eitaa logo
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
534 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
1.7هزار ویدیو
20 فایل
فضایی برای اندیشیدن درباره‌ی«تحولات سیاسی». میکوشیم در جزئیات گم نشویم و با تحلیل انتزاعی و کلانِ روند تحولات جهانی و کنار هم چیدنِ قطعات پازل، به تصویری کلان برسیم. ارتباط با بنده:🇮🇷Eitaa.com/ahs_tafreshi کانال دیگر: @feqholsiasat #گفتمانسازی
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خبرگزاری فارس
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 عصبانیت مزدوران موساد از گزینۀ وزیر پیشنهادیِ دفاع 🔹تحلیل‌گر مزدور شبکۀ صهیونیستی اینترنشنال: وزارت دفاع عملاً به یک وزارت موشکی تبدیل خواهد شد و به‌طور خاص موشک‌های قاره‌پیما. @Farsna
⭕️نسبت زیرساخت و امنیت هیچ چیزی من جمله بالاتر از و تمامیت ارضی هیچ کشوری قرار ندارد. این انتخاب ما نیست که زیرساخت‌های ما آسیب ببیند، اما اگر جنگ وجودی‌است، آسیب‌دیدن زیرساخت‌ها پذیرفتنی است. الآن در داخل حرف زده می‌شود که خب اگر شما تشدید تنش بکنید نسبت به مثلاً محاصره دریایی که آمریکا دارد می‌کند، نسبت به محاصره هوایی که دارد اتفاق می‌افتد، خب طرف مقابل می‌آید زیرساخت‌های‌تان را می‌زند. پاسخ این هست که شما برای حفظ سیادت‌تان، برای حفظ تمامیت ارضی‌تان، انتخابی ندارید و نمی‌توانید متوقف بمانید. قابل هضم است. همین امروز در اوکراین و در روسیه هر دو طرف جنگ در حال از دست دادن و آسیب‌دیدن زیرساخت‌های‌شان هستند، اما هیچ کدام دست تسلیم بالا نمی‌آورند.
هدایت شده از سید محمد مهدی حسینی
اشتراک گذاری محدود اطلاعات توسط دولت عمیق ایران 🖊 سید محمد مهدی حسینی 1️⃣ چندی پیش گفته بود که ما پیشنهاد دادیم که اورانیوم غنی شده 60% ایران را نگهداری کنیم، ایران نیز قبول کرد. 2️⃣ عده ای این پیشنهاد را در مورد چین دادند که پاسخ دکتر شاکری را می بینید. 3️⃣ یک نکتۀ مهم مغفول این است که اساسا دولت عمیق ایران گزینه های زیاد و متعدد را بررسی کرده است و تصمیم می‌گیرد، در حالی که مردم فکر می کنند ایران به صورت کاملا متعصّبانه تصمیم گیری می کند. 4️⃣ این وضعیت محدودیت اطلاعات عمومی، گرچه فوایدی دارد مثل پیشگیری از (دو قطبی شدن شدید جامعه) ولی توان دولت عمیق را کم کرده است. 5️⃣ باید فکری کرد. 🆔@statebuilding
🔰دوره‌ی «شنبه‌های رهبری‌پژوهی»؛ سلسله‌نشست‌های تخصصی حلقه رهبری‌پژوهی «رهرو و پیشرو» 🔸رهبری‌پژوهی، مطالعه‌ای فراتر از گردآوری و بازخوانی بیانات است؛ 📚 تلاشی برای شناخت و صورت‌بندی روشمند اندیشه و عمل رهبری و بررسی مسائل، مبانی، تجربه‌ها و الزامات آن در عرصه‌های مختلف. 🔸در «شنبه‌های رهبری‌پژوهی»، استادان و پژوهشگران از منظر تخصصیِ خود به طرح مسائل و موضوعات مرتبط با رهبری‌پژوهی می‌پردازند؛ 🌱 به امید آنکه این نشست‌ها به‌تدریج زمینه‌ساز تولید مسئله، تعمیق مطالعات و شکل‌گیری ادبیات پژوهشی در این عرصه شود. 📍مدرسه علمیه معصومیه قم 🗓 شنبه‌ها ⏰ دو ساعت پیش از اذان مغرب (زمان دقیق هر نشست در اعلامیه همان جلسه اعلام می‌شود.) 🤝 در صورت تمایل به حضور در جلسه به منظور هماهنگی به شناسه زیر پیام دهید: 🆔 @S_banihashemii 💠 حلقه رهبری‌پژوهی رهرو و پیشرو @Rahbaripajouhi_rp ✊ بسیج‌ طلاب‌ مدرسه‌ علمیه معصومیه‌ قم 👨‍💻ایتا | بله | ویراستی 🌐masoumieh.ir/basij
🔰شنبه‌های رهبری‌پژوهی | نشست نخست 🔻موضوع جلسه: مختصات رهبری‌پژوهی؛ ضرورت، الزامات و ملاحظات 🔸در نخستین نشست از سلسله‌نشست‌های تخصصی «شنبه‌های رهبری‌پژوهی»، ❓به این پرسش می‌پردازیم که رهبری‌پژوهی دقیقاً چیست، چرا باید آن را به‌صورت جدی و روشمند دنبال کرد و چه الزامات و ملاحظاتی برای شکل‌گیری این عرصه پژوهشی وجود دارد؟ 👤با ارائه استاد گرانقدر حجت‌الاسلام حسین ایزدی مسئول طرح مطالعاتی «از توحید تا تمدن» 🗓 شنبه ۱۸ مهرماه ⏰ ساعت ۱۶ تا ۱۸ 📍 مدرسه علمیه معصومیه قم 🤝در صورت تمایل به حضور در جلسه به منظور هماهنگی به شناسه زیر پیام دهید: 🆔 @S_banihashemii 💠حلقه رهبری‌پژوهی رهرو و پیشرو @Rahbaripajouhi_rp ✊ بسیج‌ طلاب‌ مدرسه‌ علمیه معصومیه‌ قم 👨‍💻ایتا | بله | ویراستی 🌐masoumieh.ir/basij
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
⭕️تغییر ادراک از سیاست؛ یکی از بسترهای پیدایش دولت مدرن ✍تفرشی دولت مدرن صرفاً با تغییر در ساختارها و نهادهای سیاسی پدید نیامد؛ پیش از آن باید «ادراک از سیاست» تغییر می‌کرد. ماکیاوللی در یکی از نقاط عطف این تغییر قرار دارد. پرسش سیاسی پیش از این بیشتر حول این می‌چرخید که حکومت چگونه باید باشد تا عادلانه، الهی یا فضیلت‌مند باشد؛ اما در اندیشه ماکیاوللی، پرسش به این سمت می‌رود که حکومت چگونه عمل می‌کند و چگونه می‌تواند قدرت را حفظ کند. این جابه‌جایی پرسش، صرفاً یک تغییر در واژگان نیست، بلکه تغییر در نحوه دیدن امر سیاسی است. در اینجا «حقیقت مؤثر» اهمیت پیدا می‌کند. ماکیاوللی می‌خواهد واقعیت را چنان‌که هست ببیند، نه چنان‌که باید باشد. به همین دلیل، به جای آنکه سیاست را صرفاً از دریچه آرمان‌های اخلاقی یا تصویرهای آرمانی از حکومت ببیند، به سازوکارهای واقعی قدرت، مناسبات قدرت و عواملی توجه می‌کند که در میدان سیاست واقعاً اثرگذارند. این تغییر، به معنای نفی همه ارزش‌ها نیست؛ بلکه نشان‌دهنده این است که برای فهم سیاست، باید از سطح «آنچه باید باشد» به سطح «آنچه واقعاً عمل می‌کند» نیز رفت. این تغییر ادراک را می‌توان در نسبت میان «قدرت» و «اخلاق» نیز دید. ماکیاوللی نشان می‌دهد که سیاست صرفاً با اخلاق فردی قابل توضیح نیست و سیاستمدار با عوامل قهری و ضرورت‌هایی روبه‌روست که با نیت خیر و موعظه مهار نمی‌شوند. از همین‌جا، «ضرورت» و «حفظ دولت» اهمیت پیدا می‌کنند و سیاست به‌عنوان میدانی با منطق خاص خودش فهمیده می‌شود. به این معنا، ماکیاوللی یکی از نخستین کسانی نیست که قدرت را دیده، اما از کسانی است که قدرت و منطق آن را به نحوی تازه صورت‌بندی کرده و آن را به هسته‌ای از اندیشه سیاسی مدرن تبدیل کرده است. اهمیت این تغییر برای من در این است که دولت مدرن را نمی‌توان صرفاً به یک ساختار نهادی فروکاست. پشت این ساختار، یک «نحوه دیدن سیاست» وجود دارد؛ نحوه‌ای که قدرت، امنیت، بقا، دولت و نسبت آنها با اخلاق و دین را به شکل خاصی می‌چیند. اگر این تغییر در ادراک فهم نشود، ممکن است تصور کنیم با تغییر چند نهاد یا ابزار، از دولت مدرن عبور کرده‌ایم، در حالی که همچنان در چارچوب، نظام و جهانِ فکری ـ مفهومی و منطقیِ آن می‌اندیشیم. بنابراین، فهم دولت مدرن نیازمند فهم آن «چرخش نظری»‌ای که ادراک از سیاست را تغییر داد؛ به‌گونه‌ای که در کنار پرسش از اینکه حکومت چگونه باید باشد، پرسش از اینکه چگونه عمل می‌کند، چگونه قدرت را حفظ می‌کند و با چه ضرورت‌هایی روبه‌روست نیز به مسئله اصلی اندیشه سیاسی تبدیل شد. از این منظر، ماکیاوللی برای من فقط یک متفکر درباره دولت نیست؛ ماکیاوللی یکی از چهره‌های مهم و اثرگذار در تغییرِ «ادراک از سیاست» در گذار از سیاست پیشامدرن به سیاست مدرن بود؛ او در شکل‌گیری این تغییر نقشی ایفا کرد و بخشی از منطق جدید سیاست را به زبان نظری صورت‌بندی کرد. فهم این تغییر، برای فهم دولت مدرن و در نهایت برای امکان عبور از آن ضروری است. اگر می‌خواهیم بدانیم چه چیزی را باید تغییر دهیم، ابتدا باید بدانیم چه تغییری در نحوه دیدن سیاست پیش از شکل‌گیری نظم جدید رخ داده است. ماکیاوللی یکی از نقاطی است که این تغییر در آن به‌روشنی قابل مشاهده است: «حقیقت مؤثر» در برابر آرمان‌شهر، منطق قدرت در برابر صرف اخلاق فردی، و سیاست به‌مثابه میدان عمل و حفظ قدرت. 🆔@world_order
📝 ایران و اسرائیل؛ دشمنی‌ای که فقط ایدئولوژیک نیست 🔹 پیش از انقلاب، ایران و اسرائیل متحد رسمی نبودند، اما بر اساس منافع مشترک علیه شوروی، ناسیونالیسم عربی و عراق بعثی، همکاری امنیتی، اقتصادی و نظامی گسترده‌ای داشتند؛ اسرائیل ایران را حلقه مهمی از «دکترین پیرامونی» خود می‌دانست و ایران نیز از اسرائیل سلاح و فناوری می‌گرفت و نفت مورد نیازش را تأمین می‌کرد. 🧭 اما از اوایل دهه ۷۰ این رابطه رو به تغییر گذاشت. با مرگ ناصر و روی کار آمدن سادات، روابط تهران و قاهره بهبود یافت؛ شاه از روند صلح مصر با اسرائیل حمایت کرد و پس از توافق الجزایر ۱۹۷۵ با عراق، بخشی از تهدیدهایی که ایران را به اسرائیل نزدیک کرده بود کاهش یافت. حتی اسرائیل نگران بود شاه در نهایت روابطش را قطع کند؛ البته همکاری‌ها تا انقلاب ادامه داشت. 🕊️ انقلاب ۱۳۵۷ نقطه گسست بود: ایران از متحد آمریکا به مخالف نظم آمریکایی منطقه تبدیل شد و اسرائیل از شریک سابق به دشمن رسمی جمهوری اسلامی رسید. در همان سال، صلح سادات با اسرائیل باعث شد تهران و قاهره نیز وارد تقابل شوند و روابط دیپلماتیک دو کشور قطع شود. ⚔️ اما جنگ ایران و عراق نشان داد سیاست فقط با ایدئولوژی پیش نمی‌رود. اسرائیل در دهه ۶۰ شمسی، عراقِ صدام را تهدیدی بسیار جدی می‌دید؛ حمله به رآکتور اوسیراک در ۱۹۸۱ نمونه روشن آن بود و در جریان جنگ نیز اسرائیل در مقاطعی به تأمین سلاح برای ایران کمک کرد. یعنی دشمنی رسمی با تهران، مانع همکاری تاکتیکی برای مهار بغداد نشد. 🎯 پس از تضعیف عراق و سقوط صدام در ۲۰۰۳، معادله تغییر کرد: رقیب عربی اصلی اسرائیل از صحنه کنار رفت و ایران به قدرت مهم و رقیب اصلی منطقه‌ای آن تبدیل شد. از اینجا پرونده هسته‌ای، توان موشکی و نفوذ منطقه‌ای ایران بیش از گذشته در مرکز تقابل قرار گرفت. 📌 برجام هم یک نقطه عطف بود. توافق می‌توانست برنامه هسته‌ای ایران را محدود و در عین حال مسیر عادی‌شدن روابط و بازگشت ایران به اقتصاد جهانی را باز کند؛ اما اسرائیل با آن مخالفت کرد و خروج آمریکا از برجام و «فشار حداکثری» دوباره مسیر تقابل را تشدید کرد. بنابراین مسئله فقط «هسته‌ای‌شدن ایران» نبود؛ بحث بزرگ‌تر، جایگاه ایران در نظم امنیتی منطقه بود. 🧠 جمع‌بندی: تاریخ این رابطه یک نکته مهم را روشن می‌کند: ایدئولوژی می‌تواند دشمنی را تعریف کند، اما این تغییرِ تهدیدها و موازنه قدرت است که شدت و شکل آن را تعیین می‌کند. ایران و اسرائیل روزی برای مهار عراق و شوروی همکاری می‌کردند؛ بعدها عراق دشمن مشترک موقت‌شان شد؛ سپس با حذف عراق، ایران در جایگاه رقیب اصلی اسرائیل قرار گرفت. بنابراین برای فهم جنگ امروز، باید از روایت ساده «ایران دشمن اسرائیل شد و اسرائیل واکنش نشان داد» عبور کرد و کل زنجیره تغییرات قدرت در منطقه را دید. ✍مهدی مظفری
🔹مجید شاکری: این جنگ بدون تحمیل شکست اقتصادی به آمریکا به پایان نمی رسد. این کاری است بسیار سخت ولی در دسترس. https://x.com/Majidshakeri8/status/2107509610462515475
مسئله ایران، جمهوری اسلامی نیست میرشایمر و جنگی که آمریکا نباید وارد آن می‌شد یکی از دوستان با تعجب می‌گفت کار به جایی رسیده که در یک روضه، خانمِ جلسه هم از میرشایمر نقل‌قول کرده است! میرشایمری که تا چندی پیش نامش بیشتر در کلاس‌های روابط بین‌الملل و میان مکتب رئالیسم شنیده می‌شد، حالا ظاهراً راهش را به مجالس مذهبی و شبکه‌های اجتماعی هم باز کرده است. البته وقتی یک نظریه‌پرداز این‌قدر فراگیر می‌شود، معمولاً هرکس بخشی از حرف او را که به کار روایت خودش می‌آید انتخاب می‌کند. اما فارغ از اینکه چه کسی، کجا و با چه برداشتی میرشایمر را نقل می‌کند، پرسش جالب‌تر این است: اگر واقعاً با عینک رئالیسم تهاجمی او به جنگ آمریکا و ایران نگاه کنیم، چه می‌بینیم؟ آیا مسئله واقعاً نوع حکومت ایران و ایدئولوژی جمهوری اسلامی است، یا در لایه‌ای عمیق‌تر با جغرافیا، توزیع قدرت، امنیت اسرائیل، حضور آمریکا و ظهور یک قدرت مستقل منطقه‌ای روبه‌رو هستیم؟ اگر از دریچه جان میرشایمر به جنگ آمریکا و ایران نگاه کنیم، نخستین کاری که باید انجام دهیم کنار گذاشتن بخش بزرگی از ادبیات رایج درباره «ماهیت جمهوری اسلامی» است. رئالیسم تهاجمی اساساً نظریه‌ای درباره خوب و بد بودن حکومت‌ها نیست. دولت‌ها را، تا حد زیادی، جعبه‌های سیاه می‌بیند و به جای ایدئولوژی و شخصیت رهبران، از آنارشی، جغرافیا، توزیع قابلیت‌ها، بقا و موازنه قدرت آغاز می‌کند. در جزوه‌ای که مبنای بحث ما بود نیز همین نکته به‌صراحت آمده است: در رئالیسم تهاجمی، نیت‌ها متغیر قابل اتکایی نیستند و «قابلیت‌ها» تعیین‌کننده‌ترند؛ حتی دولت‌هایی با نیات ظاهراً مسالمت‌آمیز نیز زیر فشار ساختار به رقابت قدرت کشیده می‌شوند. از همین‌جا می‌توان یک گزاره به‌ظاهر خلاف‌آمدِ عادت مطرح کرد: اگر فردا جمهوری اسلامی ناپدید شود و در تهران یک جمهوری سکولار، یک پادشاهی یا حتی یک دموکراسی کاملاً غرب‌گرا مستقر شود، مسئله ژئوپلیتیکی ایران برای آمریکا و اسرائیل از میان نمی‌رود. تنها در صورت حذف و تجزیه ایران است که این مساله ناپدید می‌شود. فرض کنید حکومتی دیگر با همین مرزها بر سر کار بیاید ، شاید شدت خصومت کم شود، زبان سیاست خارجی تغییر کند و حتی دوره‌ای از همکاری شکل بگیرد، اما جغرافیا عوض نمی‌شود؛ جمعیت ایران عوض نمی‌شود؛ منابع انرژی، دسترسی به خلیج فارس و تنگه هرمز، عمق سرزمینی، موقعیت میان آسیای مرکزی، قفقاز، خلیج فارس و شبه‌قاره و ظرفیت تبدیل‌شدن ایران به قدرت مسلط پیرامونی باقی می‌ماند. به زبان میرشایمر، ساختار مهم‌تر از نیت است. این دقیقاً همان منطق مرکزی کتاب کلاسیک او The Tragedy of Great Power Politics است. در نظامی که قدرت بالاتری برای تضمین امنیت دولت‌ها وجود ندارد، هیچ دولتی نمی‌تواند امنیت خود را به حسن نیت دیگری واگذار کند. نیت امروز ممکن است فردا تغییر کند؛ آنچه باقی می‌ماند قابلیت است. به همین دلیل قدرت‌های بزرگ نه صرفاً از دشمنان بالفعل، بلکه از تمرکز بالقوه قدرت نیز می‌ترسند. «تراژدی» نزد میرشایمر همین‌جاست: حتی اگر هیچ‌یک از بازیگران ذاتاً جنگ‌طلب نباشند، ساختار آنها را به رقابت برای قدرت و در شرایطی به جنگ سوق می‌دهد. خود او توضیح می‌دهد که حتی قدرت‌های کاملاً راضی از وضع موجود نیز، چون نمی‌توانند از نیت آینده دیگران مطمئن باشند، ناچار به رقابت امنیتی می‌شوند. خاورمیانه را با این عینک نگاه کنیم. یک سوی معادله، اسرائیل قرار دارد: قدرتی کوچک از حیث جغرافیا و جمعیت، اما برخوردار از برتری تکنولوژیک و نظامی، بازدارندگی هسته‌ای و پشتوانه مستقیم ایالات متحده. سوی دیگر، ایران است: کشوری بسیار بزرگ‌تر از نظر سرزمین و جمعیت، با عمق استراتژیک فراوان و ظرفیت بالقوه برای تبدیل‌شدن به مهم‌ترین قدرت بومی خلیج فارس. میان این دو، دولت‌های عربی قرار دارند که بخش مهمی از امنیت خود را به قدرت خارجی آمریکا متصل کرده‌اند. و در بالای این ساختار، ایالات متحده قرار دارد که از فاصله هزاران کیلومتری می‌کوشد موازنه مطلوب خود را در منطقه حفظ کند. این ترکیب، بدون آنکه یک جمله درباره اسلام سیاسی، ولایت فقیه یا ایدئولوژی جمهوری اسلامی بگوییم، یک ساختار ذاتاً رقابتی ایجاد می‌کند. از این منظر، یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات آمریکا در ۲۰۰۳ نیز قابل فهم است. واشنگتن عراق را نابود کرد تا یک دشمن را حذف کند، اما هم‌زمان مهم‌ترین وزنه موازنه‌کننده قدرت ایران در غرب این کشور را از میان برد. نتیجه چیزی بود که یک رئالیست باید پیش‌بینی می‌کرد: قدرت نسبی ایران افزایش یافت. جزوه ما نیز دقیقاً همین خوانش را به میرشایمر نسبت می‌دهد: جنگ عراق به‌جای مهار ایران، مهم‌ترین موازنه‌کننده آن را حذف و موقعیت منطقه‌ای تهران را تقویت کرد.. بیست‌وسه سال بعد، واشنگتن به شکلی دیگر همان اشتباه را تکرار کرد.
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
مسئله ایران، جمهوری اسلامی نیست میرشایمر و جنگی که آمریکا نباید وارد آن می‌شد یکی از دوستان با تعجب
این بار نه با حذف دشمن ایران، بلکه با ورود مستقیم به جنگی که هدف سیاسی آن بسیار بزرگ‌تر از ابزاری بود که برای تحققش وجود داشت. آمریکا می‌تواند تأسیسات ایران را بمباران کند؛ می‌تواند اقتصاد آن را فرسوده کند؛ می‌تواند توان نظامی ایران را کاهش دهد. اما این با تحمیل یک نظم سیاسی پایدار بر ایران یکی نیست. میرشایمر از آغاز جنگ دقیقاً بر همین شکاف میان «توان تخریب» و «توان پیروزی سیاسی» انگشت گذاشت. او جنگ را خطای بزرگ ترامپ خواند و استدلال کرد که واشنگتن و تل‌آویو استراتژی منسجمی برای تبدیل برتری هوایی و دریایی به تسلیم سیاسی ایران ندارند. در ماه‌های بعد نیز استدلال او تغییر نکرد: آمریکا قدرت تخریب بسیار بیشتری دارد، اما راه نظامی قابل اتکایی برای مجبورکردن تهران به پذیرش نظم مورد نظر واشنگتن ندارد. اینجا تفاوت میان قدرت مطلق و قدرت نسبی برای تحمیل اراده اهمیت پیدا می‌کند. آمریکا بی‌تردید از ایران قدرتمندتر است؛ اما این پرسش درستی نیست. پرسش درست این است: برای وادارکردن کشوری ۹۰ میلیونی با این وسعت، جغرافیا و امکان جنگ نامتقارن به پذیرش شرایط سیاسی دشمن، چه مقدار قدرت باید به میدان آورد و چه هزینه‌ای باید پرداخت؟ اگر هزینه رسیدن به هدف بیش از ارزش آن هدف باشد، قدرت بیشتر الزاماً به معنای سیاست بهتر نیست. و درست همین‌جا منافع آمریکا و اسرائیل الزاماً بر هم منطبق نیست. برای اسرائیل، کاهش هرچه بیشتر ظرفیت ایران می‌تواند یک منفعت امنیتی مستقیم باشد. اسرائیل در منطقه زندگی می‌کند و ایران یکی از مهم‌ترین محدودکنندگان آزادی عمل آن است. اما آمریکا یک قدرت جهانی است. رقیب هم‌تراز واشنگتن ایران نیست؛ چین است. از منطق رئالیسم تهاجمی، منابع آمریکا باید پیش از هر چیز صرف جلوگیری از ظهور یک هژمون رقیب در شرق آسیا شود، نه صرف جنگی فرسایشی علیه قدرتی منطقه‌ای که قادر به تهدید هژمونی آمریکا در نیمکره غربی یا توازن جهانی نیست. در همان چارچوب آموزشی، میرشایمر خواهان offshore balancing، اجتناب از گرفتارشدن در جنگ‌های خاورمیانه و تمرکز بر چین است. از این زاویه، جنگ ایران برای آمریکا یک انحراف استراتژیک است: مصرف مهمات و ظرفیت نظامی، درگیری اقتصادی، آسیب به تجارت انرژی، فرسایش اعتبار سیاسی، فشار بر نیروهای مستقر در منطقه و مهم‌تر از همه، منحرف‌کردن تمرکز از قدرتی که واقعاً می‌تواند نظم بین‌المللی مطلوب آمریکا را به چالش بکشد. میرشایمر حتی در ماه‌های اخیر نیز استدلال کرده است که آمریکا، با وجود توان عظیمش، فاقد راهبردی برای وادارکردن ایران به تسلیم است و فشار اقتصادی و نظامی، مسئله اساسی را حل نکرده است. اما اگر جنگ با ایران از دیدگاه رئالیستی تا این اندازه نامطلوب بود، چرا آمریکا وارد آن شد؟ اینجاست که کتاب دوم، The Israel Lobby and U.S. Foreign Policy، وارد تحلیل می‌شود. میرشایمر و استیون والت در آن کتاب یک ادعای مهم دارند که باید دقیق فهمیده شود. آنها نمی‌گویند اسرائیل آمریکا را «کنترل» می‌کند و نمی‌گویند آمریکا هیچ منفعت مستقلی در خاورمیانه ندارد. استدلال آنها پیچیده‌تر و مهم‌تر است: شبکه‌ای از سازمان‌ها، نخبگان، حامیان مالی، گروه‌های فشار و سیاستمداران حامی اسرائیل در داخل ایالات متحده توانسته‌اند در برخی موضوعات، تعریف منافع اسرائیل و منافع آمریکا را به یکدیگر نزدیک کنند؛ حتی در جایی که از منظر راهبردی این دو الزاماً یکی نیستند. درباره ایران، میرشایمر و والت سال‌ها پیش از جنگ کنونی همین ادعا را مطرح کردند. آنها در پاسخ به منتقدانشان نوشتند که آمریکا حتی بدون اسرائیل نیز نسبت به قدرت و برنامه هسته‌ای ایران نگران می‌بود؛ اما اسرائیل و مهم‌ترین بخش‌های لابی اسرائیل نقش مهمی در سوق‌دادن واشنگتن به سیاست تقابل و برجسته‌کردن گزینه نظامی داشته‌اند. این تمایز مهم است: لابی، ایران را اختراع نکرد؛ اما می‌تواند نحوه پاسخ آمریکا به مسئله ایران را تغییر دهد. در نتیجه، دو کتاب میرشایمر کنار هم یک توضیح بسیار قدرتمند به دست می‌دهند. The Tragedy of Great Power Politics به ما می‌گوید چرا مسئله ایران ساختاری است: جغرافیا و قابلیت‌های ایران باعث می‌شوند هر ایران قدرتمند و مستقل، صرف‌نظر از نوع رژیم، با تلاش دیگران برای محدودکردن آن مواجه شود. The Israel Lobby and U.S. Foreign Policy توضیح می‌دهد چرا این رقابت ساختاری لزوماً نباید به جنگ آمریکا و ایران تبدیل شود، اما در واشنگتن می‌تواند چنین شود: زیرا بازیگری که ایران برای او یک تهدید درجه‌اول منطقه‌ای است، قادر است بر تعریف تهدید در سیاست داخلی آمریکا اثر بگذارد. اینجا یک تمایز کلیدی وجود دارد: ساختار، رقابت ایران و اسرائیل را توضیح می‌دهد؛ لابی و تصمیم سیاسی، ورود مستقیم آمریکا به آن رقابت را توضیح می‌دهند. و همین تمایز است که نشان می‌دهد چرا این جنگ از منظر منافع آمریکا خطا بود.
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
این بار نه با حذف دشمن ایران، بلکه با ورود مستقیم به جنگی که هدف سیاسی آن بسیار بزرگ‌تر از ابزاری بو
بر اساس منطق میرشامیر در سطح منطقه‌ای، مسئله ایران حتی با فرض پایان جمهوری اسلامی نیز تمام نمی‌شود. حتی یک حکومت کاملاً متفاوت در تهران، اگر ایران را دوباره به دولتی قدرتمند، ثروتمند و دارای سیاست خارجی مستقل تبدیل کند، دیر یا زود با همان سؤال مواجه خواهد شد: چه کسی باید قواعد امنیتی خلیج فارس و خاورمیانه را تعیین کند؟ اگر پاسخ واشنگتن و تل‌آویو این باشد که ایران، صرف‌نظر از نوع حکومتش، باید کشوری فاقد قدرت بازدارندگی، فاقد حوزه نفوذ و وابسته به نظم امنیتی مورد نظر آنان باشد، تعارض بازتولید خواهد شد. این شاید مهم‌ترین نتیجه‌ای باشد که می‌توان از میرشایمر گرفت: جمهوری اسلامی می‌تواند شکل، شدت و زبان منازعه را توضیح دهد؛ اما وجود منازعه را به‌تنهایی توضیح نمی‌دهد. ریشه عمیق‌تر در توزیع قدرت است. تراژدی دقیقاً همین است: ایران برای امن‌شدن می‌کوشد قدرتمندتر شود؛ اسرائیل افزایش قدرت ایران را کاهش امنیت خود می‌بیند؛ اسرائیل برای حفظ برتری خود به آمریکا متوسل می‌شود؛ آمریکا برای حفظ نظم مطلوب متحدش وارد میدان می‌شود؛ و اقدام هر یک، انگیزه دیگری برای افزایش قدرت را بیشتر می‌کند. ✍حسین قتیب