یهو یاد اون روز افتادم که داداشم تو حرم رو یه ویلچر نشسته بود و خادم اومد ثواب کنه نه تنها کل حرمو دور زد که بردش جلوی جلوی ضریح. هیچی دیگه فرداش با همون خادم چشم تو چشم شد'-'
•| مَلْجَأ |•
یهو یاد اون روز افتادم که داداشم تو حرم رو یه ویلچر نشسته بود و خادم اومد ثواب کنه نه تنها کل حرمو
من دچار شرم نیابتی شدم ولی این آقاپسر با لبخند گفت : دارالشفا ست اینجا
زُلفِ خاتونِ ظفر، شیفتهی پرچمِ توست
دیدهی فتحِ ابَد ، عاشقِ جولانِ تو باد !
•| مَلْجَأ |•
زُلفِ خاتونِ ظفر، شیفتهی پرچمِ توست دیدهی فتحِ ابَد ، عاشقِ جولانِ تو باد !
دلم میخواد این بیت رو با خط شکسته نستعلیق و جوهر سُرمهای بنویسیم روی کاهیِ کاغذ، قابش کنم و با خودم ببرم تجمع :)
یادم باشه بیام براتون یه حقیقتِ کمتر شنیده شده یا شاید اصلا شنیده نشده از جنگ های صلیبی بگم.
این یه فقره رو اگه یادمرفت یادم بندازید
خدایا تو شاهد باش ما همه تلاشمون رو کردیم. طراحی و برنامه ریزی کردیم، شناسایی کردیم، شببیداری کشیدیم؛ اما پیروزی با توئه .
+ مناجاتِ شهید حسن باقری در شب عملیات فتح المبین
بهم ثابت شده که هیچوقت کاری نکنم تا حسرتِ چیزی به دل بقیه بمونه. نه حتی خودخواسته آ؛ کاملا ناخودآگاه. آدم باید خیلی حواسش به بقیه و حسرتهاشون باشه، وقتی کل اخلاق تو دو کلمه خلاصه میشه مرنج و مرنجان . و خب همیشه از خدا باید مدد خواست .