eitaa logo
▫️وَعـدِه▫️
143 دنبال‌کننده
63 عکس
11 ویدیو
0 فایل
دنیا خواب است و آخرت بیداری، و ما میان این دو، در خواب‌های آشفته‌ایم. ▫️برای وقت‌های هم‌صحبتی: @Reyhaneh_s_h
مشاهده در ایتا
دانلود
اسب حسین دست‌ها بر زمین می‌زد و نزدیک خیام سر بر زمین می کوفت تا بمُرد.
زنان کوفه زاری کردند و گریبان چاک زدند و مردان هم با آن‌ها بگریستند. علی ابن حسین بیمار بود و از بیماری ناتوان. به آواز ضعیف گفت «اینان بر ما گریه می‌کنند، پس ما را که کشت؟»
و جمعه بود، دهم محرم سال شصت و یکم، مابین نماز ظهر و عصر. و حسین پنجاه و هشت سال داشت.
چی از خوابیدن می‌تونه قشنگ‌تر باشه؟ بیداری تا خودِ صبح و بعد مستقیم سرکار رفتن و بلافاصله بازگشتن به خانه و خیمه زدن روی کارها و هيچ‌وقت نرسیدن و باز دویدن و درگیرِ توالیِ بی‌تکرارِ زندگی شدن. میم و دال و کاف هرسه گفتند «برو بخواب، ولش کن.» قاف اما گفت «مگه بچه‌ای؟ تمومش کن.» میم و دال و کاف از سلول‌های خاکستری مغز بودند و قاف از میانهٔ قلب. قشنگ‌تر از خواب فقط رویاست، هرکی مخالفه، بره بخوابه.
ما شاخه‌های سرکش سیبیم، عین هم یک باغبان بیاید و پیوندمان زند. مروری نوشته بودم برای سایت چی‌کتاب که می‌تونه شما رو با فضای کتاب وطن‌دار آشنا کنه. کتاب وطن دار | محمدسرور رجایی👇🏻 https://cheeketab.com/vatan-daar/
خواب دیدم پا برهنه توی خیابان می‌گشتم. مدام از تیزیِ تیغ کف پوست پایم هراس داشتم. می‌رفتم و نمی‌دانم به کجا، می‌رفتم و نمی‌دانم چقدر، اما پرشتاب بودم. از خواب که پریدم همین یادم بود. پای برهنه و خیابان در خیابان و من حیرانِ تنها مانده و عجول. مامان گفت ان‌شاالله خیر است و من آرزو کردم یا خیر باشد یا پوچ. از آن توهم‌های کوتاه گذرا که هرازگاهی روحم را با خودش می‌کشاند. ولی بيش‌تر که فکر می‌کنم می‌بینم شاید آن خود منم. همان سرگشتگی و گیجی مبهوت را با خودم حمل می‌کنم هرروز. گاهی می‌دانم چه می‌خواهم و گاهی هیچ نمی‌دانم از دنیا. دلم می‌خواهد چنگ بزنم به ریسمان محکمی و خودم را بالا بکشم. دلم می‌خواهد گذشته را رها کنم و بیم آینده را برهانم و از حال به سامان برسم. دلم می‌خواهد دست مطمئنی مرا از خلسهٔ خواب بیرون بکشد و یادم بیاید کجا هستم و چه می‌خواهم. _______ شنبه، بیست و یکمِ مرداد ١۴٠٢
از خانهٔ پدربزرگ بیرون می‌زنم بی آن‌که خبر دهم. از سوپر سر کوچه خرید می‌کنم، و مسیر را باز می‌گردم. دوباره می‌رسم به خانه، بعد از جلوی ساختمان دو طبقه‌اش عبور می‌کنم، از جلوی نمای سنگ سابقاً سفیدش که حالا خاکستری کدری است و همه می‌گویند «نشست کرده.» می‌روم تا تهِ کوچه، می‌روم و باز می‌گردم، به هیچکس نگفته‌ام، به مامان خبر نداده‌ام، از آخر کوچه راهِ راست را می‌گیرم، وارد کوچه کناری می‌شوم، بعد دوباره راه اولین کوچهٔ راست را می‌گیرم، دورِ خانهٔ اجدادی‌ام می‌گردم، دورِ خاطرات تازه و قدیمی. نمی‌دانم چند دقیقه اما زمان تند می‌گذرد. طواف چهارم یا پنجم است که دایی را آخر کوچه می‌بینم، نگران، با نگاهی پرسوال و کمی بُهت‌زده. می‌پرسد «کجا بودی؟» دست می‌برم سمت کیفم، موبایل را جا گذاشته‌ام. با هم می‌رویم توی خانه. دایی جلوتر می‌رود و وارد خانه می‌شود. عجله دارد نذری‌ها را زودتر برساند. از پله‌های راهرو بالا می‌رود و پيشنهاد می‌دهد «برو حیاط رو ببین حالت عوض شه.» بی‌اراده راهم را از دایی جدا می‌کنم. از دالان بلند و کهنهٔ خانه می‌گذرم و وارد هال کوچک می‌شوم. روبه‌رویم درِ باز حیاط است و روی دیوارِ کنار در یک آینه خاکی. وارد حیاط می‌شوم. درخت‌ها سرحالند. زیر دیگ‌ها خاموش است و باد خُنک به زور خودش را می‌چپاند لای برگ‌های شاتوت و یاس و انجیر. چند قدم می‌آیم جلو، دیوارهای حیاط ترک خورده اما درخت‌ها بلندتر شده‌اند. سبز و قطور با برگ‌هایی که تا ساختمان پنج طبقهٔ پشتی بالا رفته. هنوز کامل وارد حیاط نشده‌ام، برمی‌گردم سمت دیوار راستم، پنجرهٔ اتاق پدربزرگ بسته است. پایم جلوتر نمی‌رود. می‌ترسم در تیررسِ نگاهش باشم و او مرا نبیند. می‌ترسم پنجره را باز نکند و صدایم نزند. می‌ترسم زمین بخورم و نیاید دستم را بگیرد. عقب می‌روم. چشمم به خطی آشنا روی دیوار می‌افتد. مات می‌شوم به دیوار کنار پنجره، می‌خوانمش، یک‌بار و بيش‌تر. تند، آرام، غمگین و شاد. کودکی، ناگهان مرا بغل می‌گیرد. یاد خوشی‌های قبل سراغم می‌آید. دختردایی از ایوان بالا صدایم می‌زند «کجا رفتی؟» از نوشته روی دیوار عکسی می گیرم تا نشانش دهم. هوا خوب است. دیگ‌های غذا خالی و حیاط ساکت است. روی داربست‌های سمت چپ، شاخه های مو در هم پیچیده و یواش تاب می خورند. پایم می‌کشدم سمت یاس‌ها. پشت سرم پنجره است. باید غمگین باشم ولی عجیب دل سپرده ام. سنگینی نگاهی را حس می‌کنم و می‌خندم. انگار کسی صدایم می‌زند، برنمی‌گردم. کسی پنجره را باز می‌کند و برنمی‌گردم. چشم‌هایش به من است و برنمی‌گردم. صبر می‌کنم. اگر جوابش را ندهم می‌آید توی حیاط. می‌شناسمش. عطرِ ریش‌های سفیدش در مشامم مانده. می‌روم جلوتر سمت انجیر. پایم به شاخه‌ای افتاده گیر می‌کند. زمین می‌خورم. بلند نمی‌شوم. منتظر می‌مانم. __ از جُمعه، عاشورای ١۴۴۵.
من به برازنده‌ترین شکل ممکن راهی می‌شوم. آن‌چنان که از میزبانی چون شما برمی‌آید. بی‌غل‌و غش، در سریع‌ترین زمان ممکن، با بيش‌ترین توقعی که یک آدم به طور معمول می‌تواند داشته باشد. با غُرور و بُهت. می‌گردم و می‌گردم پی علت و معلول‌های بی‌شمار و باز می‌گردم دنبال خودم، متکبرانه، که چه کرده‌ام و چرا اینجا قرار گرفتم؟ و حق جای دیگری است بی‌شک، نه در تن رنجور من و کمری که از درد سخت صاف می‌شود، و نه در روح بی‌بال‌و‌پری که سلانه سلانه خودش را به در و دیوار می‌کوبد تا راه خانه‌تان را باز پیدا کند. حق شمایی که مرا دیدی و شنیدی. حق شمایی سید بنی‌هاشم، پدر جدِّ بزرگوار من. گفته بودم به مامان، گفته بودم خواب کربلا را دیدم. امان از فراموشی و این رنج که یادم نمی‌ماند، حتی خواب‌های خوش را. و جزئیات فریبندهٔ احتمالیش را هم. گفته بودم ولی، که خوابش را دیدم. بابا می‌گوید هرجا که قولش را به تو می‌دهم خدا زودتر وفا می‌کندش. مشهد را رفتی بی ما، و حالا کربلا و سفر بعدی کجاست ریحانه سادات؟ راست می‌گوید. من از نبودنشان بازهم قرار است به حال نزار بیفتم. باید بهتان بگویم از دردی که توی تن مادرم پیچ‌و‌تاب می‌خورد، باید قصهٔ روح زخمی پدرم را برایتان بازگو کنم آقای من. باید از رنج‌های برادرم پیشتان سفره باز کنم، و از جهان گرگ‌و‌میش خواهرم حرف بزنم. باید برای خودم، دعا کنم. باید دخیل ببندم از شرِّ گناه و حسد و ریا به ضریحتان آقا. پدر، عزیز، جدِّ بزرگوار من. حالا که مرا می‌پذیری بگو چطور خوش داریَم؟ چگونه به سوی تو بیایم و راه را سر کنم؟ دردی هست توی کمرم، میانهٔ ستون فقرات، تیر می‌کشد شبیه میدان‌گاهی کوچک و مهیب، و بابا را می‌ترساند. مامان می‌گوید چطور این همه با این درد خودت را می‌کشانی؟ می‌گویم خوب می‌شوم مامان. شب که خوابم ببرد، صبح که از راه برسد، خوب می‌شوم. مگر نه آقاجان؟ مگر نه جد بزرگوار من؟ بده نشانی آن راه را. که بی‌درد چاره نیست و علاجی هم. و تویی مرا علاج و چاره. سفینه النجاة. اباعبدالله. ___ سه‌شنبه، هفتم شهریور ١۴٠٢
خاله نگذاشت فیلم را کامل کنم. خاکیِ کف حرم بودم، وقتِ رفتن شد. راه شلوغ و آدم‌ها درهم و هوای گرم می‌پاشید توی صورتم. بُهت بودم و داغ و عرق کرده. داشتم از قدم‌ها می‌گرفتم. از کفش‌ها. بعد دست خاله آمد بلندم کرد به قصد وداع. کربلا تمام بود. دیدار کوتاه و وقت خیلی کم. اشکم نمی‌آمد. هیچ. حتی یک قطره از آن زاری‌های ایران نمی‌جوشید توی چشم‌هایم. خاله دستم را که کشید رها شدم. مثل فشنگی که تازه راه خلاصی را پیدا کرده، قدم گذاشتم روی زمین، سرم را چرخاندم سمت حرم، و زار زدم. مجنون عُصیان زده‌ای بودم که در هوای امن معشوق پناه گرفته. حرم، گرم بود، درهم و بی‌هوا بود، کمرم داشت زیر سنگینی بارهایم می‌شکست اما حرم، امن هم بود، خیلی امن. پناهی غریب از تمامِ پناه‌ها. دلم وداع را پس می‌زد و اشک راهش را نمی‌بست. شبِ جمعه بود. پنج روز مانده به اربعین ١۴۴۵ هجری. کربلا. ___