اولین دیالوگِ امروز رو از استادمون شنیدم وقتی که در ماگمو میبستم و در همون حال به ایشون سلام دادم و گفتند : شما به دوران قدیم متعهدید. نه؟ صبحِ زود میرید دنبال درس و دانشگاه ..
با این احتساب باید گفت امروز هفت صبح، نهایت ده نفر به دوران قدیم متعهد بودند و خلوتی دانشکده تو ذوق میزد.
حقیقتا اونجا که حاج مهدی رسولی وسطِ نوحه گفت "رقیّه اشکای منو خریداره" من همونجا موندم، زمان رفت...
•| مَلْجَأ |•
_ خوب هستید سردار؟ + حاجی زاده هستم. حال شما چطوره؟ گفتگوی تلفنی
یاد ما هم باشید سردار :)
این روزها همهش صدای سیدحسن نصرالله تو گوشم میپیچه : آهِِ آه! مِن قِلَّةِ الزّادِ، و طُولِ الطَّريقِ، و بُعدِ السَّفَرِ، و عَظيمِ المَورِدِ !
ولی امروز داشتم به این فکر میکردم که از کنار یه شعری خیلی ساده رد میشیم درصورتی که خیلی دعای بزرگیه و باید با توجه اینو زمزمه کرد : خدایا چُنان کن سرانجامِ کار، تو خُشنود باشیُ ما رستگار..
گفت : از خودم گله دارم که چرا تو عالمِ ذر زمانی رو انتخاب نکردم که تو روزهای غربتِ مدینه باشم تا حداقل من جوابِ سلامِ مولا(ع) رو بدم.
رفتم تو فکر، عمیق و حزین.
و او ادامه داد : ولی بعدش گفتم الآن هم که تو دورهی حضرت صاحب العصر والزمان هستی مگه جوابِ سلامِ مولا(عج) رو میدی؟ دلم گرفته از خودِ نالایقم.
من بیشتر!
[ اندر احوالات ]