امشب هیئت لبنانیا بودم با اینکه عربی متوجه نمیشم ولی با دو واژه گریه کردم : زینب... یا خویه...
هدایت شده از ♡ Fairy Tales ♡🇮🇷
من فهمیدم خدا هرچیزی که ناراحتم میکنه رو از بین نمیبره🚶🏽♀️
آخه اگه اینکارو کنه هیچوقت رشد نمیکنم و یه بچه نازنازی بار میام..
و فهمیدم باید بجای اینکه از خدا بخام برام شرایط اطراف و دیگران رو تغییر بده
بخام که خودمو تغییر بده..
منو صبور تر کنه منو قوی تر کنه
و آرامش منو بیشتر کنه++
پس هیچوقت فکر نکن تو این دنیا یه روزی میاد که همه چیز به میل توعه اون روز..!
نه همه چی درون خودته🚶🏽♀️
آنوقتها که کودکی نهایتا ده ساله بودم، محرم که میشد مدرسه را پرچم و کتیبه میزدیم. هرکس با شوق قلبی خود قدمی برمیداشت. یکی شعری آماده میکرد که قبل از شروع زنگ اول بخواند، آن یکی پرچمهایی که از خانه آورده را به دیوار کلاس چسب میزد. یکی داستانهایی _بخوانید روضه به زبان کودکانهای_ که شنیده بود را برای دوستانش تعریف میکرد. دیگری با مادرش برنامهریزی میکرد تا یک زنگ تفریح شیرکاکائوی داغ بیاورد و روی میز داخل حیاط تقس کند میان بچها و آن یکی روی تخته نقاشی خیمه میکشید. خیمهای که پرچمش سبز بود. یافتن گچ سبز به سختی گشتن کلاس های طبقه سوم در زنگ تفریح بود اما میارزید به کشیدن پرچمی که روی آن نوشته باشد یا ابوالفضل(ع). مراد از این گریز آن است که بگویم گوشت و پوست و خونمان با این عزاء عجین شده است مثل پدرمان آدم که با شنیدن نامِ حسین(ع) اشک ریخت. الغرض؛ آنوقتها که محرمماه در فصول سرد سال بود هم دلنشین بود.
•| مَلْجَأ |•
چگونه تاب آوریم فراقتان را؟
سردار حاجیزادهی عزیز! شما ثابت کردید "ما میتوانیم" یعنی چه. زین پس اگر جواب سوالی را ندانستم و صفحات کتب را زیر و رو کردم و باز حل نشد، تمام کتابهایم را با تیغهی خارجی دست به کناری هل میدهم و هرکجا که هستم خود را به مزارتان میرسانم. یقینا شما کمک میکنید، شما که باور به ارادهی جوانان، باور قلبیتان بود. این باشد قرارمان :)