معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
⭕️تغییر ادراک از سیاست؛ یکی از بسترهای پیدایش دولت مدرن
✍تفرشی
دولت مدرن صرفاً با تغییر در ساختارها و نهادهای سیاسی پدید نیامد؛ پیش از آن باید «ادراک از سیاست» تغییر میکرد. ماکیاوللی در یکی از نقاط عطف این تغییر قرار دارد. پرسش سیاسی پیش از این بیشتر حول این میچرخید که حکومت چگونه باید باشد تا عادلانه، الهی یا فضیلتمند باشد؛ اما در اندیشه ماکیاوللی، پرسش به این سمت میرود که حکومت چگونه عمل میکند و چگونه میتواند قدرت را حفظ کند. این جابهجایی پرسش، صرفاً یک تغییر در واژگان نیست، بلکه تغییر در نحوه دیدن امر سیاسی است.
در اینجا «حقیقت مؤثر» اهمیت پیدا میکند. ماکیاوللی میخواهد واقعیت را چنانکه هست ببیند، نه چنانکه باید باشد. به همین دلیل، به جای آنکه سیاست را صرفاً از دریچه آرمانهای اخلاقی یا تصویرهای آرمانی از حکومت ببیند، به سازوکارهای واقعی قدرت، مناسبات قدرت و عواملی توجه میکند که در میدان سیاست واقعاً اثرگذارند. این تغییر، به معنای نفی همه ارزشها نیست؛ بلکه نشاندهنده این است که برای فهم سیاست، باید از سطح «آنچه باید باشد» به سطح «آنچه واقعاً عمل میکند» نیز رفت.
این تغییر ادراک را میتوان در نسبت میان «قدرت» و «اخلاق» نیز دید. ماکیاوللی نشان میدهد که سیاست صرفاً با اخلاق فردی قابل توضیح نیست و سیاستمدار با عوامل قهری و ضرورتهایی روبهروست که با نیت خیر و موعظه مهار نمیشوند. از همینجا، «ضرورت» و «حفظ دولت» اهمیت پیدا میکنند و سیاست بهعنوان میدانی با منطق خاص خودش فهمیده میشود. به این معنا، ماکیاوللی یکی از نخستین کسانی نیست که قدرت را دیده، اما از کسانی است که قدرت و منطق آن را به نحوی تازه صورتبندی کرده و آن را به هستهای از اندیشه سیاسی مدرن تبدیل کرده است.
اهمیت این تغییر برای من در این است که دولت مدرن را نمیتوان صرفاً به یک ساختار نهادی فروکاست. پشت این ساختار، یک «نحوه دیدن سیاست» وجود دارد؛ نحوهای که قدرت، امنیت، بقا، دولت و نسبت آنها با اخلاق و دین را به شکل خاصی میچیند. اگر این تغییر در ادراک فهم نشود، ممکن است تصور کنیم با تغییر چند نهاد یا ابزار، از دولت مدرن عبور کردهایم، در حالی که همچنان در چارچوب، نظام و جهانِ فکری ـ مفهومی و منطقیِ آن میاندیشیم. بنابراین، فهم دولت مدرن نیازمند فهم آن «چرخش نظری»ای که ادراک از سیاست را تغییر داد؛ بهگونهای که در کنار پرسش از اینکه حکومت چگونه باید باشد، پرسش از اینکه چگونه عمل میکند، چگونه قدرت را حفظ میکند و با چه ضرورتهایی روبهروست نیز به مسئله اصلی اندیشه سیاسی تبدیل شد.
از این منظر، ماکیاوللی برای من فقط یک متفکر درباره دولت نیست؛ ماکیاوللی یکی از چهرههای مهم و اثرگذار در تغییرِ «ادراک از سیاست» در گذار از سیاست پیشامدرن به سیاست مدرن بود؛ او در شکلگیری این تغییر نقشی ایفا کرد و بخشی از منطق جدید سیاست را به زبان نظری صورتبندی کرد. فهم این تغییر، برای فهم دولت مدرن و در نهایت برای امکان عبور از آن ضروری است. اگر میخواهیم بدانیم چه چیزی را باید تغییر دهیم، ابتدا باید بدانیم چه تغییری در نحوه دیدن سیاست پیش از شکلگیری نظم جدید رخ داده است. ماکیاوللی یکی از نقاطی است که این تغییر در آن بهروشنی قابل مشاهده است: «حقیقت مؤثر» در برابر آرمانشهر، منطق قدرت در برابر صرف اخلاق فردی، و سیاست بهمثابه میدان عمل و حفظ قدرت.
#اندیشه_سیاسی #ماکیاوللی
🆔@world_order
📝 ایران و اسرائیل؛ دشمنیای که فقط ایدئولوژیک نیست
🔹 پیش از انقلاب، ایران و اسرائیل متحد رسمی نبودند، اما بر اساس منافع مشترک علیه شوروی، ناسیونالیسم عربی و عراق بعثی، همکاری امنیتی، اقتصادی و نظامی گستردهای داشتند؛ اسرائیل ایران را حلقه مهمی از «دکترین پیرامونی» خود میدانست و ایران نیز از اسرائیل سلاح و فناوری میگرفت و نفت مورد نیازش را تأمین میکرد.
🧭 اما از اوایل دهه ۷۰ این رابطه رو به تغییر گذاشت. با مرگ ناصر و روی کار آمدن سادات، روابط تهران و قاهره بهبود یافت؛ شاه از روند صلح مصر با اسرائیل حمایت کرد و پس از توافق الجزایر ۱۹۷۵ با عراق، بخشی از تهدیدهایی که ایران را به اسرائیل نزدیک کرده بود کاهش یافت. حتی اسرائیل نگران بود شاه در نهایت روابطش را قطع کند؛ البته همکاریها تا انقلاب ادامه داشت.
🕊️ انقلاب ۱۳۵۷ نقطه گسست بود: ایران از متحد آمریکا به مخالف نظم آمریکایی منطقه تبدیل شد و اسرائیل از شریک سابق به دشمن رسمی جمهوری اسلامی رسید. در همان سال، صلح سادات با اسرائیل باعث شد تهران و قاهره نیز وارد تقابل شوند و روابط دیپلماتیک دو کشور قطع شود.
⚔️ اما جنگ ایران و عراق نشان داد سیاست فقط با ایدئولوژی پیش نمیرود. اسرائیل در دهه ۶۰ شمسی، عراقِ صدام را تهدیدی بسیار جدی میدید؛ حمله به رآکتور اوسیراک در ۱۹۸۱ نمونه روشن آن بود و در جریان جنگ نیز اسرائیل در مقاطعی به تأمین سلاح برای ایران کمک کرد. یعنی دشمنی رسمی با تهران، مانع همکاری تاکتیکی برای مهار بغداد نشد.
🎯 پس از تضعیف عراق و سقوط صدام در ۲۰۰۳، معادله تغییر کرد: رقیب عربی اصلی اسرائیل از صحنه کنار رفت و ایران به قدرت مهم و رقیب اصلی منطقهای آن تبدیل شد. از اینجا پرونده هستهای، توان موشکی و نفوذ منطقهای ایران بیش از گذشته در مرکز تقابل قرار گرفت.
📌 برجام هم یک نقطه عطف بود. توافق میتوانست برنامه هستهای ایران را محدود و در عین حال مسیر عادیشدن روابط و بازگشت ایران به اقتصاد جهانی را باز کند؛ اما اسرائیل با آن مخالفت کرد و خروج آمریکا از برجام و «فشار حداکثری» دوباره مسیر تقابل را تشدید کرد. بنابراین مسئله فقط «هستهایشدن ایران» نبود؛ بحث بزرگتر، جایگاه ایران در نظم امنیتی منطقه بود.
🧠 جمعبندی: تاریخ این رابطه یک نکته مهم را روشن میکند: ایدئولوژی میتواند دشمنی را تعریف کند، اما این تغییرِ تهدیدها و موازنه قدرت است که شدت و شکل آن را تعیین میکند. ایران و اسرائیل روزی برای مهار عراق و شوروی همکاری میکردند؛ بعدها عراق دشمن مشترک موقتشان شد؛ سپس با حذف عراق، ایران در جایگاه رقیب اصلی اسرائیل قرار گرفت. بنابراین برای فهم جنگ امروز، باید از روایت ساده «ایران دشمن اسرائیل شد و اسرائیل واکنش نشان داد» عبور کرد و کل زنجیره تغییرات قدرت در منطقه را دید.
✍مهدی مظفری
🔹مجید شاکری:
این جنگ بدون تحمیل شکست اقتصادی به آمریکا به پایان نمی رسد. این کاری است بسیار سخت ولی در دسترس.
https://x.com/Majidshakeri8/status/2107509610462515475
مسئله ایران، جمهوری اسلامی نیست
میرشایمر و جنگی که آمریکا نباید وارد آن میشد
یکی از دوستان با تعجب میگفت کار به جایی رسیده که در یک روضه، خانمِ جلسه هم از میرشایمر نقلقول کرده است! میرشایمری که تا چندی پیش نامش بیشتر در کلاسهای روابط بینالملل و میان مکتب رئالیسم شنیده میشد، حالا ظاهراً راهش را به مجالس مذهبی و شبکههای اجتماعی هم باز کرده است. البته وقتی یک نظریهپرداز اینقدر فراگیر میشود، معمولاً هرکس بخشی از حرف او را که به کار روایت خودش میآید انتخاب میکند.
اما فارغ از اینکه چه کسی، کجا و با چه برداشتی میرشایمر را نقل میکند، پرسش جالبتر این است: اگر واقعاً با عینک رئالیسم تهاجمی او به جنگ آمریکا و ایران نگاه کنیم، چه میبینیم؟ آیا مسئله واقعاً نوع حکومت ایران و ایدئولوژی جمهوری اسلامی است، یا در لایهای عمیقتر با جغرافیا، توزیع قدرت، امنیت اسرائیل، حضور آمریکا و ظهور یک قدرت مستقل منطقهای روبهرو هستیم؟
اگر از دریچه جان میرشایمر به جنگ آمریکا و ایران نگاه کنیم، نخستین کاری که باید انجام دهیم کنار گذاشتن بخش بزرگی از ادبیات رایج درباره «ماهیت جمهوری اسلامی» است. رئالیسم تهاجمی اساساً نظریهای درباره خوب و بد بودن حکومتها نیست. دولتها را، تا حد زیادی، جعبههای سیاه میبیند و به جای ایدئولوژی و شخصیت رهبران، از آنارشی، جغرافیا، توزیع قابلیتها، بقا و موازنه قدرت آغاز میکند. در جزوهای که مبنای بحث ما بود نیز همین نکته بهصراحت آمده است: در رئالیسم تهاجمی، نیتها متغیر قابل اتکایی نیستند و «قابلیتها» تعیینکنندهترند؛ حتی دولتهایی با نیات ظاهراً مسالمتآمیز نیز زیر فشار ساختار به رقابت قدرت کشیده میشوند.
از همینجا میتوان یک گزاره بهظاهر خلافآمدِ عادت مطرح کرد: اگر فردا جمهوری اسلامی ناپدید شود و در تهران یک جمهوری سکولار، یک پادشاهی یا حتی یک دموکراسی کاملاً غربگرا مستقر شود، مسئله ژئوپلیتیکی ایران برای آمریکا و اسرائیل از میان نمیرود. تنها در صورت حذف و تجزیه ایران است که این مساله ناپدید میشود. فرض کنید حکومتی دیگر با همین مرزها بر سر کار بیاید ، شاید شدت خصومت کم شود، زبان سیاست خارجی تغییر کند و حتی دورهای از همکاری شکل بگیرد، اما جغرافیا عوض نمیشود؛ جمعیت ایران عوض نمیشود؛ منابع انرژی، دسترسی به خلیج فارس و تنگه هرمز، عمق سرزمینی، موقعیت میان آسیای مرکزی، قفقاز، خلیج فارس و شبهقاره و ظرفیت تبدیلشدن ایران به قدرت مسلط پیرامونی باقی میماند. به زبان میرشایمر، ساختار مهمتر از نیت است.
این دقیقاً همان منطق مرکزی کتاب کلاسیک او The Tragedy of Great Power Politics است. در نظامی که قدرت بالاتری برای تضمین امنیت دولتها وجود ندارد، هیچ دولتی نمیتواند امنیت خود را به حسن نیت دیگری واگذار کند. نیت امروز ممکن است فردا تغییر کند؛ آنچه باقی میماند قابلیت است. به همین دلیل قدرتهای بزرگ نه صرفاً از دشمنان بالفعل، بلکه از تمرکز بالقوه قدرت نیز میترسند. «تراژدی» نزد میرشایمر همینجاست: حتی اگر هیچیک از بازیگران ذاتاً جنگطلب نباشند، ساختار آنها را به رقابت برای قدرت و در شرایطی به جنگ سوق میدهد. خود او توضیح میدهد که حتی قدرتهای کاملاً راضی از وضع موجود نیز، چون نمیتوانند از نیت آینده دیگران مطمئن باشند، ناچار به رقابت امنیتی میشوند.
خاورمیانه را با این عینک نگاه کنیم. یک سوی معادله، اسرائیل قرار دارد: قدرتی کوچک از حیث جغرافیا و جمعیت، اما برخوردار از برتری تکنولوژیک و نظامی، بازدارندگی هستهای و پشتوانه مستقیم ایالات متحده. سوی دیگر، ایران است: کشوری بسیار بزرگتر از نظر سرزمین و جمعیت، با عمق استراتژیک فراوان و ظرفیت بالقوه برای تبدیلشدن به مهمترین قدرت بومی خلیج فارس. میان این دو، دولتهای عربی قرار دارند که بخش مهمی از امنیت خود را به قدرت خارجی آمریکا متصل کردهاند. و در بالای این ساختار، ایالات متحده قرار دارد که از فاصله هزاران کیلومتری میکوشد موازنه مطلوب خود را در منطقه حفظ کند.
این ترکیب، بدون آنکه یک جمله درباره اسلام سیاسی، ولایت فقیه یا ایدئولوژی جمهوری اسلامی بگوییم، یک ساختار ذاتاً رقابتی ایجاد میکند.
از این منظر، یکی از بزرگترین اشتباهات آمریکا در ۲۰۰۳ نیز قابل فهم است. واشنگتن عراق را نابود کرد تا یک دشمن را حذف کند، اما همزمان مهمترین وزنه موازنهکننده قدرت ایران در غرب این کشور را از میان برد. نتیجه چیزی بود که یک رئالیست باید پیشبینی میکرد: قدرت نسبی ایران افزایش یافت. جزوه ما نیز دقیقاً همین خوانش را به میرشایمر نسبت میدهد: جنگ عراق بهجای مهار ایران، مهمترین موازنهکننده آن را حذف و موقعیت منطقهای تهران را تقویت کرد..
بیستوسه سال بعد، واشنگتن به شکلی دیگر همان اشتباه را تکرار کرد.
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
مسئله ایران، جمهوری اسلامی نیست میرشایمر و جنگی که آمریکا نباید وارد آن میشد یکی از دوستان با تعجب
این بار نه با حذف دشمن ایران، بلکه با ورود مستقیم به جنگی که هدف سیاسی آن بسیار بزرگتر از ابزاری بود که برای تحققش وجود داشت.
آمریکا میتواند تأسیسات ایران را بمباران کند؛ میتواند اقتصاد آن را فرسوده کند؛ میتواند توان نظامی ایران را کاهش دهد. اما این با تحمیل یک نظم سیاسی پایدار بر ایران یکی نیست. میرشایمر از آغاز جنگ دقیقاً بر همین شکاف میان «توان تخریب» و «توان پیروزی سیاسی» انگشت گذاشت. او جنگ را خطای بزرگ ترامپ خواند و استدلال کرد که واشنگتن و تلآویو استراتژی منسجمی برای تبدیل برتری هوایی و دریایی به تسلیم سیاسی ایران ندارند. در ماههای بعد نیز استدلال او تغییر نکرد: آمریکا قدرت تخریب بسیار بیشتری دارد، اما راه نظامی قابل اتکایی برای مجبورکردن تهران به پذیرش نظم مورد نظر واشنگتن ندارد.
اینجا تفاوت میان قدرت مطلق و قدرت نسبی برای تحمیل اراده اهمیت پیدا میکند. آمریکا بیتردید از ایران قدرتمندتر است؛ اما این پرسش درستی نیست. پرسش درست این است: برای وادارکردن کشوری ۹۰ میلیونی با این وسعت، جغرافیا و امکان جنگ نامتقارن به پذیرش شرایط سیاسی دشمن، چه مقدار قدرت باید به میدان آورد و چه هزینهای باید پرداخت؟
اگر هزینه رسیدن به هدف بیش از ارزش آن هدف باشد، قدرت بیشتر الزاماً به معنای سیاست بهتر نیست.
و درست همینجا منافع آمریکا و اسرائیل الزاماً بر هم منطبق نیست.
برای اسرائیل، کاهش هرچه بیشتر ظرفیت ایران میتواند یک منفعت امنیتی مستقیم باشد. اسرائیل در منطقه زندگی میکند و ایران یکی از مهمترین محدودکنندگان آزادی عمل آن است. اما آمریکا یک قدرت جهانی است. رقیب همتراز واشنگتن ایران نیست؛ چین است. از منطق رئالیسم تهاجمی، منابع آمریکا باید پیش از هر چیز صرف جلوگیری از ظهور یک هژمون رقیب در شرق آسیا شود، نه صرف جنگی فرسایشی علیه قدرتی منطقهای که قادر به تهدید هژمونی آمریکا در نیمکره غربی یا توازن جهانی نیست. در همان چارچوب آموزشی، میرشایمر خواهان offshore balancing، اجتناب از گرفتارشدن در جنگهای خاورمیانه و تمرکز بر چین است.
از این زاویه، جنگ ایران برای آمریکا یک انحراف استراتژیک است: مصرف مهمات و ظرفیت نظامی، درگیری اقتصادی، آسیب به تجارت انرژی، فرسایش اعتبار سیاسی، فشار بر نیروهای مستقر در منطقه و مهمتر از همه، منحرفکردن تمرکز از قدرتی که واقعاً میتواند نظم بینالمللی مطلوب آمریکا را به چالش بکشد. میرشایمر حتی در ماههای اخیر نیز استدلال کرده است که آمریکا، با وجود توان عظیمش، فاقد راهبردی برای وادارکردن ایران به تسلیم است و فشار اقتصادی و نظامی، مسئله اساسی را حل نکرده است.
اما اگر جنگ با ایران از دیدگاه رئالیستی تا این اندازه نامطلوب بود، چرا آمریکا وارد آن شد؟
اینجاست که کتاب دوم، The Israel Lobby and U.S. Foreign Policy، وارد تحلیل میشود.
میرشایمر و استیون والت در آن کتاب یک ادعای مهم دارند که باید دقیق فهمیده شود. آنها نمیگویند اسرائیل آمریکا را «کنترل» میکند و نمیگویند آمریکا هیچ منفعت مستقلی در خاورمیانه ندارد. استدلال آنها پیچیدهتر و مهمتر است: شبکهای از سازمانها، نخبگان، حامیان مالی، گروههای فشار و سیاستمداران حامی اسرائیل در داخل ایالات متحده توانستهاند در برخی موضوعات، تعریف منافع اسرائیل و منافع آمریکا را به یکدیگر نزدیک کنند؛ حتی در جایی که از منظر راهبردی این دو الزاماً یکی نیستند.
درباره ایران، میرشایمر و والت سالها پیش از جنگ کنونی همین ادعا را مطرح کردند. آنها در پاسخ به منتقدانشان نوشتند که آمریکا حتی بدون اسرائیل نیز نسبت به قدرت و برنامه هستهای ایران نگران میبود؛ اما اسرائیل و مهمترین بخشهای لابی اسرائیل نقش مهمی در سوقدادن واشنگتن به سیاست تقابل و برجستهکردن گزینه نظامی داشتهاند. این تمایز مهم است: لابی، ایران را اختراع نکرد؛ اما میتواند نحوه پاسخ آمریکا به مسئله ایران را تغییر دهد.
در نتیجه، دو کتاب میرشایمر کنار هم یک توضیح بسیار قدرتمند به دست میدهند.
The Tragedy of Great Power Politics به ما میگوید چرا مسئله ایران ساختاری است: جغرافیا و قابلیتهای ایران باعث میشوند هر ایران قدرتمند و مستقل، صرفنظر از نوع رژیم، با تلاش دیگران برای محدودکردن آن مواجه شود.
The Israel Lobby and U.S. Foreign Policy توضیح میدهد چرا این رقابت ساختاری لزوماً نباید به جنگ آمریکا و ایران تبدیل شود، اما در واشنگتن میتواند چنین شود: زیرا بازیگری که ایران برای او یک تهدید درجهاول منطقهای است، قادر است بر تعریف تهدید در سیاست داخلی آمریکا اثر بگذارد.
اینجا یک تمایز کلیدی وجود دارد: ساختار، رقابت ایران و اسرائیل را توضیح میدهد؛ لابی و تصمیم سیاسی، ورود مستقیم آمریکا به آن رقابت را توضیح میدهند.
و همین تمایز است که نشان میدهد چرا این جنگ از منظر منافع آمریکا خطا بود.
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
این بار نه با حذف دشمن ایران، بلکه با ورود مستقیم به جنگی که هدف سیاسی آن بسیار بزرگتر از ابزاری بو
بر اساس منطق میرشامیر در سطح منطقهای، مسئله ایران حتی با فرض پایان جمهوری اسلامی نیز تمام نمیشود. حتی یک حکومت کاملاً متفاوت در تهران، اگر ایران را دوباره به دولتی قدرتمند، ثروتمند و دارای سیاست خارجی مستقل تبدیل کند، دیر یا زود با همان سؤال مواجه خواهد شد: چه کسی باید قواعد امنیتی خلیج فارس و خاورمیانه را تعیین کند؟
اگر پاسخ واشنگتن و تلآویو این باشد که ایران، صرفنظر از نوع حکومتش، باید کشوری فاقد قدرت بازدارندگی، فاقد حوزه نفوذ و وابسته به نظم امنیتی مورد نظر آنان باشد، تعارض بازتولید خواهد شد.
این شاید مهمترین نتیجهای باشد که میتوان از میرشایمر گرفت: جمهوری اسلامی میتواند شکل، شدت و زبان منازعه را توضیح دهد؛ اما وجود منازعه را بهتنهایی توضیح نمیدهد. ریشه عمیقتر در توزیع قدرت است.
تراژدی دقیقاً همین است: ایران برای امنشدن میکوشد قدرتمندتر شود؛ اسرائیل افزایش قدرت ایران را کاهش امنیت خود میبیند؛ اسرائیل برای حفظ برتری خود به آمریکا متوسل میشود؛ آمریکا برای حفظ نظم مطلوب متحدش وارد میدان میشود؛ و اقدام هر یک، انگیزه دیگری برای افزایش قدرت را بیشتر میکند.
✍حسین قتیب
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
پوستر میدان فاطمی که در آن اژدهای چینی عقاب آمریکایی را میبلعد، شاید برای تبلیغات سیاسی تصویر جذابی باشد، اما از منظر فرهنگ راهبردی چین تقریباً وارونه است.
چین ایالات متحده را مهمترین رقیب قدرت خود میداند، اما رقابت را الزاماً به معنای تقابل مستقیم، دائمی و ایدئولوژیک با آمریکا تعریف نمیکند. منطق راهبردی پکن اساساً بر اجتناب از یک تقابل زودرس با قدرت مسلط، افزایش تدریجی قابلیتها، استفاده از زمان، تغییر موازنه به صورت مرحلهای، و وادار کردن رقیب به سازگار شدن با واقعیتهای جدید استوار است. هدف، ساختن صحنهای نیست که در آن چین در یک نبرد نمادین آمریکا را «شکست» دهد؛ هدف، تغییر تدریجی ساختار قدرت به نحوی است که توان آمریکا برای تحمیل ارادهاش محدودتر شود.
این تفاوت برای فهم سیاست خارجی چین بسیار مهم است. پکن میتواند همزمان با واشنگتن رقابت نظامی در اقیانوس آرام داشته باشد، برای فناوری و زنجیرههای تأمین با آن رقابت کند، بر سر تایوان در آستانه برخورد قرار گیرد و در عین حال یکی از بزرگترین روابط اقتصادی جهان را با آمریکا حفظ کند. در منطق چینی، رقابت لزوماً مستلزم قطع رابطه، دشمنسازی ایدئولوژیک یا تشکیل یک جبهه جهانی ضدآمریکایی نیست.
مشکل پوستر تهران فقط یک خطای تصویری نیست؛ نشاندهنده یک خطای بزرگتر در فهم چین است. در تهران گاهی چین از دریچه منازعه ایران و آمریکا دیده میشود: چون ما با آمریکا تعارض داریم و چین نیز با آمریکا رقابت دارد، پس لابد چین در همان جبهه ما قرار دارد. این دقیقاً همان چیزی است که سیاست چین از آن اجتناب میکند. پکن نه برای ایران با آمریکا میجنگد، نه رقابت خود با واشنگتن را بر اساس دشمنی ایران با آمریکا تنظیم میکند و نه علاقهای دارد خود را جزئی از یک محور ایدئولوژیک ضدغربی معرفی کند.
فرهنگ راهبردی چین بیش از آنکه درباره «بلعیدن عقاب» باشد، درباره پرهیز از نبردی است که زمان و شرایط آن را رقیب تعیین کرده است. چین ترجیح میدهد قابلیتهایش را انباشته کند، وابستگیها را به اهرم تبدیل کند، هزینه انتخابهای رقیب را بالا ببرد و محیط راهبردی را آرامآرام به سود خود تغییر دهد.
اژدهایی که در میدان فاطمی عقاب را میخورد، بیش از آنکه تصویری از چین باشد، تصویری از تخیل راهبردی تهران درباره چین است.
✍قتیب
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
روایت نیویورکتایمز از پیشروی برقآسای انصارالله به سمت بابالمندب
🔵روزنامه نیویورکتایمز نوشته انصارالله در ۹ سپتامبر حمله گستردهای را آغاز کرد و پس از فروپاشی خطوط دفاعی نیروهای دولت وابسته به عربستان در یمن، شهر بندری مخا و مناطق ساحلی اطراف آن را تصرف کرد.
🔵انصارالله پس از تصرف مناطق ساحلی جزیره راهبردی میون در داخل تنگه بابالمندب را نیز به کنترل گرفت؛ اقدامی که امکان تأثیرگذاری مستقیم بر یکی از مهمترین مسیرهای کشتیرانی جهان را افزایش داده است.
🔵مقامهای نظامی و اطلاعاتی آمریکا ماهها پیش از حمله به عربستان درباره بازگشت قدرت انصارالله هشدار داده و خواستار متحد کردن نیروهای پراکنده دولت یمن شده بودند.
🔵«طارق صالح» فرمانده نیروهای دولت وابسته به عربستان نیز پیش از شکست خود از عربستان درخواست پوشش هوایی و از آمریکا درخواست جنگ الکترونیک برای مختل کردن ارتباطات انصارالله کرده بود اما کمک قابلتوجهی دریافت نکرد.
🔵آمریکا در نهایت اطلاعات و کمکهای برنامهریزی نظامی ارائه کرد، اما حاضر نشد حملات هوایی علیه انصارالله انجام دهد.
🔵نیروهای دولت وابسته به عربستان در یمن از چندین گروه مسلح تشکیل شدهاند که میان آنها بیاعتمادی و اختلاف وجود دارد. انصارالله از همین شکافها استفاده کرد و در منطقه کوهستانی «کَدَحه» خطوط دفاعی دولت وابسته به عربستان را شکست.
🔵دولت وابسته به عربستان در یمن طی سالهای آتشبس و کاهش درگیریها، به جای تقویت توان نظامی، ضعیفتر و پراکندهتر شد؛ در مقابل، انصارالله از فرصت آتشبس برای افزایش توان تسلیحاتی و خودکفایی نظامی استفاده کرد.
🔵طبق ادعای نیروهای طارق صالح، نزدیک به ۸۰ هزار نیروی انصارالله در عملیات شرکت داشتند و از حمایت مشاوران ایرانی برخوردار بودند؛ نیویورکتایمز نتوانسته این ادعا را مستقلانه تأیید کند و انصارالله نیز آن را رد کرده است.
🔵پس از چند روز مقاومت، نیروهای دولت وابسته به عربستان در یمن شامگاه ۹ سپتامبر خطوط خود را رها تا عدن عقبنشینی کردند. در نتیجه حدود ۱۸۰۰ مایل مربع از اراضی تحت کنترل آنها در یک شب از دست رفت.
🔵دستکم ۵۰۰ نیروی طارق صالح کشته و بیش از ۱۵۰۰ نفر هم زخمی شدند
🔵پس از پیروزی انصارالله، عربستان حملات هوایی برای بازپسگیری مناطق از دسترفته را آغاز کرده و از اطلاعات و کمکهای هدفگیری ارتش آمریکا برخوردار است.
🔵رئیس دولت وابسته به عربستان در یمن اعلام کرده هدف عملیات جدید، بازپسگیری تمام مناطقی است که انصارالله طی ۱۲ سال گذشته تصرف کرده است. با این حال، مشخص نیست حملات عربستان بتواند دستاوردهای انصارالله را پس بگیرد یا جنگ بار دیگر به یک باتلاق نظامی مشابه مداخله عربستان در سال ۲۰۱۵ تبدیل خواهد شد.
🔵پس از تشدید تنشها و فشار انصارالله بر مسیرهای انتقال نفت، قیمت نفت از ۱۰۰ دلار در هر بشکه عبور کرد. انصارالله اعلام کرده تهدیدی برای امنیت دریایی ایجاد نمیکند و هدفش مقابله با عربستان است؛ اما تحلیلگران هشدار میدهند کنترل مناطق ساحلی بابالمندب، ظرفیت این گروه برای اختلال در کشتیرانی دریای سرخ را افزایش داده است.
هدایت شده از به وقت ایران
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ هفت اکتبر هدیهای برای ما بود!
🔰بازنشر به مناسبت سالگرد عملیات هفت اکتبر
👤مهدی خراتیان؛ مدیر اندیشکده احیای سیاست:
🔴یک پلن B سنگین برای ایران طراحی شده بود که هدف آن آشوبآفرینی در کشور بود. برتمکگرک در یک فایل صوتی لو رفته گفته بود که با اسرائیل توافق کرده بودند تا علیه ایران اقدام کنند.
🔴هفتاکتبر برای ایران یک هدیه محسوب میشد، اما برخی تحلیلگران ما در ایران آن را وبال گردن تحلیل کردند.
🔻🔻🔻
کانال رسمی برنامه به وقت ایران شبکه خبر
@bevaqteiran