حانیه هرشب برام پیام شب بخیر میفرسته. یه بار بهم گفت :
_ خاله جونی میدونی چرا هر شب بهت میگم شب بخیر؟
میگم :
+ چرا؟
میگه :
_ چون تو پیشم نیستی که شبا بهت بگم شببخیر، به خاطر همین برات پیام میفرستم.
از اینجا تا پنجرهی اتاقش پرانتز :))))))))))))......
ذوق داشتن تو زندگی خیلی قشنگه. فرقی هم نداره چه سنّی باشی، محمدحسین همهی ذوقش اینه که برم کلاس فوتبالش و بازیای که انگار تو هوا داره میدوه و توپ انگار با یه نخ نامرئی به پاش وصله رو اینبار تو زمین چمن نگاه کنم. یا مثلا حانیه واقعا ذوق میکنه اگه برم مدرسه دنبالش و دست دوستاشو ول کنه و کیفی که دوبرابر خودشه رو بندازه رو دوشش و بیاد دستمو بگیره. من؟ من خیلی آدمِ ذوقمندی هستم. من حتی با دیدنِ ذوقِ بقیه هم ذوق میکنم. چیشد که اینا رو نوشتم؟ نمیدونم ولی باشه اینجا به یادگار.
قطار نگه داشته اما تو ایستگاه نیستیم، از تایم اذان هم گذشته. یه آقایی اومد یه نایلون پهن کرد مهرشو گذاشت وایستاد نماز خوند. دو سه نفر هم پشت سرش وایستادند. درسته که با تجربهی سفرهای قبلی میدونم قطعا تو ایستگاه نگه میداره برای نماز، اما این حرکتشون برام خیلی ارزشمند بود و خدا زیاد کنه این آدمهایی رو که انقدر به نماز اهتمام میورزند.
پ.ن : ولی اگه نگه نداشت چی؟ فکره دیگه، احتماله دیگه، میاد تو سر آدم...
صبا ز منزلِ جانان گذر دریغ مدار !
وز او ، به عاشقِ بیدل . . .
خبر دریغ مدار !
گفت : امشب یه دیقه بیشتره . . .
گفتم: امشب یه دیقه بیشتر به ارائهی دکتر سلیمی فکر میکنم. '-'
•| مَلْجَأ |•
گفت : امشب یه دیقه بیشتره . . . گفتم: امشب یه دیقه بیشتر به ارائهی دکتر سلیمی فکر میکنم. '-'
خلاصه که دعا کنید کنفرانسِ این درس هم به خیر و خوشی بگذره.
یکی از دوستام فلسفه میخونه. هرازگاهی سرشو از جزوههاش میاره بالا به یه نقطه خیره میشه. میگم چیشده؟ میگه وایستا... دارم فکر میکنم تو چه مرحله از وجودم الآن.
عالیه! '-'