تیمار"
اتاقم تاریک تر از همیشه است،اخه کم کم دارم ترس از تاریکیم رو میذارم کنار.پشت تلفن ساکتی تا راحت بخوابم.کار هر شبت شده،مطمئن میشی خوابم و بعد قطع میکنی.یجوری رفتار میکنی که انگار تا اخر دنیا برام وقت داری.یهو شروع میکنی به حرف زدن.اولش میخوای بفهمی خوابم یا نه،منم وانمود میکنم که خوابم؛میخوام ببینم چی میخوای بگی.وقتی مطمئن میشی خوابم لحنت تغییر میکنه.جوری حرف میزنی انگار دنیا دور من میچرخه.ناخواسته لبخند روی لبم میاد؛از اون لبخندای از ته دل.از اونایی که یه نور رو توی قلبت روشن میکنه.عاشقانه هات رو حتی توی خواب هم خرج من میکنی.میترسم از حرفات،یهو تو فکرم میاد که نکنه توهم بری.نگاهم کشیده میشه به سمت پنجره ی اتاقم.قطره های بارون با شدت میخوره به پنجره؛اما تمیزش نمیکنه،بدتر لک میشه.مثل افکار من که روی عشق پاک تو لک میندازه.حواسم نیست که کی خداحافظی میکنی و قطع میکنی.با حس کردن ویبره ی گوشی میفهمم قطع کردی.برای لحظه ای میترسم.با خودم میگم کاش بیشتر گوش میدادم به صدات.اما یدفه یه صدایی توی مغزم میگه:"بخواب،اون فرداهم هست".
اصلا به درک که خداحافظیش ناراحت کننده است،مهم این بود که وقتی دارم از جایی میروم،مطمئن باشم که که جدی جدی میروم.چون اگر حسش نکنی،حتی از خداحافظی هم دردناک تر است.
"ناطوردشت"
تیمار"
بله اقای داریوش،سقوط من در خودمه.🎀
بله اقای داریوش،منم کوه رو میذاشتم رو دوشم،موج رو از دریا میگرفتم،شیره ی سنگ رو دوشیدم،ماهم اوردم توی خونه ولی هیچکس نموند.🎀
انقدر کتابای جنایی خوندم میتونم روندش رو کامل حدس بزنم...
هیچی سوپرایزم نمیکنه دیگه🎀
هدایت شده از Nexus
https://eitaa.com/Timarox
ما مردم، آدمهای خیالاتیای هستیم. نه؟ ما بیشتر وقتها تو غمخوری و دلسوزی دست و پا میزنیم.
تیمار"
https://eitaa.com/Timarox ما مردم، آدمهای خیالاتیای هستیم. نه؟ ما بیشتر وقتها تو غمخوری و دلسوزی دس
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یعنی مطمئنم اگر جلوش به قتل هم اعتراف کنم بهم میگه حتما دلیل داشتم و قضاوتم نمیکنه..