eitaa logo
•| مَلْجَأ |•
305 دنبال‌کننده
1هزار عکس
145 ویدیو
5 فایل
﷽ • . دراندرونِ من، رزمندھ ا؎ برکلاشینکف‌ش تکیه داده وخیرۀ اࢪوند می‌بارد... ☕️📘 @Man3I3 . - 99 / ‌2 / ‌4 - صرفا یه دفتر یادداشت
مشاهده در ایتا
دانلود
این پیام‌ها جا مونده بود
وقتی به آسمون نگاه می‌کنیم :
•| مَلْجَأ |•
یکی می‌گفت : طوفان الاقصی، طوفان بشری بود. همه ما آدم‌ها رو تکون داد و بهمون اعتماد به نفس داد تا را
یکی می‌گفت : شما ایرانی‌ها وعده‌ی صادقِ‌ خدا هستید. فخر اسلامید‌ و دلمون به شما گرمه‌.
•| مَلْجَأ |•
تا زمانی که تصویرتان را، تصویر چشمانِ پر ابهت و فخرتان را کنار شهدای مقاومت ندیده بودم، هیچگاه باور
دنیا و مافیها را شما درک کردید که دانستید" زندگی با عزت در سایه‌ی قدرت الهی است" که اگر تمام دنیا مقابل ما باشند اما خدا بخواهد، می‌شود. سردار حاجی‌زاده‌ی عزیزم چه کسی می‌گوید شما نیستید؟ من ستاره‌ها و نشان ذوالفقار پیراهن نظامی شما را در آسمان می‌بینم. زینتِ‌ آسمان شده‌اید :)
[ روز چهارم جنگ ] خانم امامی خیلی شجاعانه‌ صحبت کردند. علی رغم آنکه اسرائیل بخش معاونت سیاسی صدا و سیما را زد اما در میان صدای انفجارها میدان را خالی نکرد و انگشت تهدید بالا برد و آبرو از دشمن برد. انگشتِ اشاره‌ای که به معنای غیرت بالا برد شبیه سیدحسن نصرالله بود، شبیه حاج قاسم، شبیه سردار حاجی‌زاده. رنگ اقتدار داشت‌. امروز تشییع شهدا در گلزار شهدای قم هم بود‌. متاسفانه ابر و باد و مه و خورشید و فلک به زحمت افتادند تا مسئله‌ای برایم پیش آید و از فضیلت شرکت در تشییع پیکرشان‌ جا بمانم. می‌دانم این بهانه است که می‌آورم اصل ماجرا لیاقت است که نداشتم‌. بابا که از گلزار شهدا برگشت بوی عطر غریبی آمد که عطر همیشگی بابا نبود‌. گفتم : بابا عطرت را عوض کرده‌ای؟ فرمود: نه. گفتم بوی همیشگی نیست‌ خوشبو هست آ، خیلی‌ی‌ی... اما همیشگی نیست‌. لبخند زد و گفت : شهید را بغل کردم‌. گفتم من که نشد بیایم اما بوی شهید را آوردی‌. آن لحظه که بابا را در آغوش گرفتم و بوسه بر سرم زد، وقتی با لحنی مهربان گفت : دعا کن شهید شوم، یک آن صامت شدم، شاید حتی خون هم در رگ‌هایم از جریان افتاد‌. یاد بهشت کریمان کرمان افتادم و آن حادثه انفجار که قلبمان در مشتمان بود تا خبری از بابا شود و وقتی گوشی را جواب‌ داد تنها با صدایی خسته و مهربان گفت کرمان ایستگاه صلواتی بود به ما نرسید‌. یاد روزهای قبل و قبل‌ترَش‌ و موقعیت‌های مشابه و تپش‌های قلبم. اخمی نمادین بر ابرویم نشاندم و با لبخندی دندان‌نما گفتم منظورت مثل سردار باقری و دخترش هست دیگر؟!‌ خندید، من هم خندیدم. و مادر گفت : خانوادگی ان‌شاءالله. و زیر کتری را روشن کرد تا دور هم چای بنوشیم با گز.
پخش شبکه خبر به حالت قبل برگشت‌. دعای خیر ما پشت سرتونه‌ که الله اکبر گویان سنگر رو ترک نکردید.
مصداق بارز یک بانوی ایرانی
همیشه تصورم از جنگ، خط مقدم بود و کمک‌های پشت جبهه. کلاشینکف و سنگر و تانک بود و سرودهای دسته‌جمعیِ جبهه‌. بسته‌بندی کمک‌های مردمی بود و بافتن شال‌گردن و کلاه، کوک زدن روی پارچه‌ی مردانه‌ی خاکی رنگ و کمپوت‌ در جعبه چیدن‌. در مخیله‌ام نمی‌گنجید این روزها را. که در خانه نشسته باشیم و خط مقدم، آسمان باشد و پدافند و موشک‌. که رسانه‌ شود قدرت تصویرسازی میدان. که کنج خانه نشسته باشیم اما با سلاح چند اینچیِ کف‌ دستمان تایپ کنیم و درمیان فضای‌ غبارآلود جهانی، طرف درست تاریخ را نشان دهیم. حال می‌فهمم چرا آقا و سید ما خطابمان کردند: "افسرانِ جنگِ نرم!" و چرا فرمودند: "خرمشهرها در پیش است!"
_ خوب هستید سردار؟ + حاجی زاده هستم. حال شما چطوره؟ گفتگوی تلفنی