•| مَلْجَأ |•
موج سیونهمِ عملیات وعدهی صادقِ۴
موجِ پنجاهویکمِ عملیات وعدهی صادقِ۴
ولی هیچ وقت فکرشو نمیکردم همکلاسیِ دبیرستانم، امروز همسرِ شهید بشه .. کِی انقدر بزرگ شدیم ما؟
•| مَلْجَأ |•
شرحِ این آتشِ جانسوز، نگفتن تا کی؟
سوختم! سوختم! این راز نهفتن تا کی؟
دیروز محمدحسین کتاب نگارشش رو آورده بود و کلمات رو دونه به دونه میخوند و بعد از هر کلمه با چشمای مشتاقش نگام میکرد و منم با ذوق تشویقش میکردم. به خط هفتم که رسید روی یه جمله مکث کرد. یه نگاه به مامانش که مشغول جمع و جور کردن کتاباش و بساط تدریس بود کرد و تو گوشم گفت :
_ اینو الآن مامی یاد داده بود آ ! میشه بهم لو بدی؟
خندیدم به ادبیاتِ پسربچهی شیش سالهی مقابلم و آروم گفتم :
+ آره لو میدم ولی اول خودت یه دور بخون نتونستی با هم میخونیم.
شروعِ کلمهی اول براش سخت بود داشت حرف اول رو با شک زمزمه میکرد که گفتم:
+ آفرین همینه؛ بقیهش چی میشه؟
کلمه به کلمه جمله رو خوند و تهش گفت :
_ درست خوندم خالهجونی؟
با ذوق به روش لبخند زدم و گفتم :
+ درست خوندی، بدونِ اینکه بهت لو بدم.
دستاشو به هم زد و گفت :
_ آخجون باسَباد شدم !.
داشتم به این فکر میکردم که آدمها نیاز دارند بدونند کسی هست که کمکشون میکنه. همینکه خیالشون راحت باشه، اراده میگیرند.
پ.ن : بمونه اینجا به یادگار
•| مَلْجَأ |•
در دفتر تاریخِ جهان بنویسید "مردِ غیرتمندِ عشایری با تفنگِ برنو پهباد را در آسمان میزند".
در تاریخ بنویسید مردِ عشایر با تفنگِ برنو، موشک کروز AGM-158 را شکار میکند.