eitaa logo
محبان‌زینبˇˇ!'
1.4هزار دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
221 ویدیو
177 فایل
𖧷||﷽||𖧷 بھ امید روزۍ کهـ جهان پر شود از عطر یادگار مادرمان فاطمهـ زهرا✌️🏿🌸 • . • . ⇇رفـیق شهید ڪانال🌿ˇˇ!' #Hajghasem♥️ ⇇شرایطمون🦋(: @sharaeitt ⇇حرفۍ‌سخنۍ‌بود‌میشنوم👀🧡 ┊!🥝 https://harfeto.timefriend.net/16329874684698 ┊!🥝
مشاهده در ایتا
دانلود
ˇˇ♥️! قسمت:بیست‌وچهارم🌱 راننده که تصور نمی کرد این حرف و این برخورد را از آقا داوود بشنود و ببیند، وسط خیابان، زد روی ترمز و گفت: _نبندم چه غلطی می کنی مثلا؟ آقا داوود که دقیقاً پشت سر راننده نشسته بود، از پشت، دکمه قفل شدن در راننده را فشار داد و گفت: خودم دهنت را میبندم! و سریع از ماشین پیاده شد و از پنجره راننده شروع کرد به مشت زدن به دهان راننده راننده آمد از ماشین پیاده بشود دید در قفل است!! تا به خودش بجنبد و در را باز کند دهانش پر خون شده.! راننده، بعد از یکی دو دقیقه کتک خوردن؛ وقتی در ماشین را باز کرد و پیاده شد، آقا داوود را زیر مشت و لگد هایش لہ و لورده کرد. مردم اگر نمی آمدند و جدا نمی کردند قطعاً آقا داوود رومی کشت بعد از تمام شدن دعوا با آقا داوود گفتن آخر تو که میدانستی کتک میخوری چرا دعوا را شروع کردی آقا داوود گفت باید میزدم دهانش را پرخون می کردم تا دیگر جرات نکند به رودخانه آقا امام حسین را می کند . . . ↻ @Zeinabl 💛🌼
ˇˇ♥️! قسمت:بیست و پنجم🌱 در حال حرکت به طرف نانوایی پدرم هستیم که آقا داوود می‌پرسد: گفت مادربزرگت قرار است نان و حلوا درست کند؟ با تکان دادن سر ،حرفش را تایید می کنم،و می پرسد:مهدی آقا! این مادربزرگ شما ،هم ساده ماست، مثل ما توی این غذاها نبود که! یکدفعه چطوری شده آمده وسط میدان؟ آقا داوود می گوید مثل ما چون خودش هم تازه آمده و سط میدان مبارزه. البته قبلا هم طرفدار شاه نبود اتفاقاً خیلی هم از شاه و رژیم متنفر بود ولی در جرات مبارزه کردن نداشت و از ساواک می ترسید. داستان دستگیری عمویم بیتابی های مادربزرگ، و دوستی اش با بی بی خدیجه را توضیح می دهم می‌پرسد بی بی خدیجه؟والده اقا خامنه ای؟ جواب می دهم بله بله! مادر حاج آقا خامنه ای بی بی خدیجه خانم. آقا داوود دستی به قسمت طاس سرش می کشد و می گوید عجب! عجب !به علی و اولادش، سید علی، اصلا دومی ندارد توی عالم! و شروع می‌کند به تعریف کردن از حاج آقا خامنه ای که(( پسر پیغمبر است)) و سر نترسی دارد و از طایفه بامعرفت هاست و از این حرف‌ها.. . . . @Zeinabl 🌼💛
ˇˇ♥️! قسمت:بیست‌وششم🌱 داستان انقلابی شدن خود آقا داوود هم جالب است. آقا داوود که در میدان میوه و تره بار کار می‌کند و از بازار برای میوه فروشی ها بار می برد عاشق غلامرضا‌تختی است. البته آقا داوود به غلامرضا تختی می‌گوید آقا تختی! تختی جهان پهلوان بود؛ بهترین کشتی گیر ایران که مخالف شاه و رژیم پهلوی بود. می‌گویند ساواکی‌ها، او را به قتل رساندند. یک بار که تختی قهرمان ایران شده بود، مجبور شد فرزند در مراسمی شرکت کند که شاه در آن حاضر بود و به قهرمان ها مدال می داد چاره ای نداشت، قبول کرد. همه مقام های مهم کشور از تیمسار ها و فرمانده های ارتش گرفته تا نخست وزیر و وزرا، در آن مراسم حضور داشتند و دورتادور شاه را گرفته بودند. تحقیق مقابل محمدرضا شاه قرار گرفته هیچ نگاهی به شاه نکرد. با قیافه جلوی شاه ایستاد که نارضایتی در آن مشخص بود. حتی سرش را خم کرد تا شاه مدال را دور گردنش بیاندازد. شاه مجبور شد تا دو دستش را بالا بیاورد و مدال را بر گردن تختی بیاندازد. . . .↻ @Zeinabl 💛🌼
ˇˇ♥️! قسمت:بیست‌وهفتم‌🌿 مامورها آقا داوود را یکبار به خاطر عکس تختی حسابی توبیخ کرده بودند. آقا داوود عکسی از تختی داخل ماشین از چسبانده بود که از بیرون هم دیده می شد مامور ها به خاطر همین عکس به او اتهام اقدام انقلابی گری زده و حسابی تهدید کرده بودند که :اگر دوباره از این غلط ها بکنی بلای سرت می آوریم که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی!! آقا داوود هم بعد از آن اتفاق عکس تختی را برداشت و فهمید که دستگاه پهلوی چقدر نسبت به تختی حساس است. چهل روز پیش آقا داوود در بازار می‌شنود که نام ورزشگاه سعدآباد را عوض کرده و گذاشته اند ورزشگاه تختی!!!!! باورش نمی شود .رژیمی که به تختی اینقدر حساس بود حالا چطور اجازه داده از نام ورزشگاه سعدآباد بشود تختی؟ ‍‌دارد. . .↻ @zeinabl💛🌼
ˇˇ♥️!' قسمت:بیست‌وهشتم🌱 آن هم ورزشگاهی که حتی یک عکس هم از جهان پهلوان تختی داخلش نصب نبود. بعد از کمی پرس و جو آقا داوود میفهمد رژیم این کار را نکرده و مردم خودشان نام ورزشگاه را عوض کرده‌اند. و اینبار از دل و جرئت مردم تعجب می‌کنند. بیشتر که پرس و جو می کند می فهمد نامگذاری ورزشگاه کار حاج آقا خامنه ای بوده. میفهمد حاج آقا امروز در ورزشگاه سخنرانی داشته و وسط سخنرانی به مردم می گوید که نام این ورزشگاه را از این به بعد ورزشگاه غلامرضا تختی است. به خاطر همین سعی می کند هر طوری شده نوار سخنرانی حاج آقا را گیر بیاورد. نفهمیده بود که یک روحانی مانند حاج آقا چه ارتباطی به تختی می‌تواند داشته باشد! و نمی توانست تصور کند که یک روحانی چقدر می تواند شجاع باشد که نام ورزشگاه را خودسرانه عوض کند.!! . . .↻ @Zeinabl 💛🌼
♥️ˇˇ!' قسمت:بیست‌ونهم🌿 به خاطر یک عکس که داخل ماشینش چسبانده بود چنان برخوردی با او کرده بودند حالا نمی توانست بفهمد این سید چه سر نترسی دارد که جرات کرده نام ورزشگاه را عوض کند! ما چون خودمان آنجا بودیم صحبت های حاج آقا را ضبط کرده بودیم و داشتیم. نوار سخنرانی را که به دست آقا داوود رساندیم با گوش دادن به نوار و سخنرانی حاج آقا شد یک انقلابی نترس مرید آقای خامنه ای و به قول خودش غلام سید علی خامنه ای. واقعا هم حاج آقا خامنه ای آن روز سخنرانی عجیبی بود. یادم است وقتی حاج آقا نام ورزشگاه را تغییر داد همه مردم شروع کردند به(( الله اکبر)) گفتن و صلوات فرستادند. ملت ما امروز پس از سال‌ها مبارزه خوشبختانه حالت خود اگاهی قابل توجهی یافته است جوانان ما میان سال های ما مردان کار کرده و مبارزه کرده اما همه می دانند که در چه موقعیت و وضعی قرار گرفته اند و چه ممکن است پیش بیاید. ‍‌دارد. . . @zeinabl💛🌼
♥️˘˘!' قسمت:سی‌ام🌱 ..همه ورزشکاران مانند دیگر برادران و خواهران خود از این رنج می برده اند که تاکنون حتی نمی توانستند عکس پهلوان محبوبشان را که نمودار آزادگی جمع ورزشکار این ملت بوده است در این محوطه وسیع نصب کنند نمی توانستند نام او را بیاورند. زیرا جرم او این بود که سالها پیش_ ۱۲ ۱۳سال پیش_ در این محیط احساس خفگی می کرد و این احساس را بروز می داد.و به خاطر همین شجاعت ها و شهامت ها بالاخره جان خود را از دست داد. ..من با اجازه شما و از طرف همه مرد و زنی که در اینجا حضور دارند و نیز چند برابر این جمعیت که امروز راه بر آنها بسته شد و به آنها اجازه شرکت در این مجلش داده نشد و می‌دانم همه با ما هم صدا هستند با اجازه همه شما و از طرف همه شما این محل را نامگذاری می‌کنم به استادیوم غلامرضا تختی. ‍‌دارد. . .↻ @Zeinabl🌼💛
♥️˘˘!' قسمت:سی‌ویکم🌱 چند کوچه مانده به مغازه نانوایی پدرم به آقا داوود می‌گویم نگهدارید که بقیه راه را پیاده برویم. نگه می دارد از ماشین پیاده می شویم بچه ها هم از پشت وانت پیاده می‌شوند.می گویم: _بچه ها!این پول! من به آقا داوود می رویم. شما هم سه دقیقه بعد از رفتن ما یکی بیایید. نفر اول تا مدت سه دقیقه بعد نفر دوم بیاید و سه دقیقه بعد نفر سوم. از آنجا که مردم شهر برای او ارزش زیادی قائل است و نان رابرکت خدا می‌دانند پدرم در میان مردم احترام زیادی دارد.خود پدرم هم در شغلش آداب خاصی را رعایت می کند.مثلاً هیچ وقت بدون وضو کار خود را شروع می‌کند موقع خمیر درست کردن دعاها و ذکر های مختلفی به خمیر نان می‌خواند هر روز طوری نان درست می کند که آخر روز نان اضافی روی دسته ماند که به دور ریختن شب شود و از این طور کارها.پدرم نان تافتون می پزد. ‍‌دارد. . .↻ @Zeinabl 🌼💛
♥️˘˘!' قسمت:‌سی‌ودوم🌱 سر کوچه نانوایی پدرم داخل آن است از آقا داوود جدا می شوم تا کوچه را دور بزنم و از آن سر کوچه به نانوایی بروم. وقتی به نانوایی میرسم سه نفر پشت سر آقا داوود هستند و آقایان شلوغ‌تر از صفحه خانم هاست.آقایان ۱۵ نفری میشوند و خانم‌ها ۴ ۵نفر. با این که اخبار و تظاهرات شهرهای تهران و قم همه جا پیچیده در صف نانوایی همه ساکت هستند و کسی چیزی نمی گوید.معروف است که از هر سه نفر ممکن است یک نفر خبر خبرچین سابقه باشد! به صف آقایان دقت می‌کنم حتی می‌زنم که چه کسانی ممکن است برای ساواک کار بکنند.یکی از حدس هایم همین آقایی است که جلوی من ایستاده و ریش بزی گذاشته! صدایش میزنم: _ آقا ببخشید آخرین نفر شمایید؟ برمی گردد طرفم و می گوید: فرمایش؟ 🍓‌͜͡🌼@zeinabl
♥️˘˘! قسمت:سی‌وسوم🌱 میگویم: من جایم پشت سر شماست اگر کسی آمد بگویید یک نفر پشت سر شما جا گرفته. من یک دقیقه بروم داخل نانوایی و برگردند.می پرسد: داخل نانوایی می روی چکار بچه؟ و ((بچه)) را با لحنی تحقیرآمیز می گوید. حراجی نداشتم حتما جوابش را میدادم! می‌گویم آخرین جا مغازه پدرم است. می‌خندد و می‌گوید: برو بچه دروغ نگو! اگر مغازه‌ی پدرت است پس چرا می خواهید بایستی توی صف؟ می گویند آخر پدرم بدون نوبت به کسی نشان می‌دهد تا به من! قبل از اینکه بگوید( به من ربطی ندارد خودت بیا سر صفط بایست) سریع از سفر خارج می شود و می روم داخل مغازه. پدرم که تنور مغازه اش مثل چای داخل زمین است دارد نان ها را از داخل تنور در می آورد. سلام میدهم .صدای من را که می‌شنود سر بلند می‌کند و جواب سلامم را می‌دهد. ‍‌دارد. . .↻ ‌͜͡@Zeinabl 💛🌼
ˇˇ♥️!' قسمت‌:‌سۍ‌وسوم🌱 میگویم: من جایم پشت سر شماست اگر کسی آمد بگویید یک نفر پشت سر شما جا گرفته. من یک دقیقه بروم داخل نانوایی و برگردند.می پرسد: داخل نانوایی می روی چکار بچه؟ و ((بچه)) را با لحنی تحقیرآمیز می گوید. حراجی نداشتم حتما جوابش را میدادم! می‌گویم آخرین جا مغازه پدرم است. می‌خندد و می‌گوید: برو بچه دروغ نگو! اگر مغازه‌ی پدرت است پس چرا می خواهید بایستی توی صف؟ می گویند آخر پدرم بدون نوبت به کسی نشان می‌دهد تا به من! قبل از اینکه بگوید( به من ربطی ندارد خودت بیا سر صفط بایست) سریع از سفر خارج می شود و می روم داخل مغازه. پدرم که تنور مغازه اش مثل چای داخل زمین است دارد نان ها را از داخل تنور در می آورد. سلام میدهم .صدای من را که می‌شنود سر بلند می‌کند و جواب سلامم را می‌دهد. ‍‌دارد . . . ↻ Zeinabl💛!'
ˇˇ♥️!' قسمت:سۍ‌وچهارم🌱 می پرسد: آماده برای خانه نام ببری؟ می گویم: نه آماده‌ام برای مادربزرگ بنان بگیرم. پدرم می خندد و می گوید خوش آمدی! وقتی می‌گویند آن را برای مادربزرگ می خواهم پدرم می فهمد کنار را برای تظاهرات می خواهم.چون پدر همیشه خودش برای مادربزرگ نام می برد و هیچ وقت مادربزرگ کسی را برای نان گرفتن نمی فرستد. به عقب که نگاه می‌کنم می‌بینم آن آقای جلوی من بود گردن کشیده است و جا دارد من را نگاه میکند. برمیگردم من رو به پدرم را می گویم راستی مامان گفت...می روم نزدیک که مثلاً کسی حرف مادرم به پدر را نشنود.بعد آرام در گوش پدر می گویم: _ آقا داوود و چندتا از رفقای هم داخل صف هستند! قرار شده با شما سلام علیک نکنند و شما را نشناسند شما هم آنها را ناشناس! ‍‌دارد . . .↻ Zeinabl💛!'