هدایت شده از معین | Moein
گاهــے בل دست بــه قلܩ مــےشود و بـه روے کاغذ خوشرقصــے مـےکنــد . . .
#روز_قلم ✍️
«بعضی از حسها و افکار تکرار ناپذیر هستند.
مانند نویسندگی در دل طبیعت،زیر باران ماندن و خیس شدن، صدای پرندگان نا آشنا، همه و همه حس هایی عجیب دارند که مانند هاله دور سیاره زحل، قلبت را به هیجان دعوت میکنند.
تمام روز هایی که در طبیعت قدم میزنم درس نه! اما حسی جدید را می آموزم.
حس سبز شدن، شکوفه دادن، نرم بودن مانند خاک باران خورده و...
و چقدر زیباست که تو طبیعت را آفریدی برای من
میخواهم چشمانم مثل آفتاب همیشه مهربان باشد.
زبانم مانند ابرها همیشه عشق را جاری کند.
همانند نهال ها در هر لحظه رشد کنم.
مثل گل ها، بوی محبت را در اطرافم ساطع کنم.
میخواهم پاس بدارم آنچه تو دادی برای من تا پرواز کنم🌱
مانند قلم که مرا در اعماق وجودم به پرواز درآورد و به من یاد داد میتوان روی زمین بود و پرواز کرد.»
🍀روز قلم بر تمام کسانی که قلبشان در هنگام نوشتن لبخند میزند مبارک🍀
✍مریم جنگجو
https://eitaa.com/Writingskills
بچه که بودم، از همان کودکی، یا شاید قبلتر، خردسالی! از همان موقعها بود که جای خیلی از اسباببازیها برایم با قلم و خودکار عوض شد.
همین که توانستم چیزی را میان انگشتانم محکم نگاه دارم، قلم را در دستان کوچکم یافتم و همین که توانستم قلم را روی کاغذ بگذارم، کتابهای بابا و مامان را مقابلم دیدم.
خیلی کوچک بودم که قلم شد همبازیِ من!
خیلی زودتر از خیلی بچههای دیگر. شاید به لطف بابا بود و دائم المطالعه بودنش یا به لطف مامان و مدام قرآن در دست داشتنش. نمیدانم. هر کدام بوده، موهبت خدا بوده برای من.
از همان کودکی، وقتی خیلی بچه بودم، سه چهار ساله بودم که یاد گرفتم قلم را روی کاغذ، مرتب و سازماندهیشده حرکت دهم. کلمات را با کشیدن قلم روی کاغذ بسازم و کنار هم بگذارم. من چهار ساله بودم که نوشتن را یاد گرفتم. و چهار ساله بودم که اولین داستانِ زندگیام را با نوشتن از مامان و بابا قلم زدم.
قلم، از همان کودکی شد همدم و همبازی و شئ مورد علاقهام. شد رفیقِ شفیق تنهاییهایم. شد واجبتر از خریدن لباس جدید و کفش و کیف و لوازم آرایشی و اسباببازی. شد همان رفیقی که بخش اعظم خرید سالانهام، به او باز میگردد.
همبازی و همراه و رفیقِ من، روزت مبارک :) 🤍
✍سیده فاطمه میرزایی
#روز_قلم
#جوانه
https://eitaa.com/Writingskills