دیلی شرلی.
کلّی گل گلی شدم و همینجوری کتاب رو ورق زدم. کتاب هنوز توی دستم بود و داشتم یه چرخی بین کتاباش میزدم
گفت« قهوه ـت رو که نخوردی!؟ اَه، حتمی سرد شده، میخوای یکی دیگه واسه ـت بریزم؟»
گفتم« نه! همین خوبه!» و قهوه رو تا ته سر کشیدم.
کتاب رو گذاشتم روی میز و اون شروع کرد به نشون دادن عکس هایی که توی آلبومش بودن: توی همه ی عکسا یه قیافه ی سرد و بی روح داشت، تا عکس های دبیرستانش که همشون خندون و خوش رو بودن.
یکم تعحب کردم؛ چطور یه همچین آدمی اون آدم بوده؟ فقط خدا میدونه.
شاید اون تعداد زیادی از خاطراتش رو برام تعریف کرده باشه، ولی با کنار هم گذاشتن خاطره هاش نتیچه ای که نمیگیرید هیچ، تازه گیج هم میشید؛ و به همین دلیل گذشته ـش یکم زیادی نامعلومه و حتی خودش هم عجیب بوده و هست.
عکس هاش که تموم شد، دفتر هاش رو باز کرد: خیلی هنرمند بود! تکنیک های نقاشی مختلفی بلد بود و نقاشیِ خیلی خوبی داشت.
گفت« تو اینا رو ببین تا من برم شیرینی بیارم!» و دوباره به سمت آشپزخونه رفت.
اول دفتر هاش چیزای عادی بودن؛ گل، درخت، خونه، منظره، اما بعد که جلوتر میرفتی، طبق چیزایی که من میدونم، نقاشی هایی با افکار سادیسمی، پارانوئیدی و دو قطبی بود.
میتونم با قاطعیت بگم خودش هم یه پا روانی بوده و هست، بعد اومده روان پزشک هم شده! با این کارهاش چشم بازار رو کور کرده!
روان پزشکه با ظرف شیرینی ـش اومد و افکارم و جر داد و نشست.
یه شیرینی توی پیش دستی جلوم گذاشت و یه گاز از شیرینی خودش زد.
یهو یه چیزی یادم اومد که از همون اول میخواستم ازش بپرسم، گفتم« ببینم تو افسرده ای؟»
جواب داد« نه، فقط از رنگ خاکستری خوشم میاد! همین!»
این بار هم دلیل سوالمو حدس زد.
چند دقیقه بعد، نشستیم و درمورد نویسنده های مورد علاقمون صحبت کردیم.
وسط بحث این بودیم که گوگول بهتره یا داستایفسکی که گوشیم زنگ خورد؛ مامانم بود.
دیلی شرلی.
گفت« قهوه ـت رو که نخوردی!؟ اَه، حتمی سرد شده، میخوای یکی دیگه واسه ـت بریزم؟» گفتم« نه! همین خوبه!
به ساعت نگاه کردم، دیدم شش و نیمه. یادم اومد که مامانم قبل اومدنم گفته بود حداکثر ۲ ساعت اونجا بمونم بعد میاد دنبالم، ولی الان توی یه ساعت و نیم کارش تموم شده بود و اومده بود دنبالم.
روان پزشکه گوشاش رو تیز کرد و بعد از تموم شدن تماسم با مامانم، مثل بچهها گفت« اَهه، من نمیخوام تو بری!»
گفتم « چرا؟ یعنی اینقد از تنهایی بدت میاد؟»
گفت « اوه، نه! بخاطر اینکه تو دوست خیلی خوبی هستی!» و بعد یه لبخند زد.
یه جوری شدم، شاید خجالت کشیدم، چون تاحالا کسی من رو "دوست خیلی خوب" خطاب نکرده بود.
شاید بخاطر اینکه من از زمانی که مهد کودک میرفتم تا حالا که سوم راهنمایی هستم هیچ دوستی نداشتم؛ این یکم برام عجیب بود.
دوباره یادم به مامانم اومد که دم در منتظرم واساده بود و گفته بود چون دفعه ی اوله که میرم خونه ی روان پزشکه، خوب نیس بخوام تا شب بمونم و زشته.
بلند شدم و روان پزشکه تا دم در همراهیم کرد؛ دم در که وایساده بودیم گفت:« خوشحال میشم دوباره بیای پیشم، بچه جون!»
جواب دادم:« منم خوشحال میشم دوباره باهات وقت بگذرونم، روان پزشک!»
و...هر دوتامون خندیدیم، بعدش از روان پزشکه خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم.
مامانم هنوز نرسیده ازم پرسید« خب، حالا چیکارا کردین؟ چیا گفتین؟»
الکی یه چرت و پرتی بافتم و گفتم « داشتیم درمورد آشپزی و کتاب های آموزنده صحبت میکردیم!»
مامانم هم که انگار باورش شده بود، گفت« خوبه!» و بعد سوییچ ماشین رو چرخوند، ماشن روشن شد و راه افتادیم.
زوال؟ بشریت یا انسانیت؟
دوستان! من اطمینان دارم با آمار و ارقام به جایی نخواهید رسید!
نظم خوب است؛ ولی در جای خود.
این دنیا بر پایه ی ارقام ساخته نشده است!
آیا با وجود داده هاست که زنده اید و به زندگیتان ادامه میدهید؟
شما با داده ها و ارقام غذا میخورید؟
شما با داده ها و ارقام لباس میپوشید؟
شما برای داده ها و ارقام کار میکنید؟
قرار نیست با داده و ارقام دادن به همه چیز به جایی برسید!
شما نمیتوانید با ارقام و اعداد طول عمر را حساب کنید!
شما نمیتوانید با ارقام و اعداد زمان مرگ را حساب کنید!
شما نمیتوانید با ارقام و داده ها زندگی ای را بسازید یا نجات دهید!
شما در زوال به سر میبرید! زوال بشری!
سه ساعت دنبال یه ویدیویی گشتم، وسط پیدا کردنش داشتم خواب میرفتم، و الان که دیدمش فهمیدم 9 مگابایته.