دیلی شرلی.
خواستم بگم نه، اما همه ی فکرا و خاطره هام مثل مورچه از دهنم ریختن بیرون. موقعی که داشتم تعریف میکرد
آخر حرف روان پزشکه به این ختم شد که« ببین، میدونم تو از اینکه کسی روانی خطابت کنه متنفری، پس من به پدر و مادرت چیزی نمیگم و تو هم قول میدی این که من اینجوری هستم رو به کسی نمیگی و جایی بازگو نمیکنی...»
من از اینکه کسی بهم دستور بده خوشم نمیاد، البته مسلماً هیشکی خوشش نمیاد، ولی قبول کردم و گفتم باشه.
راستش کلی با روان پزشکه رفیق شده بودم و برای اولین بار اینقد از حرف زدن با کسی لذت برده بودم و دلم نمیخواست برگردم خونه.
از اتاق اومدم بیرون و روان پزشکه هم پشت سر ـم اومد. دستش رو گذاشت پشتم و رو به مامانم با لبخند گفت« دخترتون دختر خیلی خوبیه، اون سالمه و چیزیش نیست، نسبت به سنش این رفتارا عادی هستن و خودش کم کم درست میشه» و بعد یه کاغذ که شماره ـش رو روش نوشته بود رو داد دست مامانم و گفت« من میتونم دوست خوبی برای دخترتون باشم، و البته اگه خودش مایل باشه، میتونه هرموقع که دلش خواست بیاد خونه ـم و باهم حرف بزنیم، اونم بدون اینکه هزینه ای بابتش پرداخت کنه.»
و گفت که خونه ـش داخل کوچه ی کناری ـه همین ساختمونه و خوشحال میشه که من یه سری بهش بزنم.
منم چشمامو قلمبه کردم و خودمو واسه مامانم عسل کردم که بزاره برم خونه ی روان پزشکه.
مامانم هم که انگار خوشش اومده بود و از خداش بود که یه چن ساعتی از دست غرغرای من در امون باشه، قبول کرد و به روان پزشکه گفت که «همین روزا اگه بشه مزاحمتون میشه»
و راه افتاد و رفت توی ماشین، منم دنبالش رفتم و توی ماشینمون نشستم.
دیلی شرلی.
آخر حرف روان پزشکه به این ختم شد که« ببین، میدونم تو از اینکه کسی روانی خطابت کنه متنفری، پس من به پ
مامانم رو به بابام که داشت ایمیل هاش رو چک میکرد، گفت« چه خانم خوبی بود، هم خرج رو دستمون نزاشت که بخوایم دارو های گرون گرون با قیمتای نجومی بخریم، هم خیالمونو راحت کرد.هوف!»
بابام هم سر تکون داد و به چک کردن ایمیل هاش ادامه داد، مامانم سوئیچ ماشین رو زد و به سمت خونه حرکت کردیم.
***
چند روز بعد به خانوم روان پزشک زنگ زدیم و قرار شد عصر وقتی مامانم میخواد بره و کار های بانکیاش رو انجام بده، منم با خودش ببره و برسونه خونه ی روان پزشکه.
یه هودی سیاه ساده با یه شلوار خاکستری پوشیدم و دم اسبیِ موهام رو باز کردم، وقتی آماده شدم، سوار ماشین شدم و راه افتادیم.
وقتی رسیدیم یه نگاه به گوشیم کردم و آدرس رو یه دور دیگه خوندم. با اینکه آدرس رو بلد بودم باز آدرس رو کامل برام فرستاده بود:«خیابان اسکارلت، کوچه میلن، پلاک ۲۴...»
پیاده که شدم، رفتم دم خونه و در زدم و صبر کردم؛ چند ثانیه بعد، روان پزشکه در رو باز کرد و گفت« سلام! خوش اومدی!» و دعوتم کرد داخل. منم دنبالش راه افتادم و مثل همیشه، کاری رو که وقتی یه جای جدید میبینم انجام میدم، انجام دادم: سر چرخوندم توی خونه ـش و یه دید کامل زدم.
دیوارای خونه ـش مثل مطبش خاکستری بود، با تفاوت اینکه سقف خونه ـش به جای سفید، خاکستری بود.
دیلی شرلی.
مامانم رو به بابام که داشت ایمیل هاش رو چک میکرد، گفت« چه خانم خوبی بود، هم خرج رو دستمون نزاشت که ب
مبل های سیاهی داشت که روی یه فرش خاکستری چیده بودشون.
تقریبا دور تا دور کل اتاق قفسه های کتاب بود، پر از کتاب های جور وا جور.
گفت« راحت باش» و به سمت آشپز خونه رفت تا برای من و شاید خودش یه چیزی بیاره.
اومد و یه استکان قهوه گذاشت جلوم؛ روبهروم روی مبل نشست و گفت « چه خبر؟»
هر دوتامون از این جمله خوشمون نیومد. گفتم« هیچی»
اونم گفت« خوبه!»
بعدش یه سرفه ی ریز کرد و بلند شد:«یکم برای خودت توی کتابا بگرد تا حوصله ـت سر نره، میدونم کتاب دوست داری.» و به سمت اتاق خوابش راه افتاد.
هنوز یه دقیقه هم نگذشته بود که کجکاویم گل کرد و بلند شدم تا به کتابای کتاب خونه ـش یه نگاهی بندازم.
از روی مبل بلند شدم و به سمت یکی از قفسه ها رفتم.
کتاب های جالبی داشت: یه قفسه ـش کتابای نیکلای گوگول بود و یه قفسه ی دیگه ـش دازای اوسامو.
چشم چرخوندم و به کتابای دیگه ـش نگاه کردم، بعضیاش آلبر کامو بود و بعضیای دیگه ـش ادگار آلن پو. بیشترشون رنگ رو رفته بودن، انگار بارها و بارها ورق زده شده و خونده شده بودن.
ولی چقد سلیقه ـمون توی کتابا شبیه هم بود!
همینجوری داشتم بین کتاباش لول میخوردم که بینشون کتاب مورد علاقمو دیدم: جنایت و مکافات اثر فئودور داستایفسکی!
با ذوق بر ـش داشتم و ورقش زدم؛ من این کتاب رو خیلی دوست داشتم و فقط تونسته بودم نسخه ی اکترونیکش رو بخونم؛ اونم دزدکی، چون مامانم از این کتابا خوشش نمیاد و میگه بچه باید یه چیز آموزنده بخونه که به دردش بخوره و هردفعه یه کتاب آشپزی یا یه کتاب بچگونه ی چرت تو پاچه ـم کرده بود، البته تا حدودی راست میگفت؛ ولی علاقه که این چیزا رو سَرِش نمیشه.
دیلی شرلی.
مبل های سیاهی داشت که روی یه فرش خاکستری چیده بودشون. تقریبا دور تا دور کل اتاق قفسه های کتاب بود، پ
کلّی گل گلی شدم و همینجوری کتاب رو ورق زدم. کتاب هنوز توی دستم بود و داشتم یه چرخی بین کتاباش میزدم که دیدم یه آینه ی قدی به دیوار وصله و خودمو برای اولین بار درست و حسابی توی آینه نگاه کردم: یه دختر لاغر مردنی با قد متوسط و موهای بلند سیاه و چشمای سیاه تر از اون. هیچ وقت از خودم خوشم نیومده و نمیاد.
خوبه که روان پزشکه اینو درک میکنه و اونم میگه که از نظرش خودش زشته، اما از نظر من اون خوشگل ترین زن دنیاس.
از جلوی آینه کنار رفتم و سر جا ـم نشستم، کتاب رو همونجوری ورق زدم و خوشحال بودم که اون این همه کتاب داره، و اصلا مثل بقیه به داشته های اون (کتاباش) حسادت نکردم؛ چون از نظر من حسادت چیز مزخرفیه.
آخه چرا باید حسادت کنم؟ اصلا من از همون اول به هیچ چی و هیچ کس حسادت نکردم و هیچ وقت درست معنی حسادت رو درک نکردم.
داشتم کتاب میخوندم که روان پزشکه با یه آلبوم عکس و چن تا دفتر اومد و کنارم روی مبل نشست.
هنوز حرفی نزده بودم که گفت:« جنایت و مکافات دوست داری؟»
با ذوق گفتم« آره!»
و اونم گفت« منم وقتی هم سن تو بودم مامانم نمیزاشت این کتاب رو بخرم، میگفت که آموزنده نیست و به درد نمیخوره.»
جا خوردم؛ اون از کجا میدونست که مامان منم نمیزاره این کتاب رو بخرم؟
آخه فکر میکردم فقط خدا اینو میدونه و برای یه لحظه فکر کردم واقعا میتونه ذهن بقیه رو بخونه، یا شاید فقط ذهن منو.
دیلی شرلی.
کلّی گل گلی شدم و همینجوری کتاب رو ورق زدم. کتاب هنوز توی دستم بود و داشتم یه چرخی بین کتاباش میزدم
گفت« قهوه ـت رو که نخوردی!؟ اَه، حتمی سرد شده، میخوای یکی دیگه واسه ـت بریزم؟»
گفتم« نه! همین خوبه!» و قهوه رو تا ته سر کشیدم.
کتاب رو گذاشتم روی میز و اون شروع کرد به نشون دادن عکس هایی که توی آلبومش بودن: توی همه ی عکسا یه قیافه ی سرد و بی روح داشت، تا عکس های دبیرستانش که همشون خندون و خوش رو بودن.
یکم تعحب کردم؛ چطور یه همچین آدمی اون آدم بوده؟ فقط خدا میدونه.
شاید اون تعداد زیادی از خاطراتش رو برام تعریف کرده باشه، ولی با کنار هم گذاشتن خاطره هاش نتیچه ای که نمیگیرید هیچ، تازه گیج هم میشید؛ و به همین دلیل گذشته ـش یکم زیادی نامعلومه و حتی خودش هم عجیب بوده و هست.
عکس هاش که تموم شد، دفتر هاش رو باز کرد: خیلی هنرمند بود! تکنیک های نقاشی مختلفی بلد بود و نقاشیِ خیلی خوبی داشت.
گفت« تو اینا رو ببین تا من برم شیرینی بیارم!» و دوباره به سمت آشپزخونه رفت.
اول دفتر هاش چیزای عادی بودن؛ گل، درخت، خونه، منظره، اما بعد که جلوتر میرفتی، طبق چیزایی که من میدونم، نقاشی هایی با افکار سادیسمی، پارانوئیدی و دو قطبی بود.
میتونم با قاطعیت بگم خودش هم یه پا روانی بوده و هست، بعد اومده روان پزشک هم شده! با این کارهاش چشم بازار رو کور کرده!
روان پزشکه با ظرف شیرینی ـش اومد و افکارم و جر داد و نشست.
یه شیرینی توی پیش دستی جلوم گذاشت و یه گاز از شیرینی خودش زد.
یهو یه چیزی یادم اومد که از همون اول میخواستم ازش بپرسم، گفتم« ببینم تو افسرده ای؟»
جواب داد« نه، فقط از رنگ خاکستری خوشم میاد! همین!»
این بار هم دلیل سوالمو حدس زد.
چند دقیقه بعد، نشستیم و درمورد نویسنده های مورد علاقمون صحبت کردیم.
وسط بحث این بودیم که گوگول بهتره یا داستایفسکی که گوشیم زنگ خورد؛ مامانم بود.
دیلی شرلی.
گفت« قهوه ـت رو که نخوردی!؟ اَه، حتمی سرد شده، میخوای یکی دیگه واسه ـت بریزم؟» گفتم« نه! همین خوبه!
به ساعت نگاه کردم، دیدم شش و نیمه. یادم اومد که مامانم قبل اومدنم گفته بود حداکثر ۲ ساعت اونجا بمونم بعد میاد دنبالم، ولی الان توی یه ساعت و نیم کارش تموم شده بود و اومده بود دنبالم.
روان پزشکه گوشاش رو تیز کرد و بعد از تموم شدن تماسم با مامانم، مثل بچهها گفت« اَهه، من نمیخوام تو بری!»
گفتم « چرا؟ یعنی اینقد از تنهایی بدت میاد؟»
گفت « اوه، نه! بخاطر اینکه تو دوست خیلی خوبی هستی!» و بعد یه لبخند زد.
یه جوری شدم، شاید خجالت کشیدم، چون تاحالا کسی من رو "دوست خیلی خوب" خطاب نکرده بود.
شاید بخاطر اینکه من از زمانی که مهد کودک میرفتم تا حالا که سوم راهنمایی هستم هیچ دوستی نداشتم؛ این یکم برام عجیب بود.
دوباره یادم به مامانم اومد که دم در منتظرم واساده بود و گفته بود چون دفعه ی اوله که میرم خونه ی روان پزشکه، خوب نیس بخوام تا شب بمونم و زشته.
بلند شدم و روان پزشکه تا دم در همراهیم کرد؛ دم در که وایساده بودیم گفت:« خوشحال میشم دوباره بیای پیشم، بچه جون!»
جواب دادم:« منم خوشحال میشم دوباره باهات وقت بگذرونم، روان پزشک!»
و...هر دوتامون خندیدیم، بعدش از روان پزشکه خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم.
مامانم هنوز نرسیده ازم پرسید« خب، حالا چیکارا کردین؟ چیا گفتین؟»
الکی یه چرت و پرتی بافتم و گفتم « داشتیم درمورد آشپزی و کتاب های آموزنده صحبت میکردیم!»
مامانم هم که انگار باورش شده بود، گفت« خوبه!» و بعد سوییچ ماشین رو چرخوند، ماشن روشن شد و راه افتادیم.
زوال؟ بشریت یا انسانیت؟
دوستان! من اطمینان دارم با آمار و ارقام به جایی نخواهید رسید!
نظم خوب است؛ ولی در جای خود.
این دنیا بر پایه ی ارقام ساخته نشده است!
آیا با وجود داده هاست که زنده اید و به زندگیتان ادامه میدهید؟
شما با داده ها و ارقام غذا میخورید؟
شما با داده ها و ارقام لباس میپوشید؟
شما برای داده ها و ارقام کار میکنید؟
قرار نیست با داده و ارقام دادن به همه چیز به جایی برسید!
شما نمیتوانید با ارقام و اعداد طول عمر را حساب کنید!
شما نمیتوانید با ارقام و اعداد زمان مرگ را حساب کنید!
شما نمیتوانید با ارقام و داده ها زندگی ای را بسازید یا نجات دهید!
شما در زوال به سر میبرید! زوال بشری!