eitaa logo
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
534 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
1.7هزار ویدیو
20 فایل
فضایی برای اندیشیدن درباره‌ی«تحولات سیاسی». میکوشیم در جزئیات گم نشویم و با تحلیل انتزاعی و کلانِ روند تحولات جهانی و کنار هم چیدنِ قطعات پازل، به تصویری کلان برسیم. ارتباط با بنده:🇮🇷Eitaa.com/ahs_tafreshi کانال دیگر: @feqholsiasat #گفتمانسازی
مشاهده در ایتا
دانلود
✍️سازمان ملل To the victor belong the spoils محمدرضا اسلامی زمین سازمان ملل را راکفلر به این سازمان هدیه کرد. «جان دی. راکفلر جونیور» در دسامبر ۱۹۴۶ مبلغ ۸.۵ میلیون دلار در اختیار سازمان ملل گذاشت تا زمین مقر دائمی این سازمان در ساحل East River منهتن نیویورک خریداری شود. (اگر بزرگی این مبلغ را نسبت به «اندازه اقتصاد» آمریکا در آن زمان بسنجیم، ارزش نسبی آن در مقیاس امروز به حدود یک میلیارد دلار می‌رسد). مجمع عمومی سازمان‌ملل این «هدیه» را پذیرفت و همان زمین به محل مقر دائمی سازمان ملل تبدیل شد. به بیان دیگر، این فقط یک هدیه چندمیلیون‌دلاری نبود؛ یک مداخله مالی عظیم از سوی «سرمایه خصوصی» در شکل‌گیری یکی از مهم‌ترین نهادهای بین‌المللی جهان بود. خانواده راکفلر و به‌ویژه نلسون راکفلر (پسر راکفلر جونیور) برای آوردن مقر سازمان ملل به نیویورک نقش مهمی داشتند. «راکفلر جونیور» خودش پسر «جان دی. راکفلر» بود؛ همان راکفلر بزرگ و بنیان‌گذار Standard Oil که نامش با ظهور سرمایه‌داری صنعتی آمریکا گره خورده است. 🔵سه نکته درباره عالیجناب راکفلر بزرگ برای این بحث مهم است: ✔️اول اینکه ثروت عظیم او از صنعت نفت آمد. Standard Oil در دوران او به چنان قدرتی رسید که برای سال‌ها بخش بزرگی از صنعت پالایش/توزیع نفت آمریکا را او در اختیار داشت. (و سرانجام نیز در سال ۱۹۱۱ با حکم دیوان عالی آمریکا به چندین شرکت تقسیم شد) ✔️دوم اینکه سرمایه راکفلر فقط در شرکت و کارخانه باقی نماند. نسل اول و دوم این خانواده بخش عظیمی از ثروت خود را وارد دانشگاه، پزشکی، پژوهش، هنر، شهرسازی و... کردند. توجه کنیم که این یکی از ویژگی‌های مهم ساختار آمریکاست: سرمایه خصوصی فقط در بازار حضور ندارد؛ می‌تواند در ساختن "نهادها" هم نقش داشته باشد. ✔️سوم اینکه این "سرمایه" در نسل‌های بعد "مستقیما" با سیاست هم تلاقی کرد. نلسون راکفلر، نوه راکفلرِ بزرگ، بعدها فرماندار نیویورک و سپس معاون رئیس‌جمهور ایالات متحده شد. (معادل جایگاه الان جی دی ونس!) 🔵داستان ساختمان سازمان ملل البته کمی پیچیده‌تر از «یک سرمایه‌دار آن را ساخت» است. هدیه/پول راکفلر برای «خرید زمین» بود، نه ساخت ساختمان. دولت آمریکا نیز در سال ۱۹۴۸ یک وام بدون بهره ۶۵ میلیون دلاری برای ساخت و تجهیز مقر سازمان ملل فراهم کرد؛ وامی که سازمان ملل طی ۳۱ سال تا سال ۱۹۸۲ بازپرداخت کرد. اما اصل داستان همچنان جالب و تلخ است: یکی از مهم‌ترین نهادهای سیاسی جهان در زمینی مستقر شده که خرید آن با سرمایه یک خانواده خصوصی آمریکایی امکان‌پذیر شده است. و این فقط داستان راکفلر نیست. برای فهم آمریکا، فقط نباید دولت آمریکا را دید؛ باید جایگاه «نهاد سرمایه» را هم دید. سرمایه و دولت در تاریخ این کشور، چنان درهم‌تنیده حرکت کرده‌اند که مرز میان قدرت اقتصادی و قدرت سیاسی به‌آسانی قابل تشخیص نیست. 🔵از سازمان ملل تا فوتبال از بحث سازمان ملل موقتا خارج شویم و به جام جهانی فوتبال ۲۰۲۶ (تابستانی که گذشت) برویم. آمریکا (به همراه کانادا و مکزیک) میزبان جام جهانی بود. نکته جالب این است که آمریکا برای برگزاری این مسابقات نیازی "نداشت" که شبکه‌ای از استادیوم‌های عظیم را از صفر بسازد. زیرساخت ورزشی لازم، عمدتاً از قبل وجود داشت! عمده استادیوم‌های بزرگ آمریکا با سرمایه بخش خصوصی ساخته شده‌اند. یعنی در آمریکا، ورزش خودش یک صنعت عظیم بوده، و متولیِ صنعت ورزش، نهاد سرمایه است! استادیوم صد هزارنفری فقط محل فوتبال نیست؛ یک دارایی اقتصادی است. باشگاه، حق پخش آنلاین، تبلیغات، اسپانسر، زمین، املاک اطراف ورزشگاه، رستوران، هتل و حمل‌ونقل همه به یک اکوسیستم اقتصادی تبدیل می‌شوند. در نتیجه آمریکا برای میزبانی بزرگ‌ترین مسابقات فوتبال جهان، از زیرساختی استفاده کرد که پیش از جام‌جهانی و در دل اقتصادِ تجاریِ ورزش شکل گرفته است. دوباره به همان نقطه اول برگشتیم: سرمایه فقط کالا تولید نمی‌کند؛ شهر و زیرساخت و "نهاد" هم می‌سازد. از زمینی که مقر سازمان ملل روی آن قرار گرفته تا آسمان‌خراش‌های منهتن و استادیوم‌های عظیم فوتبال، "سرمایه" بخشی از ساختار فیزیکی آمریکا را شکل داده است. 🔵ترامپ در سازمان ملل 2026 پیرو بحث بالا، و برای فهم بخشی از شخصیت سیاسی دونالد ترامپ شاید بد نباشد قبل از کاخ سفید، تاریخ اقتصادی "خانواده‌اش" را (مشابه "خانواده راکفلر") ببینیم. فریدریک ترامپ، پدربزرگ دونالد ترامپ، در نوجوانی از آلمان به آمریکا مهاجرت کرد. او در دوران تب طلا در غرب آمریکای شمالی در کسب‌وکار رستوران و اقامتگاه (اقامتگاه! ترجمه Brothel است) فعالیت کرد و بعد وارد سرمایه‌گذاری در املاک شد.
نسل بعد، فِرد ترامپ، این مسیر را بسیار بزرگ‌تر کرد. حوزه اصلی فعالیت او ساخت‌وساز و املاک در نیویورک بود و کسب‌وکاری ایجاد کرد که بعدها به پایه فعالیت اقتصادی پسرش تبدیل شد. و بعد دونالد ترامپ آمد. ترامپ پیش از آنکه سیاستمدار باشد، دهه‌ها با ساختمان، هتل، املاک، معامله و برند شخصی شناخته می‌شد. از این منظر ترامپ را نیز می‌توان یکی از نمونه‌های ورود مستقیم فرهنگ معامله و سرمایه به سیاست آمریکا دانست. و درست همین‌جا داستان دوباره به ساختمان سازمان ملل برمی‌گردد. ترامپ روز ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۶ پشت همان تریبون ایستاد. او هنگام صحبت درباره جنگ آمریکا و ونزوئلا و توافق نفتی پس از آن گفت: “To the victor belong the spoils” «غنیمت از آنِ پیروز است.» ترامپ این جمله را بلافاصله پس از صحبت درباره نفت ونزوئلا و ورود شرکت‌های بزرگ نفتی آمریکایی بیان کرد. این جمله را می‌توان یکی از عریان‌ترین و زشت‌ترین بیان‌های «جهان‌بینی معاملاتی» دانست: «قدرت، پیروزی، مالکیت و معامله» هدف از این یادداشت تعمیم چنین نگاهی به تمام سرمایه‌داری آمریکا نیست؛ ولی واقعیت این است که در دنیای مدرن "نهاد سرمایه‌" به شکلی بیرحمانه باعث شده تا آمیختگی زبان تجارت و معامله با زبان سیاست خارجی رخ‌دهد. امری که اینگونه زننده در زبان نوه فِردریک آشکار شود. 🔵و دو روز بعد، نتانیاهو (پیجر در دست) روز ۲۴ سپتامبر، بنیامین نتانیاهو پشت همان تریبون قرار گرفت. وقتی او برای سخنرانی وارد شد، گروهی از نمایندگان سالن مجمع عمومی را ترک کردند. نتانیاهو سخنرانی‌اش را با جمله‌ای غیرمعمول آغاز کرد: “If there are any other moral cowards who haven’t yet left this hall, please do so now.” «اگر بزدل اخلاقی دیگری هنوز در این سالن مانده است، لطفاً همین حالا خارج شود» این واژه را براحتی به کار برد: moral cowards این لحظه‌ی بسیار قابل تأملی در تاریخ سازمان ملل بود. یک نخست‌وزیر بدنام به‌راحتی رهبران کشورهایی را که در اعتراض سالن را ترک کردند «بزدلان اخلاقی» خطاب می‌کند. این سطح از قلدری و وقاحت به پشتوانه چیست؟ نتانیاهو خود را مستظهر به سرمایه، فناوری و تجهیزات نظامی می‌بیند. در این لحظه زشت، یک واقعیت را نمی‌توان نادیده گرفت: قدرت اقتصادی، قدرت تکنولوژیک و قدرت نظامی در جهان امروز به‌شدت به یکدیگر متصل‌اند. 🔵جنگ سرمایه ماجرای سرمایه اگرچه از زمان جان راکفلر و فردریک ترامپ (به شکل جدی) آغاز شده، ولی همچنان تا امروز در جهان یک نبرد بزرگ سرمایه در جریان است؛ آوردگاه اصلی امروز، رقابت آمریکا و چین است. چین برای به چالش کشیدن آمریکا الزاماً نیازمند شلیک گلوله نیست. این کشور با همان ابزارهایی وارد میدان شده که غرب برای بیش از یک قرن بخش مهمی از قدرت خود را بر آنها بنا کرده بود: «سرمایه، تولید، تجارت و تکنولوژی» کارخانه‌های چین زمانی عمدتاً محل تولید ارزان کالا برای شرکت‌های غربی بودند؛ اما امروز چین در خودروهای برقی، باتری، انرژی خورشیدی، مخابرات، هوش مصنوعی، نیمه‌رساناها و صنایع پیشرفته برای کسب موقعیت بالاتر در زنجیره فناوری جهان رقابت می‌کند. اما سرمایه بدون "انرژی" کار نمی‌کند. چین بزرگ‌ترین واردکننده نفت خام جهان است. در سال ۲۰۲۵ واردات نفت خام چین به رکورد حدود ۱۱.۶ میلیون بشکه در روز رسید. و اینجاست که خاورمیانه و تنگه هرمز در رقابت بزرگ‌تر آمریکا و چین معنای دیگری پیدا می‌کنند. چین برای تأمین انرژی خود همچنان به واردات عظیم نفت وابسته است و بخش مهمی از نفت خاورمیانه از مسیر هرمز عبور می‌کند. اتفاقات همین سال نشان داد که این وابستگی چقدر واقعی است: اختلال جریان نفت از تنگه هرمز باعث شد واردات نفت چین در سه‌ماهه دوم ۲۰۲۶ نسبت به سه‌ماهه قبل ۳۲ درصد کاهش پیدا کند و به حدود ۸.۱ میلیون بشکه در روز برسد. در این قسمت بحث، نفت ونزوئلا هم وارد تصویر می‌شود. ترامپ در همان سخنرانی سازمان ملل از توافق عظیم نفتی با ونزوئلا سخن گفت و آن را در کنار قدرت نفتی آمریکا قرار داد. او بلافاصله پس از صحبت از نفت و شرکت‌های بزرگ نفتی همان جمله معروف را گفت: «غنیمت از آنِ پیروز است» هنوز نمی‌توان از اتفاقات اخیر دنیا به این نتیجه رسید که آمریکا «کنترل نفت چین» را در اختیار دارد؛ چنین ادعایی بیش از اندازه ساده‌سازی است. اما می‌توان گفت "انرژی" یکی از میدان‌های مهم رقابت ژئوپلیتیک دو قدرت است. اهمیت نفت ونزوئلا، تولید عظیم انرژی آمریکا، خلیج فارس و تنگه هرمز را می‌توان در این تصویر بزرگ‌تر هم دید: رقابتی بر سر اینکه کدام قدرت در دهه‌های آینده دسترسی مطمئن‌تری به انرژی، سرمایه، مواد اولیه، صنعت و تکنولوژی خواهد داشت؟ چین در حال تبدیل سرمایه انباشته‌شده طی چند دهه گذشته به قدرت تکنولوژیک است و آمریکا می‌کوشد برتری تاریخی خود در سرمایه، فناوری و شبکه جهانی تجارت را حفظ کند.
شاید تصویر قرن بیست‌ویکم همین دیدار اخیر عالیجناب شی با ترامپ باشد: روی لب، لبخند و مذاکره؛ پشت درهای بسته، تعرفه و تحریم و رقابت تکنولوژیک؛ و در میدان واقعی، نبرد فرزندان سرمایه‌داری در تنگه هرمز.
https://telewebion.net/episode/0x16ce89e5 خاطرات سردار شهید اسدالله بادفر حجت الاسلام عباس بادفر که با ایشون جزو ورودیهای 98 مدرسه معصومیه بودیم، فرزند شهید هستند.
هدایت شده از توییتر انقلابی
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پوتین: آمریکا با ترور افراد باهوشی چون «آقای لاریجانی» موجب سخت‌تر شدن موضع ایران نسبت به مذاکرات هسته‌ای شد. 🗣 صراط نیوز | seratnews @twtenghelabi
دیپلمات سابق اماراتی در روزنامه صهیونیستی: تغییر حکومت در ایران به معنای پایان تهدید ایران نیست. حتی اگر حکومت غیرایدئولوژیک در ایران روی کار بیاید به دلیل جغرافیا، منابع انسانی و علمی، ایران قدرت منطقه‌ای خواهد بود؛ پس باید ایران فدرال شود؛ یعنی تجزیه شود. https://fxtwitter.com/Afifehabedi/status/2105384094482026723
ریزمدرسه‌های جدید: مسجدمدرسه‌ها و هوم‌اسکول‌ها در نیمۀ دوم دهۀ ۹۰ برخی خانوارها با این استدلال که مدارس به اندازۀ کافی مذهبی نیستند فرزندان خود را از مدارس خارج کردند و گونه‌ای از مدارس خانگی را ایجاد کردند. شیوع کووید-۱۹ هم این وضعیت را، هرچند در دامنه‌ای بسیار محدود، تثبیت کرد. از بطن این جریان به‌تدریج مسجد-مدرسه‌ها؛ ابتدا در قم، تأسیس شدند و با شتاب افزایش یافتند و امروزه در ۲۲ استان شعبه دارند و ذیل یک ستاد مرکزی راهبری می‌شوند. تعداد این نوع مدارس طی ۴ سال اخیر با رشدی دو برابری به بیش از ۴۵۰ باب رسیده است؛ با میانگین حدود ۳۰ دانش‌آموز در هر مدرسه. این مدارس بعد از چند سال فعالیت، در نهایت از سال ۱۴۰۲ به‌عنوان گونه‌ای از مدارس غیردولتی مجوز فعالیت گرفتند و تفاهم‌نامه‌هایی را هم با دولت برای گسترش این مدارس به مناطق روستایی منعقد کردند. این مدارس چون از امکانات مساجد استفاده می‌کنند شهریه‌های پایین‌تری دارند و علاوه‌بر آموزش‌های مذهبی بیشتر، آموزش‌های مهارتی و درآمدزایی هم در برنامه‌های خود دارند؛ به‌ویژه درآمدزایی از فضای مجازی و رمز ارزها. همزمان با این جریان، روندی از تأسیس هوم‌اسکول‌ها نیز از تهران شروع شده و با سرعت رو به افزایش است. این‌ها نیز مدرسه‌هایی با جمعیت دانش‌آموزی بین ۴۰-۲۰ نفر هستند با شهریه‌های بسیار بالا که اغلب با برنامه‌های درسی مکمل و در فضاهای شخصی‌تری اداره می‌شوند. بسیاری از این هوم‌اسکول‌ها عملاً شعبۀ کوچک‌تری از یک مدرسۀ خصوصی یا مرتبط با آن هستند. این مدارس به‌رغم مخالفت‌های فعلی آموزش‌وپرورش، با منطق کلی سیاست‌گذاری در این وزارتخانه تعارضی ندارند و چالشی هم برای گسترش ندارند. هوم‌اسکول‌ها در مراحل اولیۀ تثبیت هستند و فعلاً در برخی از مناطق تهران و همچنین کلان‌شهرهای تبریز و اصفهان فعالیت‌های آن‌ها گزارش شده است. گسترش این ریزمدرسه‌ها نشانۀ تداوم و تشدید تمایزیابی و لایه‌لایه‌شدن هر چه بیشتر بخش‌هایی از جامعه در واحدهای کوچکتر است؛ نوعی خُردشدگی درون‌گروهی و درون‌طبقاتی. مسجدمدرسه‌ها نوعی تمایزیابی در بین خود خانواده‌های مذهبی‌تر است، همانگونه که هوم‌اسکول‌ها تمایزیابی بیشتر در بین لایه‌های بالای جامعه. این مدارس را نباید با تنوع در نظام آموزشی یکی گرفت، زیرا تنوع آموزشی زمانی مثبت است که با دسترسی همگانی و امکان انتخاب واقعی برای همۀ گروه‌های اجتماعی همراه باشد. این مدارس هرچند فعلاً سهم ناچیزی از نظام آموزشی دارند، اما به‌لحاظ تحلیل نهادی مهم‌اند.
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بنیامین نتانیاهو دوباره در تلاش است تا آمریکایی‌ها را از ایران بترساند: ​«آن‌ها در تلاشند تا تسلیحات هسته‌ای و ابزار رساندن آن به هر شهری در ایالات متحده را توسعه دهند.» 👇👇👇👇👇👇👇
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
بنیامین نتانیاهو دوباره در تلاش است تا آمریکایی‌ها را از ایران بترساند: ​«آن‌ها در تلاشند تا تسلیحات
نتانیاهو درباره حادثه هواپیمای فلای‌دبی: فکر نمی‌کنم ماجرا فقط هواپیماربایی بوده باشد. به نظرم بیشتر شبیه اقدام به خودکشی (حمله انتحاری) است؛ صرفاً به خاطر آنچه «یانیو» (صهیونیستی که ادعا میشه با کمک خلبان درگیر شده) که یک قهرمان است توصیف کرده است. وقتی او وارد کابین شد، آن فرد داشت سعی می‌کرد وسیله‌ای را به جویستیک هدایت کننده هواپیما میان دو صندلی خلبان و کمک خلبان گیر بیندازد تا به مسیر مشخصی هدایت کند. او روی صندلی خلبان ننشسته بود تا سعی کند هواپیما را تثبیت یا کنترل کند، بلکه تلاش داشت آن وسیله را در آنجا گیر بیندازد. بنابراین، به عقیده من این مدرک بسیار گویایی است. اما آن خلبان یعنی خلبانِ مهاجم اکنون در عربستان سعودی تحت بازجویی است. گمان می‌کنم به‌سرعت به دبی منتقل شود. او تبعه عمان است. او مورد تحقیق و بازجویی قرار خواهد گرفت و ما نیز در روند بازجویی مشارکت خواهیم کرد تا دقیقاً بفهمیم آنجا چه اتفاقی افتاده است. خبرنگار: چه چیزی باعث می‌شود اطمینان داشته باشید که حادثه فلای‌دبی تلاشی برای اقدام تروریستی بوده و نه مثلاً ناشی از نوعی مشکل روانی؟ نتانیاهو: خب، ممکن است این‌طور باشد. نمی‌دانم. به‌زودی متوجه خواهیم شد.ما نشانه‌هایی داشته‌ایم مبنی بر اینکه ایران به‌ویژه از طریق نیروهای نیابتی‌اش قصد داشته حملات تروریستی علیه اسرائیل و اتباع اسرائیلی در خارج از کشور را تشدید کند.اما فکر می‌کنم هنوز زود است بگوییم آیا در اینجا تبانی ایران در کار بوده است یا خیر. گمان می‌کنم به‌زودی مشخص خواهد شد. خبرنگار: آیا در حال حاضر نگران سایر پروازهایی هستید که به مقصد اسرائیل انجام می‌شوند؟ بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل: بله، نگران هستیم.من با شیخ محمد بن زاید، شاه امارات صحبت کردم و توافق کردیم که پروازهای هواپیماهای فلای‌دبی را برای چند روز متوقف کنیم، همه جوانب را بررسی کنیم و برخی تدابیر امنیتی را اصلاح یا تقویت نماییم. تاکنون حدود یک میلیون اسرائیلی از امارات بازدید کرده‌اند؛ فکر نمی‌کنم مردم از این موضوع آگاه باشند و این روند در تمام طول جنگ ادامه داشته است؛ جنگ مانع آن نشده است. این اتحاد یا رابطه، در برابر شرایط جنگ با ایران نیز دوام آورده است. بنابراین اکنون باید برخی از اسرائیلی‌های حاضر در آنجا را خارج کنیم و تدابیر امنیتی را اصلاح و تشدید نماییم. از اینکه امارات با ما همکاری می‌کند، بسیار خرسندم. ما با همکاری یکدیگر تلاش می‌کنیم تا اطمینان حاصل کنیم که این اتفاق (حادثه پرواز فلای‌دبی) دیگر تکرار نشود. خبرنگار: آیا اطلاعاتی درباره برنامه‌ریزی برای حمله‌ای به سبک ۱۱ سپتامبر علیه اسرائیل دارید؟ نتانیاهو: نه، صحبت از یک حمله خاص به سبک ۱۱ سپتامبر نیست؛ مسئله این نیست.مسئله اصلی، حملات تروریستی علیه اسرائیلی‌ها در خارج از کشور و همچنین در داخل خودِ اسرائیل است. ما شواهدی در اختیار داریم که نشان می‌دهد نیروهای نیابتی ایران، به‌ویژه حماس و حزب‌الله، در حال برنامه‌ریزی برای انجام حملاتی علیه ما پیش از انتخابات هستند. یانیو یعنی همان لوله‌کش اسرائیلی که دیروز جان مسافران هواپیمای فلای‌دبی را نجات داد، در واقع «مانع از وقوع یک ۱۱ سپتامبر دیگر شد.» البته کسانی هم هستند که فریب تبلیغات را خورده‌اند؛ تبلیغاتی که عمدتاً در شبکه‌های اجتماعی علیه اسرائیل جریان دارد و سعی در بدنام کردن آن دارد. در اینجا اسرائیل نقش «داوود» را ایفا می‌کند که با «جالوتِ» بنیادگرایی اسلامیِ جهانی می‌جنگد؛ جریانی که شعارش «مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر آمریکا» است و البته مرگ بر هر آنچه در این میان قرار دارد. نمی‌دانم؛ اگر قرار باشد هواپیمای شما ربوده شود، سعی کنید حتماً یک اسرائیلی کنارتان نشسته باشد. ما اطلاعاتی را در اختیار انگلیسی ها قرار دادیم مبنی بر اینکه قرار است حمله‌ای (به پایگاه آمریکایی فیرفورد) با حمایت ایران صورت گیرد، اما تقریباً فردای همان روز، آن‌ها ما را (بخاطر جنایات در غزه و کرانه باختری فلسطین) تحریم کردند. واقعاً عجیب است. منظورم این است که تسلیم شدن و فروپاشی در برابر ائتلاف اسلام‌گرا-مارکسیست/کمونیسم، برای آینده غرب بسیار خطرناک است. درباره ایران ببینید، ما سد راه آن‌ها هستیم. ما مانع تسلط آن‌ها بر کل خاورمیانه شده‌ایم، اما هدف اصلی آن‌ها شما، یعنی آمریکا هستید. به همین دلیل است که شعار می‌دهند؛ آن‌ها ما را «شیطان کوچک» و شما را «شیطان بزرگ» می‌نامند و قصدشان ضربه زدن به شیطان بزرگ است. بر کسی پوشیده نیست که ایران می‌خواهد اسرائیلی‌ها را در خارج و همچنین خودِ اسرائیل را هدف قرار دهد. ما این موضوع را درک می‌کنیم.در واقع، ما نه تنها از جانب خودِ آن‌ها، بلکه از سوی نیروهای نیابتی‌شان به‌ویژه حماس و حزب‌الله نشانه‌هایی می‌بینیم که حاکی از تمایل آن‌ها به انجام حملات، درست پیش از انتخابات است.
‏حالا که سفر هیئت ایرانی به نیویورک با این صحنه به پایان رسیده است که دولت آمریکا عملاً از هیئت ایرانی خواسته زودتر نیویورک را ترک کند، شاید وقت آن رسیده باشد که تهران به یک پرسش اساسی پاسخ دهد: آیا ما واقعاً دونالد ترامپ و منطق سیاست او در قبال ایران را فهمیده‌ایم؟ ‏این پرسش از آن جهت اهمیت دارد که هیئت ایرانی به نیویورک رفته بود تا در میانه جنگ، راهی برای کاهش تنش و شاید خروج از بحران پیدا کند. پیام تهران نیز کمابیش روشن بود: ایران آماده گفت‌وگو است، آماده مذاکره درباره راه پایان جنگ است و حتی حاضر است درباره برخی از مهم‌ترین اهرم‌های خود وارد معامله شود. اما پایان این سفر، فارغ از جزئیات دیپلماتیک آن، تصویری نمادین از مشکلی بزرگ‌تر به دست می‌دهد. تهران هنوز ممکن است تصور کند که نشان دادن عقلانیت، خویشتن‌داری و آمادگی برای مصالحه، به خودی خود در طرف مقابل تولید حسن نیت می‌کند. تجربه ترامپ اما دقیقاً ما را وادار می‌کند که در این فرض تردید کنیم. ‏بسیاری از خطاهای سیاست خارجی نه از کمبود اطلاعات، بلکه از خطای ادراکی ناشی می‌شوند. دولت‌ها رفتار طرف مقابل را با منطق خودشان تفسیر می‌کنند و تصور می‌کنند آنچه برای آنها نشانه عقلانیت، حسن نیت یا مسئولیت‌پذیری است، برای طرف مقابل نیز همان معنا را دارد. در مواجهه با دونالد ترامپ، دقیقاً همین فرض باید مورد بازنگری قرار گیرد. ‏سیاست‌گذار ایرانی پیش از هر چیز باید بفهمد و مهم‌تر از آن، باور کند که ترامپ و دولت او الزاماً برای «عاقل بودن»، «مسئولانه رفتار کردن» یا «بازیگر خوب بودن» امتیازی قائل نیستند. این تصور که اگر تهران زبان دیپلماتیک به کار ببرد، بر پایبندی خود به حقوق بین‌الملل تأکید کند، خویشتن‌داری نشان دهد و ثابت کند که خواهان گسترش جنگ نیست، این رفتار در نهایت برایش اعتبار سیاسی تولید خواهد کرد، الزاماً با منطق ترامپ سازگار نیست. ‏در منطق او، آنچه تعیین‌کننده است بیش از حسن رفتار، نسبت قدرت و اهرم است. خویشتن‌داری ممکن است نه به عنوان بلوغ سیاسی، بلکه به عنوان نتیجه فشار خوانده شود. اگر طرف مقابل به این نتیجه برسد که شما به دلیل افزایش هزینه‌ها عقب نشسته‌اید، پرسش بعدی برای او این نیست که چگونه این حسن نیت را جبران کند؛ بلکه این است که چرا فشار را متوقف کند. ‏از همین‌جا مسئله دوم آغاز می‌شود: امتیاز نقد. ‏در دیپلماسی کلاسیک، یک اقدام اعتمادساز ممکن است راه را برای اقدام متقابل باز کند. اما چنین چیزی فقط زمانی ممکن است که دو طرف درباره معنای آن اقدام برداشت نسبتاً مشابهی داشته باشند. اگر آنچه تهران «حسن نیت» می‌نامد در واشنگتن «نشانه نیاز» یا «اثر فشار» تفسیر شود، نتیجه می‌تواند درست عکس انتظار ایران باشد. ‏وقتی در میانه جنگ از تهران در مجله فرن افریز این پیام مخابره می‌شود که بیایید جنگ را متوقف کنیم، تنگه را باز کنیم یا تنش را کاهش دهیم، نباید فرض کرد که این پیام الزاماً به عنوان مسئولیت‌پذیری ثبت می‌شود. ممکن است برداشت طرف مقابل این باشد که فشار نتیجه داده است.ترامپ امتیازی را که پیشاپیش و بدون دریافت عوض داده شده، لزوماً در ستون بدهی‌های آمریکا ثبت نمی‌کند. آنچه داده شده، خیلی زود به وضعیت جدید تبدیل می‌شود و مذاکره بعدی از همان نقطه تازه آغاز خواهد شد. ‏به بیان ساده: آنچه دادی، دادی؛ حالا ببینیم درباره بقیه چه می‌توان گرفت. ‏برای همین است که مسئله توالی امتیازها در هر مذاکره احتمالی اهمیتی اساسی دارد. اینکه چه کسی اول چه کاری انجام می‌دهد، موضوعی فنی نیست؛ بخشی از خود قدرت چانه‌زنی است. اهرمی که بدون دریافت مابه‌ازا کنار گذاشته شود، دیگر اهرم نیست. ‏اما مسئله از این هم عمیق‌تر است. در تهران هنوز این تصور وجود دارد که شاید بتوان با حل پرونده هسته‌ای، کل بحران با آمریکا را مدیریت کرد. منطق این نگاه روشن است: پرونده هسته‌ای مهم‌ترین موضوع اعلام‌شده از سوی واشنگتن است؛ پس اگر ایران بتواند امتیازی بزرگ در این حوزه بدهد، ترامپ نیز می‌تواند آن را به عنوان یک پیروزی عرضه کند و راهی برای خروج از بحران پیدا شود. ‏خطر این نگاه در محدود کردن بیش از حد صورت مسئله است. ‏سیاست‌گذار ایرانی باید این احتمال را جدی بگیرد که مسئله هسته‌ای برای دولت ترامپ تمام مسئله ایران نیست. حتی ممکن است بهانه، ابزار یا فقط یکی از اجزای پروژه‌ای بزرگ‌تر باشد. در این صورت، امتیاز هسته‌ای الزاماً بحران را پایان نمی‌دهد؛ ممکن است فقط یک موضوع از فهرست مطالبات حذف شود و موضوع دیگری جای آن را بگیرد.۱👇
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
‏حالا که سفر هیئت ایرانی به نیویورک با این صحنه به پایان رسیده است که دولت آمریکا عملاً از هیئت ایرا
‏برای فهم این مسئله باید رابطه ترامپ با ایران را از سال‌های اخیر شروع نکرد. تصویر ایران در ذهن سیاسی او سابقه‌ای بسیار قدیمی‌تر دارد و به بحران گروگان‌گیری و فضای سیاسی آمریکا در پایان دهه ۱۹۷۰ و آغاز دهه ۱۹۸۰ بازمی‌گردد. در کنار آن، متغیر اسرائیل قرار دارد: رابطه ترامپ با نتانیاهو، نگاه امنیتی اسرائیل به ایران و نفوذ نیروهای حامی اسرائیل در واشنگتن. ‏بنابراین تهران با یک پرونده ساده دوجانبه روبه‌رو نیست. مجموعه‌ای از ادراکات تاریخی، منافع امنیتی، روابط شخصی و محاسبات منطقه‌ای در سیاست آمریکا نسبت به ایران دخیل‌اند. تصور اینکه می‌توان با یک امتیاز بزرگ هسته‌ای کل مسئله را «خرید»، ممکن است ناشی از تعریف نادرست خود بحران باشد. ‏اگر مسئله صرفاً هسته‌ای نباشد، راه‌حل نیز نمی‌تواند صرفاً هسته‌ای باشد. ‏در این میان، یک خطای دیگر نیز ممکن است تهران را دچار اشتباه کند: بیش‌برآورد کردن اهمیت جریان‌های مختلف در دولت آمریکا. ‏در اطراف ترامپ همه یک چیز نمی‌خواهند. کسانی مانند جی‌دی ونس نسبت به جنگ‌های طولانی، اشغال نظامی و فروپاشی دولت‌ها بدبین‌ترند و ممکن است با پروژه‌ای شبیه عراق یا افغانستان برای ایران مخالفت کنند. این تفاوت واقعی است، اما نباید درباره اهمیت عملی آن اغراق کرد. ‏سوال اصلی این نیست که کدام مشاور چه می‌گوید. مسئله این است که در لحظه تصمیم، چه کسی می‌تواند ترجیح خود را به سیاست تبدیل کند.در دولت ترامپ، مرکز ثقل تصمیم‌گیری همچنان شخص خود اوست. به همین دلیل، تهران نباید مواضع محتاط‌تر برخی اعضای دولت را به عنوان تضمینی برای رفتار نهایی واشنگتن تلقی کند. اینکه یک جریان در داخل دولت مخالف فروپاشی کامل ساختار دولت ایران باشد، به این معنا نیست که این ترجیح الزاماً در لحظه تصمیم دست بالا را خواهد داشت. ‏در نهایت، همه این بحث‌ها دوباره ما را به همان صحنه نیویورک بازمی‌گرداند. ایران برای مذاکره رفته بود؛ از آمادگی برای کاهش تنش سخن گفته بود؛ پیام‌هایی درباره پایان جنگ فرستاده بود؛ اما سفر با وضعیتی پایان یافت که دولت آمریکا حتی ماندن هیئت مذاکره‌کننده ایرانی در نیویورک را نیز تحمل نکرد. ‏سوال اساسی این نیست که ایران نباید مذاکره کند. نکته بنیادین برای ما این است که با چه تصوری از طرف مقابل مذاکره می‌کند. ‏اگر سیاست‌گذار ایرانی همچنان با این پیش‌فرض حرکت کند که عقلانیت الزاماً پاداش می‌گیرد، حسن نیت با حسن نیت پاسخ داده می‌شود، امتیاز امروز برای فردا اعتبار می‌سازد، حل پرونده هسته‌ای کل بحران را پایان می‌دهد و نیروهای محتاط‌تر واشنگتن می‌توانند رفتار ترامپ را مهار کنند، ممکن است بارها غافلگیر شود. ✍قتیب
مذاکره برای چه؟ نقد منطق «اتمام حجت» ایران بار دیگر در حال مذاکره است؛ آن هم نه در شرایط عادی، بلکه در وضعیتی که فاصله میان دیپلماسی و بازگشت به رویارویی نظامی بسیار کم شده است. دقیقاً به همین دلیل می‌خواهم به مصاحبه‌ای برگردم که چند ماه از انتشار آن گذشته است: گفت‌وگوی عباس عراقچی با جواد موگویی در برنامه «ماجرای جنگ». نه برای بازخوانی همه جزئیات جنگ و نه برای نقد شخص وزیر خارجه، بلکه به خاطر یک عبارت که به نظرم چیزی فراتر از یک انتخاب واژگانی است و بخشی از نوع نگاه ما به دیپلماسی را آشکار می‌کند: «اتمام حجت». عراقچی در آن گفت‌وگو توضیح می‌دهد که جمع‌بندی این بوده است که مذاکره آغاز شود، «عمدتاً برای اتمام حجت»، تا بعدها کسی نگوید اگر مذاکره کرده بودید جنگ نمی‌شد. در همان روایت تأکید می‌کند که نیروهای نظامی و خود او احتمال جنگ را بسیار بالا می‌دانستند، اما در عین حال اگر حتی احتمال اندکی وجود داشت که طرف مقابل از بعضی مطالبات خود عقب بنشیند، باید آن امکان را امتحان کرد. این تعبیر بعدها در کانال رسمی وزارت خارجه نیز بازنشر شد. من با بخش دوم این استدلال مسئله‌ای ندارم. برعکس، اگر حتی ده درصد احتمال وجود داشته باشد که بتوان از جنگ جلوگیری کرد، مذاکره باید انجام شود. جنگ پرهزینه‌ترین ابزار سیاست خارجی است و دولتی که امکان تأمین منافع خود را با هزینه کمتر دارد، نمی‌تواند صرفاً به دلیل بدبینی به طرف مقابل دیپلماسی را کنار بگذارد. مسئله درست از جایی آغاز می‌شود که «مذاکره برای تغییر نتیجه» با «مذاکره برای اتمام حجت» درهم می‌آمیزد. این دو در ظاهر به هم نزدیک‌اند، اما از دو منطق کاملاً متفاوت می‌آیند. وقتی مذاکره را ابزاری برای تغییر نتیجه می‌دانیم، پرسش این است که چگونه می‌توان با آن احتمال جنگ را کاهش داد، زمان خرید، یک اهرم را حفظ کرد، طرف مقابل را وادار به تغییر رفتار کرد یا به توافقی رسید که بخشی از منافع کشور را تأمین کند. اما وقتی مفهوم «اتمام حجت» وارد می‌شود، مرکز ثقل پرسش آرام‌آرام جابه‌جا می‌شود: آیا کاری کرده‌ایم که بعدها بتوانیم بگوییم تقصیر ما نبود؟ آیا می‌توانیم به افکار عمومی داخلی و خارجی نشان دهیم که ما تلاش خودمان را کردیم؟ همین جابه‌جایی به ظاهر کوچک می‌تواند در سیاست خارجی بسیار پرهزینه باشد. سیاست خارجی عرصه رفع تکلیف نیست و مذاکره هم جلسه‌ای نیست که دولت در آن حاضر شود تا بعداً در برابر مردم یا تاریخ بگوید: ما رفتیم، پیشنهاد دادیم، آنها نپذیرفتند، پس حجت تمام است. شاید چنین روایتی از نظر سیاسی یا اخلاقی آرامش‌بخش باشد، اما معیار مناسبی برای ارزیابی سیاست خارجی نیست. معیار باید این باشد که آن مذاکره در جهان واقعی چه تغییری ایجاد کرده است. اگر هدف جلوگیری از جنگ بوده، باید پرسید آیا احتمال جنگ کمتر شده است. اگر هدف خریدن زمان بوده، باید دید آن زمان به چه چیزی تبدیل شده است. اگر هدف تقویت موقعیت چانه‌زنی بوده، باید سنجید ایران پس از مذاکره با اهرم بیشتری از میز بلند شده یا با اهرم کمتر. حتی اگر توافق ناممکن بوده، مذاکره باید دست‌کم به فهم بهتر طرف مقابل، شکاف انداختن در ائتلاف او یا آماده‌تر شدن کشور برای سناریوی شکست کمک کرده باشد. اگر همان احتمال ده درصدی که عراقچی از آن سخن می‌گوید واقعی بوده، وظیفه دستگاه دیپلماسی صرفاً این نبوده که آن ده درصد را «امتحان» کند؛ مسئله این بوده که چگونه می‌توان آن را به بیست یا سی درصد رساند. البته افکار عمومی بی‌اهمیت نیست. اینکه مردم ایران یا جامعه جهانی بدانند کدام طرف آماده مذاکره بوده و چه کسی راه دیپلماسی را بسته، بخشی از رقابت سیاسی است و مشروعیت بین‌المللی نیز می‌تواند خود یک منبع قدرت باشد. مشکل از جایی آغاز می‌شود که افکار عمومی به مخاطب اصلی مذاکره تبدیل شود. شما ممکن است به جامعه خود بگویید برای اتمام حجت به مذاکره رفتیم، اما طرف مقابل رفتار شما را با چنین مفاهیمی تحلیل نمی‌کند. او زمان درخواست مذاکره، میزان اصرار شما بر ادامه آن، پیشنهادهایی را که مطرح می‌کنید، خطوط قرمزی را که جابه‌جا می‌کنید و هزینه‌ای را که از شکست گفت‌وگو متحمل می‌شوید کنار هم می‌گذارد و از آنها درباره میزان نیاز، قدرت و تحمل شما اطلاعات استخراج می‌کند. آنچه در تهران «اتمام حجت» نامیده می‌شود، ممکن است در سوی دیگر میز معنای کاملاً متفاوتی پیدا کند. اما تجربه مذاکرات پیش از جنگ، مشکل دیگری را نیز نشان می‌دهد که شاید مهم‌تر باشد. خطر منطق اتمام حجت فقط این نیست که هدف مذاکره را از نتیجه به رفع مسئولیت منتقل می‌کند؛ خودِ وجود یک فرایند دیپلماتیک می‌تواند تصویری از واقعیت بسازد که هم بر افکار عمومی و هم، به درجات مختلف، بر محاسبات تصمیم‌گیرندگان اثر بگذارد. در هفته‌های منتهی به حمله، دو تصویر به‌طور هم‌زمان در برابر جامعه ایران قرار داشت. یک تصویر، تصویر دیپلماسی بود.