که نیاز به هم صحبت داره، آره، خدا هست، خیلی خوب هم درک میکنه
ولی آدم نیاز داره به چشم ببینه که یکی تنهاست تا یکم حالش خوب باشه، مثلا مثل ماه، ماه هم تنهاست، چون هم جنسی نداره🙂