دختری ایستاده بود
زیر تیغ آفتاب
داشت دستمال میداد به دست مردم
روز چندمش بود نمیدانم
اما رنگ تیره شدهاش فریاد میزد
یکی دو روز نیست
که آفتاب، دست میکشد به روی این صورت
بیش از این حرفهاست.
هر کسی که میآمد
و دستمالی برمیداشت
دستی هم میکشید
روی سر این دختر کوچک.
به قدری مردم
نگاهش میکردند
و با لبخندهایشان
دل این دختر را به دست میآوردند
که من ناامید ناامید شدم
از آمدن تو.
شاید اگر کسی بود
که اشک این دختر کوچک را دربیاورد
در دم تو میآمدی
اما هر چه نشستم
جز لبخند روی لبش ندیدم.
دختر بچه با لبخندش زیباست.
کسی در این دیار
تاب دیدن اشک دختربچهها را ندارد.
چه مسیری است
از نجف تا کربلا در اربعین
که حتی
لبخندهای دختربچهها هم
روضۀ مکشوف است.
#بهانه_بودن
#اربعین
#محسن_عباسی_ولدی
@abbasivaladi
🔹حضرت دریا🔹
🔹باز هم انتظار
باز هم منتظر
و باز هم اثبات این که من منتظرت نیستم.
🔹سالهاست که تنها زندگی میکند
پیرمردی که از دار دنیا
جز همین خانه
نه چیزی دارد و نه کسی.
🔹کسی نیست در خانهاش را بکوبد
و سلامی نثارش کند و حالی از او بپرسد.
ولی عجیب منتظر کوبیده شدن این درِ کهنه است.
🔹از دلیل انتظار شیرینش میپرسم، میگوید:
چند سال پیش جوانمردی در خانهام را به صدا درآورد.
اوّلش گمان کردم باد است
زیرا در این چند سال غربت
بارها باد مرا فریب داده بود.
امّا صدا صدای در بود این بار: کوبیدن دستی به لطافت، روی در.
🔹رفتم و در را باز کردم.
جوانمردی بود لبخند به لب که نمیشناختمش.
اوّلش فکر کردم که اشتباه آمده
امّا بعد که اجازۀ ورد خواست
فهمیدم که اشتباه میکنم
او به سراغ من آمده.
🔹بردمش داخل.
خانهام بوی مرگ می داد.
دو سه روزی در کنارم بود.
خانهام را رنگ زندگی داد و رفت.
آمدنش امیدی را زنده کرد در دلم
که هیچ گاه از میان نمیرود.
منتظر خودش هستم
ولی گمانم این است که اگر او آمد
حتماً باز هم خودش یا اگر نه
کسی دیگر خواهد آمد.
🔹من و آن پیرمرد فرقمان با هم چیست؟
و چرا من به اندازۀ دل آن پیرمرد
طعم انتظار را نچشیدهام
تو که بیشتر از آن جوانمرد
حق به گردنم داری
و او اگر دو سه روزی محبّت کرد و رفت
تو هر دم به من محبّت میکنی.
یک روز پیدا میکنم پاسخ این معمّا را:
چرا با این که غرق محبّت توام
باز هم فراموشت میکنم.
🔹من از خودم خستهام
قربان دلدریاییات
تو چه طور مرا تحمّل میکنی آقا!
🔹شبت بخیر حضرت دریا!
#بهانه_بودن
#شب_بخیر
#محسن_عباسی_ولدی
@abbasivalad
📌دلایل اثر نکردن محبّت
2⃣ غفلت از مُکمّلِ محبّت
🌹محبّت🌹، مکمّلی دارد به نام👈 «احترام».
⛔️ اگر به فرزندتان محبّت کنید، بی آن که به شخصیت او احترام بگذارید، محبّت، او را لوس و پُرتوقّع و کمتحمّل میکند.
🌸 محبّت ➕ احترام، معجونی میشود که هر کدام، اثر دیگری را ضمانت خواهد کرد.
📚منِ دیگرِ ما، کتاب دوم، ص۸۷
#من_دیگر_ما
#کتاب_دوم
#گزارههای_رفتاری
#تربیت_فرزند
#محسن_عباسی_ولدی
@abbasivaladi
بعضی از عربها
گوسفند نشان کردهای را
پا به پا با خودشان
میکشاندند به سوی کربلا.
کربلا قربانگاه این گوسفندان بود
و من تردید ندارم
که خودشان میدانستند
دارند کجا و برای چه میروند.
چقدر غبطه خوردم به حالشان
خوش به حالشان!
خوش به حالشان!
زادگاهشان نجف
قتلگاهشان کربلا
آخرین راهی که پیمودهاند
راه نجف تا کربلا.
از طرز راه رفتنشان
قشنگ میشود فهمید
که این گوسفندها
شوق رسیدن به قتلگاهشان را دارند.
دارند میروند
که غذای زائران حسین شوند
میخواهند خرج حسین شوند
خوش به حالشان!
خوش به حالشان!
#اربعین
#محسن_عباسی_ولدی
@abbasivaladi
محسن عباسی ولدی
🍃بزرگ ترین آرزوی عالم
آرزویی داشتم که به قدری دور میدیدمش و دست نایافتنی
که آن را گذاشته بودم در پستوی دلم
زیر یک عالمه آرزوی دیگر.
گاه گاهی به آن سر میزدم و آهی میکشیدم.
بعد هم دوباره زیر بار آرزوهای دیگر رهایش میکردم.
نداشتنش زیاد آزارم نمیداد.
چون قبول کرده بودم که بعید است محقّق شود.
چند روز پیش، کسی آمد به سراغم.
اجازه گرفت وارد دلم شود.
اجازه دادم.
خواست به پستوی دلم سر بزند.
منعش نکردم.
رفت در پستوی دلم.
آرزوها را یکی یکی زیر و رو کرد.
معلوم بود که دنبال یک آرزوی معین میگردد.
وقتی رسید به همان آرزویی که گفتم
برداشت و روی دست گرفت.
نگاهش کرد.
سر و روی آرزویم پر بود از گرد و غبار زمان.
رنگ رخسارهاش خبر میداد
از شب و روزهای زیادی که در پستوی دلم بوده
و منتظر نشسته تا روزی به تحقّق نزدیک شود.
آرزویم را روی یک دست گرفته بود
و با دست دیگرش سر و رویش را تمیز میکرد.
تمیز کردن آرزو که تمام شد
از پستو بیرونش آورد و گذاشت دم در خانۀ دلم.
گفتم: این جا چرا؟
گفت: دیگر این قدر دور نبین این آرزو را.
این را گفت و رفت.
حالا دیگر شب و روز من در تسخیر این آرزوست.
صدای در میآید، میگویم کسی آمده تا بشارت تحقق این آرزو را بدهد.
نامهرسان میآید، میگویم نامۀ امضای آرزویم را آورده.
کسی با لبخند به دیدارم میآید
شک نمیکنم که لبخندش به خاطر مژدهای است
که از تحقّق این آرزو برایم آورده.
آرام و قرار ندارم.
لحظهها یک جور دیگری برایم میگذرد.
انتظار خبری از تحقّق این آرزو
تازه به من فهمانده، انتظار چیست؟
این، بار چندمی است که به من فهماندهای انتظار چیست
و خوبتر از گذشته فهمیدهام حالی که به تو دارم
نامش هر چه باشد، انتظار نیست.
انتظار، حال آدمی است که آرزو دارد.
باید قبول کنم که تو آرزوی من نیستی.
حتّی آرزویی که در پستوی دلم جا داشته باشد.
مرا ببخش که هنوز آرزویم نشدهای.
شبت بخیر بزرگترین آرزوی عالم!
#بهانه_بودن
#شب_بخیر
#محسن_عباسی_ولدی
@abbasivaladi
n054 تا ساحل،پرسشهای گام اول،طرز رفتار با شوهر بداخلاق.mp3
1.92M
🎧 پرسشهای گام اوّل⬇️
✅ طرز رفتار با شوهر بداخلاق
❓شوهرم اخلاق تندی دارد؛ امّا اگر من با او به خوبی برخورد کنم، او هم با خوشاخلاقی رفتار میکند. من همیشه کوتاه میآیم؛ چون دوست ندارم در خانه دعوا بشود؛ امّا پسرم میگوید نباید این قدر کوتاه بیایی؛ چرا که خودت را خُرد میکنی. کار من درست است یا حرف پسرم؟
#تا_ساحل_آرامش
#کتاب_دوم
#کتاب_صوتی
#قایق_مهربانی
#بایدهای_زندگی_مشترک1
@abbasivaladi
در کنار یک موکب
پیرزنی نشسته بود.
چند خرمای خشک
توی سینی گذاشته بود.
موکب قبلش
خرمای اعلی داشت.
روی خرماها
ارده هم ریخته بودند
و روی اردهها کنجد.
در کنار خرماها
توی یک عالمه استکان کمر باریک
چای اعلای عراقی میریختند.
موکب بعدی هم
در منقلی طولانی
ذغالهای افروخته
زیر گوشتهای تازه
داشتند بوی کباب را
به مشام تک تک زائرها میرساندند.
پیرزن با نگاهش
که از چشم پر از التماسش
پخش میشد میان زائرها
از همه تمنّا میکرد
شده حتی یک خرما
از توی سینی بردارند.
و هر که به موکب پیرزن میرسید
همۀ پاسخش به تمنّای پیرزن
نیم نگاهی به خرماهای خشکیده بود.
پیرزن داشت دلش میشکست
این را از اشکی که حلقه زده بود
دور چشمانش
و میخواست جاری شود روی گونهاش
میشد به خوبی فهمید.
همان جا ایستادم
میدانستم که میآیی
و مهمان موکب پیرزن میشوی
و چند خرمای خشکیده میخوری.
خدا خدا میکردم
کسی نیاید به سوی موکب پیرزن
اما نمیدانم تو چه انداختی
به دل یک جماعت
که از خرمای تازه و چای اعلای عراقی گذشتند
و پای موکب پیرزن
خیمۀ محبت زدند.
جماعت که رفت
سینی خالی شده بود
پیرزن پَرِ لبخندش را
در اشک شوقش خیس کرد
و کمی از آن را مکید
بعد هم رفت
تا شب نشده
خانۀ دیگری را رفت و رو کند
و رختهای دیگری را شست و شو کند
تا پول چند کیلو خرمای خشک دیگر را
برای فردای موکبش فراهم کند.
#بهانه_بودن
#اربعین
#محسن_عباسی_ولدی
@abbasivaladi
🍃دلخوشی لحظات من
گاهی که دلم میگیرد
و همراه میشود با بغضی که
در حنجره لانه میکند و قصد بیرون آمدن ندارد
نمیدانم چه کار کنم.
میشود ریسمانی انداخت در حنجر
و این بغض را بیرون کشید؟
و یا میشود بر سر این بغض فریاد کشید
تا از ترس بیرون بیاید؟
چه کار باید کرد؟
بغض راه نفس را میبندد
اگر رها نشود میکُشد آدم را.
یا باید پس برود یا پیش بیاید.
بغض را میشود بلعید
امّا نه هر بغضی را.
بغضهای شبانه
جنسشان فرق میکند با همۀ بغضها.
بغض انتظار هم که نگو و نپرس است.
حالا اگر بغض انتظار
در دل شب
راه نفس را ببندد
چه کار باید کرد؟
چه میشود اگر
برای نجات من از این احتضار
امشبی را
شب بخیرِ آرامی به من بگویی؟
دنیا به آخر میرسد؟
یا چیزی از تو کم میشود؟
حالا یک بار شب بخیرت را
آدم نالایقی چون من بشنود
چه میشود؟
اصلاً کیست که لایق شب بخیرهای تو باشد؟
آقا!
علاج این بغض شبانه
فقط شنیدن صدای توست.
به فریادم برس!
شبت بخیر دلخوشی لحظههای من!
#بهانه_بودن
#شب_بخیر
#محسن_عباسی_ولدی
@abbasivaladi
مهمان نوازی عربها را که دیدم
تمام وجودم شد حقارت و احساس کوچکی.
چطور زائرانت را در آغوش میکشیدند
ودستهایشان را میگرفتند
و با التماس به خانه میبردند
و هر چه داشتند را
سر سفرۀ کرم خویش میگذاشتند
و بیمنت تقدیم زائرانت میکردند.
اینها با آباء و اجدادشان با هم
در مهمان نوازی
به گرد پای تو هم نمیرسند.
برای همین هم بود که وقتی
پا به کربلا گذاشتم
بی فاصله احساس کردم
سرم را به آغوش چسباندهای
و گرمای لبهایت را روی پیشانیام احساس کردم.
حسین در همۀ حرم پخش بود.
با چشم کور هم میشد دید
که چطور دانه دانۀ زائرهایت را
به آغوش میکشی
و سر سفرۀ کرمت مینشانی.
#اربعین
#محسن_عباسی_ولدی
@abbasivaladi
170 درس صد و هفتادم با درک جزئی علم خدا، میشه به بزرگی خدا پی برد؟(1).pdf
237.4K
#درس صد و هفتادم: با درک جزئی علم خدا، میشه به بزرگی خدا پی برد؟
✅ توی این فایل پی دی اف👆، جواب این سؤالات👇رو پیدا میکنید:
⁉️به وسعت علم خدا تو حوادثی مثل «گردباد» و «سیل» و ... دقت کردید؟
⁉️تا حالا زیبایی های کلاس توحید مولا علی علیه السلام، رو تجربه کردید؟
⁉️می دونید مولاعلی علیه السلام در مقابل ثنا و تعریفش از خدا، چه پاداشی رو طلب می کنه؟
@abbasivaladi
🍃مولای مهربانم
من از بدیهای خودم خستهام
خستهتر از آنی که بشود تاب آورد.
هر چه قدر به خودم فکر میکنم
میبینم قابل تحمّل نیستم
نه برای خودم و نه برای کسی که از درونم با خبر باشد.
خدای تو چه قدر خوب است
که نگذاشت مردم از درونم با خبر باشند
امّا تو که از باطنم آگاهی
چه طور داری تاب میآوری بودنم را.
من هر شب با این خیال میخوابم
که نکند فردا که بلند شدم
به من بگویی خانهات را ترک کنم
و به دربانها بگویی که دیگر راهم ندهند.
شبها کابوس پشت در خانۀ تو ماندن را میبینم
و صبحها منتظرم که دیگر مرا از خانهات بیرون کنند.
امّا گاهی که میبینم طاقتم تاب شده
و دیگر حتّی برای یک نفس
تاب تحمّل خودم را ندارم
با یک خیال قدری آرام میشوم
تا بتوانم با سوسوی امیدی
راه رسیدن تا تو را طی کنم.
به خودم میگویم
«بدیهای تو هر چه قدر هم که زیاد باشند
یک خوبی دارند.
تو که فهم و معرفت و شعورت کمتر از آن است
که به خوبی و مهربانی مولایت آگاه شوی
این بدیهای توست که به تو نشان میدهد
چه مولای مهربانی داری.
تو خودت را با این بدیها نمیتوانی تاب بیاوری
ببین چه مولای خوبی داری
که تو را مهربانانه تاب میآورد!»
وای که این خیال حکم نوشدارو را دارد پیش از مرگ من
من میدانم که این خیال را هم
خودت روزی من کردی
تو دوست نداری من در میان این بدیها بمیرم
خودم میدانم.
شبت بخیر مولای مهربان!
#بهانه_بودن
#شب_بخیر
#محسن_عباسی_ولدی
@abbasivaladi