•| مَلْجَأ |•
دلم برای بارونِ قُم تنگ شده...
صدای بارون از دریچه کولر میاد و بوی بارون از پنجره. خدایا شُکرت
بیهوا بر زبانم آمد که : دلم برای نمازِ کامل خوندن در شهرِ زادگاهم تنگ شده بود.
ارتباط بین این دو عکس رو شاید فقط خودم متوجه بشم. فلسفهی رویاییِ عمیقی داره که فقط در خطوط و مویرگهای اطرافِ لیمبیکِ مغزم جا داره
عکس سمت چپ : ۱۸ آذر ۰۴
هدایت شده از الفلاممیم
به چشمهام التماس میکنم. روی هم میفشارمشان. از چت جیپیتی میپرسم: «تصاویر ذهنی چند مدت در ذهن میمونن؟ چطور میشه بیشتر بمونن؟». جواب مفصلی مینویسد. حافظهی حسی، حافظهی تصویری، خاطرهی تصویری. نهایتا چند ماه، چند سال. دلم رضا نمیدهد. آدمی به امید زنده است. میپرسم: «تو بهترین حالت بعد چند مدت محو میشن؟». چه کنم؟ صفحه را بالا و پایین میکنم. چشمهام را فشار میدهم. تمنا میکنم. عزیزِ من، بعد این هفت روز که نبایست کمرنگ شوی. به تصویرت چنگ میاندازم، به قابِ تمثالت. باکی نیست از گفتن. عزیزِ من، اصلا رسوایی آرزویِ من است. اصلا غبطهی من آنجاست که «نام سعدی همه جا رفت به شاهدبازی/وین نه عیب است که در ملت ما تحسینیست». به تمنات.