🔻 «و الله علیم بذات الصدور»، یعنی آنجا در مراحل محص قلب ها، از باب علم الهی است که به صدور و قلب ها اطلاع دارد و ابتلائات را میرساند به مراحل محص شدن در عمق لایه های قلب ها.
انسان گاهی به جایی میرسد که خودش هم منافق است و نمیداند «و یحسبون انهم یحسنون صنعا». خودش هم فکر میکند که خودش دارد خوب کار انجام میدهد. یعنی قلبش را هم نگاه میکند میبیند، اما قلب مراتب دارد. انسان مرتبه خفی دارد، اخفی دارد، سر دارد، مقام اخفی من السر دارد، این مقامات انسان را «الله علیم بذات الصدور»، یعنی در مراحل قلوب هم خدا عالم به ذات الصدور میشود، و آخرین مرتبه ای که هیچی بر او پنهان نیست را میداند و میخواهد مؤمنان را پاک کند.
🔻 بعد در ادامه آیات، چهار دسته میکند جدا شدن ها را، یک دسته ای (با خبث باطنی) که از اول در جنگ احد نیامدند، منافقینی که آمدند و جدا شدند، برگشتند در نیمه راه.
یک عده ای ماندند پیش پیامبر و فرار نکردند، شهید شدند یا زنده ماندند، این ها جمع قلیلی بودند. این میشود دسته دوم. مثل امیر المومنین که کالقرحة الواحدة. آن قدر حضرت ضربت خرده بود بهش، بدنش مثل یک زخم شده بود. هرچی می آمدند یک زخم را پانسمان کنند، میدیدند از آنور سر باز میکند، اینور را پانسمان میکردند، آنور سر باز میکرد، آخر به پیغمبر گفتند بدن کالقرحة الواحدة است، هیچ جای پانسمان ندارد، آنجا پیغمبر آمدند و دست کشیدند به زخم های امیرالمومنین، هر کدام را که دست میکشیدند، کامل خوب میشد. اینقدر ضربت خرده بود و جنگ سخت شده بود. پس یک دسته هم شدند این هایی که ماندند.
یک عده ای هم وقتی در مقابل دشمن قرار گرفتند، جنگ غالب شد، این ها مواضعشان را ترک کردند، آمدند سراغ غنیمت ها، بعد که جنگ مغلوب شد فرار کردند.
این هایی هم که فرار کردند دو دسته شدند، یک دسته ای رفتند و برنگشتند (دسته سوم)، یک دسته ای رفتند و نیمه راه برگشتند با حالت نُعاس (چرت) که خدا برایشان قرار داد تا هشیار شوند و برگردند (دسته چهارم).
این چهار دسته مراتب محوضت است. آن هایی که ماندند تا آخر، یا شهید شدند یا زنده ماندند، این یک مرتبه از محوضت است، آن هایی که رفتند و برگشتند، یک مرتبه از محض شدن است، رفتند و برنگشتند، آن هایی که از اول برگشته بودند و نیامدند. این مراتب در آیات قرآن پیرامون فضای جنگ احد بیان شده است.
🔻 شبیه همین چهار دسته، در سوره بقره (آیات ۲۴۶ تا ۲۵۱) در فرمان پذیری بنی اسرائیل از طالوت نیز دسته بندی شده اند.
عده ای که از ابتدا فرمان بر جهاد و قتال را نپذیرفتند و نیامدند. به فرمان الهی بر قتال پشت کردند (دسته اول) مگر عده ای قلیل که با طالوت به قتال رفتند، «فَلَمّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلاّ قَلِيلاً مِنْهُمْ».
آنها که آمدند در ابتلای به امر الهی طالوت بر نهر آب «فَلَمّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ قالَ إِنَّ اللّهَ مُبْتَلِيكُمْ بِنَهَرٍ» ، عده ای تابع محض (السابقون) اصلا آب نخوردند و حتی طعم آب را هم نچشیدند که طالوت گفته بود آنها از من هستند «مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي» (دسته دوم)، که اینها عدهی قلیلی بودند که اصلا نخوردند «فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلاّ قَلِيلاً مِنْهُمْ».
عده ای اصلا تبعیت نکردند و سیر از آب خوردند که طالوت گفته بود آنها از من نیستند «فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي» (دسته سوم).
و عده ای هم دیدند نمیتوانند اصلا نخورند، یک مشت برداشتند فقط. طالوت گفته بود اگر نمیتوانید مِنّی باشید، اوج سابقون باشید، اوج ایمان باشید، اقلا از اصحاب یمین باشید و بیشتر از یک مشت آب نخورید «إِلاّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ».
🔻 آن هایی که غرفه (یک مشت) خوردند، این ها شدند اکثریت. «فلما جاوزه هو و الذین آمنوا معه»، طالوت از نهر عبور کرد خودش با کسانی که بهش ایمان آوردند، یعنی دو دسته. آن هایی که اصلا نخوردند که «منّا» شده بودند، و آن هایی که خوردند ولی یک مشت.
بقیه که سیر خوردند «شرب منه»، از نهر عبور نکردند. آن ها ماندند، جا ماندند، آن ها اجازه عبور از نهر پیدا نکردند. جاماندگان شدند در آنجا.
این دودسته مومنان که رفتند رسیدند در مقابل جالوت. وقتی رسیدند در مقابل جالوت، یک دفعه تا دیدند عظمت جالوت را، فلما جاوزه هو و الذین آمنوا مع قالوا لا طاقة لنا الیوم بجالوت و جنوده، آن ها که غرفه خورده بودند (اصحاب یمین) گفتند این جالوت با این عظمتش را ما قدرت مقابله نداریم. چندبار ریزش کردند.
اما آن «منّا»ها که اصلا طعم آب را هم نچشیده بودند، ثابت قدم ماندند. «قال الذین یظنون انهم ملاقوا الله»، آن هایی که یقین داشتند خدا را ملاقات میکنند گفتند: «کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله و الله مع الصابرین».
آن گروه که غرفه ای نوشیدند، تا مقابله نهایی در جنگ هم آمده اند، اما میگویند ما طاقت نداریم. چرا؟ چون نگاهشان ظاهری است. آن عمق خلوص درشان ایجاد نشده است. فکر میکردند اگر یک غرفه را هم نخورند میمیرند. این باور را نداشتند که خدا میتواند حیات برای این ها ایجاد بکند.
🔻 وقتی اینطوری شد... ادامه بحث هم خیلی زیباست که آنجا داوود (از السابقون) سنگ را انداخت در قلاب و زد، قبل از اینکه جنگ شدیدی بخواهد صورت بگیرد ... چون این ها قدم صدق داشتند، دعایشان این بود که «ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا» ، این گروه «من لم یطعمه» با این دعا وارد شدند، لذا بدون اینکه جنگ جدی صورت بگیرد، غلبه محقق شد و لشگر جالوت پراکنده شدند. همه اینها برای محوضت است.
🔻 . پس سنت خدا برای محوضت اهل ایمان است. به تبع اهل ایمان، کفر هم محض میشود. کفر به تبع اهل ایمان محض میشوند. این یک سنت الهی است، در تمام انبیاء بوده است، در تمام تاریخ بوده است، این جریان عینا در هر جایی که تا به حال گفتگو کردیم از انبیاء، جریانات ائمه، جریانات عاشورا، تمام این ها محقق است. این سنت محوضت. الی ما شاء الله آیات دارد در قرآن (سوره نور آیات ۳۵ به بعد، سوره توبه آیات ۱۶ به بعد، سوره فتح آیه ۲۵، سوره انفال و...)
🔻 هر جا دیدید کفار دارند مومنین را تصفیه ایمانی میکنند، یعنی دارند جدا میکنند، دور میکنند، طرد میکنند، این ها را اخراج میکنند، اگر جدا بشود بین ایمان و کفر، «لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذاباً أَلِيماً» (فتح، ۲۵)، اگر مؤمنان از کافران جدا بودند قطعاً کافران را عذاب دردناک میکرديم.
میگوید اگر اهل کفر به مرتبه محوضت ایمان رسیده بودند، یعنی دیگر مؤمنی در بینشان نبود و از این ها هم افراد مومنی به دنیا نمی آمد، یعنی اینها مثل قوم نوح در کفر چنان محض میشدند که هیچ استعداد ایمان درشان نمانَد ولذا مؤمنی هم در صلبشان بدنیا نیاید، که «لایلدوا الا فاجرا کفارا»، آنگاه برای آنها عذاب قطعیست که «لعذبنا الذین کفروا منهم عذابا الیما».
🔻 «انه کان لله عز و جل ودائع مومنون فی اصلاب قوم منافقین»، خداوند متعال در قوم منافقین ودایع مؤمن قرار داده بود، این از آن بحث های عالی عالی است، «و لم یکن علیّ - صلوات الله علیه- لیقتل الآباء حتی تخرج الودایع». امیر المومنین کسی نیست که استعدادی را از بین ببرد. کسی که به دست علی کشته بشود، باید تا مراتب آخری که از این فرد نسلی بعد نسل ایجاد میشود، درش مؤمن امکان وجود نداشته باشد. یعنی «لایلدوا الا فاجرا کفارا» باشد. کی به دست امیر المومنین کشته میشود؟ فقط کسی که لایلد الا فاجرا کفارا است. لذا مهدور الدم داشتیم، جنگ کرده است حضرت، ولی آن ها به دست حضرت کشته نشدند. پس هر کسی به دست امام کشته بشود، «لایلدوا الا فاجرا کفارا» است. یعنی این تا اعقابش هم امکان صلاح درش نبوده است. لذا میفرماید چرا امیر المومنین بعضی از این منافقین را از بین نبرد؟ چون ودایع مؤمنین در صلبشان بود. مثلا محمد بن ابی بکر کیست؟ یار ولایی امیر المومنین (علیه السلام) است، حضرت میفرمایند او به منزله فرزند من است. وقتی اسماء با امیر المومنین ازدواج کرد، بعد از جریان ابی بکر، محمد سه ساله بود که در خانه امیرالمومنین بود و همانجا رشد کرد. چون اسماء قبلا همسر ابوبکر بود و بعد مرگ ابوبکر، امیرالمومنین او را گرفت. وقتی امیر المومنین او را گرفت، محمد بچه ای سه ساله بود. حضرت میفرماید محمد فرزند من است از صلب ابی بکر. این ها هم از عجائب الهی است. این ودایع باید خارج بشود. این سنت محوضت در نظام وجود است که خدا میخواهد این محقق بشود.
🔻 قوانین سنتهای الهی حاکم بر انقلاب اسلامی را این ها تبیین میکند. اگر بیان سنت محوضت نباشد، ما سردرگم میمانیم. ما نمیدانیم این انتخابات هایی که اینطوری است، اینور میشوند، آنور میشوند، این سنت مداوله ایام دارد چکار میکند با ما، دارد همان سنت محوضت را ایجاد میکند.
اینجا که الان این آقا انتخاب شده است در این دوره ها، یک نگاه این است که شکست خوردیم، یک نگاه این است که اصلا شکست در اینجا معنا ندارد. سنت الهی در این مسئله دارد کاری میکند که اصلا به غیر از این امکان پذیر نبود واقعا. نمیخواهیم تایید بکنیم که مردم درست انتخاب کردند، اما میخواهیم بگوییم این سنتی که ایجاد شده است آنقدر در رشد مومنین تاثیر دارد، رویش ها و ریزش ها و محض شدن ها در این نظام جلو میرود. بعد میبینیم چقدر جالب میشود. وقتی نگاه انسان الهی شد، یأس دیگر درش حاکم نمیشود. اصلا انسان به سمت یأس نمیرود. شدیدترین حالت ها را رویش های بالاتر میبیند. در قرآن هم این را آورده است. میگوید اصلا ما بنا نداریم بگذاریم جامعه ایمانی تا آن جایی که به محض شدن نرسیدند خیالشان راحت باشد. بله، اگر محوضت محقق شد، مثل زمان استقرار حکومت حضرت، آنجا آرامش ایجاد میشود. منتها نه آرامش پا روی پا انداختن، آرامش به فعلیت رسیدن محض دین. لذا همه با تمام توان کار میکنند.
🔻 قرآن میگوید آنجا که عده ای «لا یلدوا الا فاجرا کفارا» شوند به شقاوت محض رسیده اند، لذا عذاب می آید برای کسانی که شقاوتشان محض شده است، حال شما ببینید اگر ایمان به محض برسد چی میشود؟ این هم یک بحث است. آنجایی که شقاوت به محوضت برسد، عذاب الهی نازل میشود. «لو تزیلوا لعذبنا الذین کفروا» ، اما آنجایی که ایمان به محض میرسد چه شکوفایی عظیمی ظهور مینماید. این یک بحث عالی ای دارد. آن هم از سنت های الهی است. چقدر این بحث ها جایش انصافا خالی است. سنت های الهی حاکم، سنت هایی که آدم محشور است با آن ها.
🔸 @abedini
Sapp.ir/abedini استاد عابدینی28- نظام انديشه اسلامى -استاد عابدينی -رمضان98.mp3
زمان:
حجم:
39.7M
🌷 جلسه ۲۸ 👆
🔸 انسانشناسی قرآنی
#نظام_اندیشه_اسلامی| #استادعابدینی
🔻 سه شنبه ۲۸ خرداد ۹۸
🔻 ۱۴ شوال ۱۴۴۰
🌐 #موضوعات:
🔻 شناخت دوره غیبت ۵
🔻 جایگاه انقلاب اسلامی در دوره غیبت، بر سه پایه معنویت الهی و عقلانیت الهی و عدالت الهی با محوریت امام، بعنوان اولین دوره ای که مردم بصورت عمومی پذیرش جریان حاکمیت امر الهی یافته اند، و قیام برای اقامه حاکمیت الهی با پرچم غدیر و آمادگی برای ظهورِ خلیفه منصوب الهی را پیدا کرده اند.
🔸 @abedini
🌐 #موضوعات جلسه ۲۸ :
🔻 شناخت دوره غیبت ۵
🔻 جایگاه انقلاب اسلامی در دوره غیبت، بر سه پایه معنویت الهی و عقلانیت الهی و عدالت الهی با محوریت امام، بعنوان اولین دوره ای که مردم بصورت عمومی پذیرش جریان حاکمیت امر الهی یافته اند، و قیام برای اقامه حاکمیت الهی با پرچم غدیر و آمادگی برای ظهورِ خلیفه منصوب الهی را پیدا کرده اند.
🔻سنت محوضت در جریان نوح سلام الله علیه ذکر شده است در روایت. چون این ها روایت است، خیلی برای انسان به دست آوردن سنت های الهی درش مهم است. در این روایت شریف میفرماید که وقتی نوح سلام الله علیه بعد از 300 سال دعوت تقاضای عذاب کرد برای قومش، خدای سبحان جبرئیل را فرستاد و گفت تا به حال عذاب الهی نازل نشده است بر قومی. تو میگویی عذاب، این ها نمیفهمند یعنی چی. فکر میکنند عذاب هم یک حادثه است، آن هم یک ابتلا و سختی است، لذا بهشان مهلت بده. نوح 300 سال دیگر مهلت داد، بعد دوباره تقاضا کرد، ما در کسر ثانیه و چند ثانیه میگوییم 300 سال، اما 300 سال دعوت نوح و لجاجت قوم، یعنی زدن های نوح، اذیتش، تمسخر نوح، 300 سال دیگر، باز هم بعد از 600 سال که نوح تقاضای عذاب برای قومش کرد، خدای سبحان باز هم جبرئیل را فرستاد که این ها هنوز عذاب را نمیدانند چیست، هرچی میگویی این ها متوجه نشده اند، 300 سال دیگر مهلت داد شد 900 سال.
🔻بعد از 900 سال که به این ها مهلت داده شد، آن موقع دارد که جبرئیل از جانب خدای سبحان «سبعة نوایا» هفت تا هسته را به نوح داد که این ها را بگو بکارند مومنین، بعد از اینکه به ثمر رسید فرج آنها در به ثمر رسیدن این دانه هاست تا وقت نزول عذاب برسد. اینها هم کاشتند و نخل هم بود و نخل هم چند سال طول میکشد، به ثمر رسید، خرمای ثمر را آوردند خدمت نوح که الوعده وفا، اگر وعده کردی وفا. نوح سلام الله علیه از جانب خدای سبحان دوباره به این ها هسته های خرماها را داد بکارند تا دوباره به ثمر برسد. اینجا بود که-تعبیر روایت را دقت کنید- وقتی این ها را گفت، مومنین به نوح که تعداد زیادی نبودند سه دسته شدند. یک دسته ای برگشتند، گفتند تا به حال هرچی میگفتند علیهش ما دفاع میکردیم. دیگر قابل دفاع نیست. برگشتند. یک عده ای تزلزل درشان ایجاد شد، یک عده ای پای کار ماندند. دوباره وقتی این هسته ها به ثمر رسید، دوباره تقاضای عذاب کردند، بعد از این ثمر، دوباره امر آمد که بگو این هسته ها را بکارند تا به ثمر برسد. بعد از دوباره دسته ای که مانده بودند و اهل نفاقی که تزلزل درشان ایجاد شده بود، تبدیل شدند به سه دسته. عده ای ریختند. از آن دسته ای که تزلزل پیدا کرده بودند، عده ای شان جدا شدند. عده ای از آن ها نفاق یا تزلزل درشان شدیدتر شد، عده ای هم از آن ثابت قدم ها دوباره متزلزل شدند. این کار هفت مرتبه تکرار شد. «فما زالت تلک الطوائف من المومنین ترتد منهم طائفة الی ان عاد الی نیف و سبعین رجلا». آنقدر ریزش صورت گرفت در هر مرتبه ای تا شدند هفتاد و چند نفر. این عده دیگر محض ایمان شده بودند.
🔻 در این هنگام بود که پس از هفت تا هفت سال، خداوند متعال وحی فرمود: «يَا نُوحُ الْآنَ أَسْفَرَ الصُّبْحُ عَنِ اللَّيْلِ لِعَيْنِكَ حِينَ صَرَّحَ الْحَقُّ عَنْ مَحْضِهِ وَ صَفَا الْأَمْرُ وَ الْإِيمَانُ مِنَ الْكَدَرِ »، الان صبح از شب جدا شد. تعبیر را دقت بکنید. از سنت های محوضت چی هست؟ نور از ظلمت کاملا متباین بشود. یک موقع هست نور و سایه روشن است و ظلمت. سایه روشن یک حالت بین نور و ظلمت است. هنوز نور از ظلمت کاملا تفکیک نشده است. وقتی ظلمت به اوج محوضتش برسد و نور به اوج محوضتش برسد، آن وقت دیگر سایه روشن معنا ندارد. یا نور است، یا ظلمت است. سایه روشن معنا ندارد. تعبیر خدای سبحان خطاب به نوح این است که الآن اسفر الصبح، صبح دمید، صبح طلوع کرد. مثل طلع الفجر. اسفر یعنی روشن شد. «اسفر الصبح عن اللیل لعینک حین صرح الحق عن محضه»، حق به محوضت رسید. حق به محوضت رسید یعنی آن کسانی که دنبال حق بودند، به طوری شد که آمدند خدمت نوح علیه السلام عرض کردند یا نوح، ما به پیغمبری تو ایمان داریم. اصلا هم دیگر برایمان مهم نیست که عذابی نازل میشود یا نمیشود. شما بگو صد بار دیگر این ها را بکارید، ما میکاریم. خیلی تعبیر زیباست. دنبال این نبودند انتقامشان را بگیرند، دنبال این بودند که ببینند امر خدا چیست. به اینجا رسیدند که امر الهی چیست تا این ها تابع باشند. نه اینکه انتقامشان را از آن هایی که این ها را اذیت کردند... هیچ چیز شخصی در وجودشان نبود الا چیزی که خدا میخواهد؛ «صرح الحق عن محضه و صفا الامر و الایمان من الکدر»، حق از محضش صرح و صفا الامر للایمان، صفا یعنی آن زبده، خلاصه، صافی، آن خالص، صفا الامر، یعنی خالصش، «صفا الامر و الایمان من الکدر»، در مقابل آن صافی و خالص کدر است، مشوب است، قاطی دار است. نمیگوید کفر، میگوید کدر. جایی که کدورت درش هست، قاطی درش هست، مخلوط دارد.
🔻 بحث مهم از اینجاست در روایت. فلو انی اهلکت الکفار، اگر من آن موقعی که ابتدای تقاضای تو بود برای عذاب اهلکت الکفار و ابقیت من قد ارتد من الطوائف التی کانت آمنت بک، اگر آن موقع من کفار را نابود کرده بودم و وعده را وفا کرده بودم، لما کنت صدقت وعدی السابق للمومنین، آن وعده من که گفته بودم مومنین محض نجات پیدا میکنند، الذین اخلصوا التوحید من قومک، آن محقق نشده بود. چون قاطی این ها آن هایی بودند که شک داشتند. لذا این شک ها هم باید ریخته بشود. ریزش ها نسبت به اهل شک هم باید محقق بشود. الذین اخلصوا التوحید من قومک و اعتصموا بحبل نبوتک. من وعده داده بودم بان استخلفهم فی الارض، همان آیه شریفه که و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین، این نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین وعده الهی است. در هر عصری تحققی دارد مطابق کفر و ایمان هر عصری. منتها وعده اطلاقی اش کی محقق میشود؟ در عصر ظهور محقق میشود که محض ایمان از محض کفر باطلاقه جدا میشود. یک نکته زیبا این است که در این روایت هم اشاره بهش دارد در ادامه و آن اینکه در وعده های الهی در تحقق امت های سابق که عذاب نازل میشد، کفر کاملا جدا میشد. آن هایی که شک داشتند، ریزش ها محقق میشد و اهل ایمان به صفا میرسیدند، به آن صافی بودن و خالص بودن. اما چون خالص بودن اطلاقی نبود، دوباره بعد از مدتی کم کم میدیدید که آثار شک و کفر و معصیت آشکار میشد. حتی بعضی روایات دلالت دارند که نجات یافتگان همراه نوح در کشتی از همانجا، با اینکه تازه نجات پیدا کرده بودند، مثل جریان نجات قوم موسی از نیل که وقتی رسیدند آنور نیل، خب این خیلی سخت بود، رسیدند آنور نیل گفتند اجعل لنا الها کما لهم آلهه. یعنی نگذاشتند عرقشان خشک بشود. دیدند آنجا قومی هستند که خدای محسوس ملموسی دارند، به موسی گفتند موسی، این خدا که بهتر است. اجعل لنا الها کما لهم آلهه. یک خدای خوب از آن خداهای خودت از آن هایی که دیدنی باشد برای ما قرار بده. در جریان نوح هم در کشتی شروع شد. اما در دوران ظهور چون اطلاق محض است، دیگر آنجا برگشت پذیر نیست.
🔻 یک روایت هم از موسی (علیه السلام) در مورد محوضت است که وقتی قوم موسی بعد از جریان یوسف (سلام الله علیه) خیلی دوره طولانی شده بود از شدت عذاب بر بنی اسرائیل و فشار. یوسف قبل از مردنش جمع کرده بود بنی اسرائیل را و برایشان صحبت کرد و گفت بهشان که بعد از این شما مبتلا به سختی میشوید و این سختی حدود 400 سال طول میکشد که فاصله بین یوسف سلام الله علیه و موسی علیه السلام فاصله ای حدود 400 سال است. و برایتان خیلی سخت میشود. شرایط خیلی سخت میشد، انبیاء بودند، گاهی این ها پیش انبیاء جمع میشدند در بیابان ها در خلوت، چون تحت فشار بودند و برای این ها نصیحت هایی میکردند تا دل این ها آرام بشود. از جمله یکی از بارهایی که خیلی اذیت شدند رفتند پیش نبی شان گفتند ما دیگر تحملمان از دست رفته است، هر موقع شما برای ما صحبت میکنید یک خرده آرام میشویم، یک جلسه ای بگذاریم شما یک صحبتی برای ما بکنید. در خارج از شهر جلسه گذاشتند، آنجا آن نبی به آن ها وعده داد که فرج و ظهور حجت قائم ما 40 سال دیگر است. خدا وعده داده است 40 سال دیگر. تا گفت 40 سال دیگر، این ها گفتند الحمدلله، تا گفتند «الحمدلله»، خطاب آمد به آن نبی که به خاطر مقام شکرتان 40 سال تبدیل شد به 30 سال، این ها تا شنیدند 30 سال را، گفتند « كُلُّ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّه ». بعد خطاب آمد به آن نبی که این 30 سال تبدیل شد به 20 سال. بعد دوباره تا شنیدند 20 سال شده، دوباره مقام شکرشان به زبان اینکه «لَا يَأْتِي بِالْخَيْرِ إِلَّا اللَّه» خیر فقط از جانب خداست و از آنجا فقط نشات میگیرد... باز خطاب شد بگو شد 10 سال، وقتی شد 10 سال، این ها گفتند « لَا يَصْرِفُ السُّوءَ إِلَّا اللَّه»، خداست که فقط سوء را دفع میکند، تا اینطور شد، گفتند نگاه کنید، کسی که دارد می آید موسی است. آن نبی الهی پس از معرفی موسی برخواست و دست موسی را بوسید. «ثُمَّ جَلَسَ بَيْنَهُمْ فَطَيَّبَ نُفُوسَهُمْ وَ أَمَرَهُمْ أَمْرَهُ ثُمَّ فَرَّقَهُمْ فَكَانَ بَيْنَ ذَلِكَ الْوَقْتِ وَ بَيْنَ فَرَجِهِمْ بِغَرْقِ فِرْعَوْنَ أَرْبَعُونَ سَنَة» سپس موسی در بین آنها نشست و دلهایشان را پاک کرد و آنها را به پیروی رسالتش امر کرد و سپس آنها را پراکنده کرد. که از زمان این ماجرای ظهور موسی بر شیعیانش، تا غرق شدن فرعون و نجات یافتن مردم از دست ظلم فرعونیان (و تطهیر مصر از ظلم دوران)، چهل سال (بعد از آن ظهور) طول کشید.
🔻 در دوران غیبت اشد تشابه ها ایجاد میشود، و هرچی نزدیک میشود به دوران ظهور، تشابه ها بیشتر میشود. لذا شاید شدیدترین تشابه و فتنه در همان آخرین لحظات غیبت و آغاز ظهور است. لبه مرز غیبت و ظهور، آن لبه اوج فتنه تشابه بین حق و باطل است. همه حیله گری ها در آن دوره به کار میرود، لذا آن دوره سخت است. هرچی داریم الان جلو میرویم زدن وزنه ای است برای زدن وزنه نهایی که همه این تجربه ها به کار می آید.
همه اینها دنباله بحث محوضت بود که محوضت به آنجا میرسد که به اوج فتنه میرسد و بعد وقتی به اوج فتنه رسید، حق که مستقر شد، آن موقع در مقابل این، شیطان سر بریده میشود. شیطان سر بریده میشود یعنی دیگر شیطان هیچ حیله گری ای ندارد که بتواند سایه روشن ایجاد بکند، بلکه تمام حیله هایش تا قبل از این، هر قدر که ممکن بود محقق شد، دیگر رسواست. هر کاری که میکند آشکار است. وقتی بطلانش آشکار است، کسی تبعیت از بطلان نمیکند مگر اهل عناد. اهل عناد هم تبعیت از آن بطلان نمیکنند، تبعیت از نفس اماره شان میکنند، چون عناد درونی است. دیگر بیرون کاری ازش نمی آید.
🔻 بعد از جریان پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) حاکمیت در نظام اسلامی تبدیل شد به حاکمیت بشری. یعنی خلیفه اول و خلیفه دوم و خلیفه سوم روش هایی که خلافتشان محقق شد چی بود؟ خلیفه اول با بیعت به قول خودشان اهل حل و عقد در سقیفه، نگفتند نصب از جانب خدا بودی تو، ما کشفت کردیم، گفتند ما با تو بیعت میکنیم به عنوان اینکه خلیفه بشوی. دومی هم که از جانب اولی تعیین شد بدون انتخاب و ... بعد بیعت محقق شد، او معلوم کرد که دومی است. سومی هم که دومی شش نفر را قرار داد، گفت از بین این شش نفر، یکی از این شش تا، حق و اولویت اگر سه به سه شدند با آن طرفی است که عبد الرحمن بن عوف در هست، یعنی حق وتو هم قرار دادند. عبد الرحمن بن عوف در هر کدام از دو دسته بود، حاکم را او تعیین بکند. چینش چینش کاملا حساب شده ای بود که یقین داشتند امیر المومنین نخواهد شد. شمشیر گذاشتند، گفتند اگر این شش نفر جمع نشوند کنار هم تا فلان وقت و انتخاب نکردند، گردن همه شان زده بشود. یکی را گذاشتند بالای سر همه که این ها باید به سرعت به رای برسند.
🔻 اما مسئله در مورد خلافت امیر المومنین، به نظر شما در جریان امیر المومنین (علیه السلام)، با بیعتی که مردم کردند، خلافت الهی ایجاد شد یا خلافت بشری بود؟ چرا خلافت بشری بود؟ چالش اینجاست. کلمات امیر المومنین علیه السلام را بر پذیرش ببینید که امیر المومنین به چه عنوانی پذیرفت. امیر المومنین علیه السلام به این ها میگوید که هجوم آوردند و اینطور کردند و من به این ها گفتم که من وزیر باشم برای شما بهتر است تا اینکه بخواهم حاکم باشم، گفتمان امیر المومنین، یعنی مردم به عنوان امام با امیر المومنین بیعت نکردند. به عنوان اینکه پیغمبر نصبش کرده است به عنوان خلیفه و مردم اشتباه کرده بودند در این دوره، حالا برگشتند اشتباهشان را جبران بکنند... اینطوری نبود بیعتشان. مردمی که امیر المومنین (علیه السلام) را انتخاب کردند، به عنوان اینکه سابقه حسن دارد، در جنگ ها شجاع بوده است، خصال حسن دارد، در دوران مدیریت خلیفه اول و دوم بهترین طراحی ها را در اداره کشور به این ها ارایه داده، تجربه دارد، به این عنوان آمدند با امیر المومنین بیعت کردند. ببینید تاریخ را. اگر اینطوری شد، این حاکمیت از طرف مردم حاکمیت الهی است یا حاکمیت بشری است؟ از دیدگاه مردم حاکمیت بشری است.
🔻نگوییم حکومت امیر المومنین (علیه السلام) حکومت بشری است. این کلام کفر است که بگوییم حکومت امیر المومنین حکومت بشری است. بیان را دقت بکنید، از جانب مردمی که بیعت کردند، به چه عنوان بیعت کردند؟ مستوای مردم در اطاعت از امیر المومنین به چه عنوانی بود؟ آیا به عنوان امام واجب الاطاعة بود یا نه، به عنوان کسی که او را خلیفه اش کردند و هر موقع هم بخواهند عزلش میکنند. یعنی همچنان که نصبش کردند، عزلش هم به دست همین هاست. نیامدند بگویند یا علی ما اشتباه کردیم در این دوره ها سکوت کردیم تا این ها آمدند، میخواهیم جبران بکنیم. اینطوری نبود. چنانچه در دوران حاکمیت امیر المومنین معلوم است. وقتی امری میکرد مردم اطاعت نمیکردند. حتی به جایی رسید که امیر مومنان میفرماید لا رای لمن لایطاع، کسی که اطاعت نمیشود که رای ندارد. وقتی جریان نماز تراویح را امیر المومنین منع میکنند، این ها میریزد در خیابان و تظاهرات میکنند. میگویند وا سنة عمراه وا سنة عمراه، سنت عمر زیر پا گذاشته شد، امیر المومنین میگویند خب بخوانید. وا سنة عمراه سر میدهند. کسانی که وا سنة عمراه سر میدهند، این ها با علی (علیه السلام) به عنوان امام بیعت نکرده بودند.
🔻 حالا میخواهم از این چه استفاده ای بکنیم؟ طول دوران تاریخی که بعد از پیغمبر گذشته است تا امروز، بعد از پیغمبر، از جانب مردم هیچ حکومتی قبول نشد به عنوان نصب از جانب خدا. تنها حاکمیتی که بعد از 1400 سال مردم به عنوان نصب از جانب خدای سبحان قبول کردند بعد از جریان انقلاب اسلامی و حاکمیت نظام اسلامی بود که مردم رای دادند که ولی فقیه در قانون اساسی است و این ولی فقیه همان جریان «الرادّ عليهم كالرادّ علينا، و الرادّ علينا كالرادّ على اللّه» است، بیان «فَإِنَّهُمْ حُجَّتِي عَلَيْكُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ عَلَيْهِم» است، این بیان را در خود متن قانون اساسی به عنوان اساس حاکمیت، مردم به امام به این عنوان که او دارد حکم خدا را بیان میکند تعیّنا، و بیان انتخابات بعدی و راهکاری که دیده شده تعیینا... با این عنوان.
🔻حالا دقت بکنید، حاکمیت بشری در طول تاریخ تفاوتش با حاکمیت الهی... این را در دوران غدیر بیان کردیم که چه میشود. تفاوت زمین است با تمام ملکوت آسمان ها. تفاوت بدن انسان است با نظام روح انسان. حاکمیت بشری یعنی حاکمیت تن. حاکمیت بشری یعنی حاکمیت زمین و تعلقات زمینی. هرچند فضائل اخلاقی درش بیاید، اما این فضائل اخلاقی همه اش متعلق به ارض است نه بیشتر. غایتش همین مقدار است. چون آن کسی که از آن جانب است، او حبل ممدود نیست، او حبل متصل نیست. حبل منقطع است. رابطه منقطع است. این از این طرف است. این انانیت است که کسی در مقابل حکم خدا خودش را قرار داد. وقتی این ها آمدند با همه زهدی که به خرج دادند، ولی انانیت بود در موقع حکم خدا که معلوم بود کیست. این ها میدانستند. برایشان پنهان نبود. اولین حاکمیتی که مردم به عنوان حاکمیت الهی و حکومت خدا بر مردم بعد از پیغمبر انتخاب کردند، جریان جمهوری اسلامی است. این هم به تدبیر امام اینطور محقق شد. و اگرنه کی عقلش میرسید اینطوری نگاه بکند؟ مردم را سوق داد به این سمت و مردم را به این مسئله هدایت کرد.
🔻این یک زاویه دیگری برای نگاه است. اولین حاکمیت الهی آغاز حاکمیت است. این آغاز خودش عنوان پیدا میکند. وقتی آغاز یک رابطه شد، میتوانیم بگوییم آیا این آغاز ظهور است به عنوان حاکمیت الهی؟ ببینید، این کلمات رهزن نشود غلط ازش برداشت بشود. ما نمیخواهیم بگوییم امام خمینی امام زمان است، آغاز ظهور است به چه عنوانی است؟ داریم تایید میکنیم، داریم تاکید میکنیم، به عنوان برگشت و رجوع به حاکمیت خدا، آغاز رجوع به حاکمیت خدا. دوران صفویه اینطوری نبود، دوران آل بویه اینطوری نبود. دورانی که شیعیان اجمالا حاکمیت هایی پیدا کرده بودند، فاطمیون در مصر یا دیگران در کجا، یا در طبرستان یا در ری، در هر کجایی که شیعیان یا طرفداران اهل بیت حاکمیت پیدا کردند، هیچ کدام از آن ها اینطور نبود که به نصب باشد و به عنوان نصب عام باشد. هیچ کدام از این ها اینطور قدم برنداشتند.
🔻 زاویه دیگر بیان این است که در عصری که مادیت و حس گرایی به اوج خودش رسیده بود، یعنی دو مکتبی که در عالم سیطره شان مطلق بود و تقریبا تمام بشر تسلیم شده بودند، یکی مکتب لیبرالیستی و سرمایه داری غرب بود، یکی هم مکتب کمونیسم شرق بود. کمونیسم شرق هم به تعبیر بزرگان، امام رحمة الله علیه میفرمود این هم زاییده و مولود لیبرالیسم غرب بود، چون از نگاه حس گرایی هیچ جدا نشده بود کمونیسم شرقی هم. یعنی آن هم همان نگاه حس گرایی و ماده گرایی بود که آن نهادینه اش در جریان لیبرالیسم غربی بود، یک موطن تاکتیکی عملیاتی اش در نگاه شرقی بود که این اخذ کرده بود آن تفکر را، منتها با یک راهکار دیگری، جاذبه های زیبایی برای عموم مردم ایجاد کرده بود که توانسته بود نصف عالم را با خودش همراه بکند. دو بلوک شرق و غرب دعوایشان بر سر نظام حقیقت انسانی نبود، بر سر حیطه مادی هر کدام بود. نوع حکومت مادی. منبت هر دو یک جا بود. جریان انقلاب اسلامی در اوج این دوتا که تئوری سازی ها برای کسانی که طئوری پردازان نظام هستی بودن به عنوان خودشان، پایان تاریخ را تحلیل کردند. پایان تاریخ یعنی چی؟ یعنی دیگر ایدئولوژی و تفکر دیگری برتر و بهتر و سازنده تر از تفکر لیبرالیستی نخواهد آمد. این پایان تاریخ و تفکر بشری است. این تفکر دیگر تفکری است که منازع ندارد. برداشتنی نیست. چون بشر به اوج آرزوهایش در جریان لیبرالیسم رسید. این بیان تفکری است که به عنوان پایان تاریخ فوکویاما بیان کردند و دیگران پردازشش کردند و این را باز کردند. در اوج این جریان، امام خمینی مبعوث میشود.
🔻 عمدا این لفظ ها را به کار میبرم، که امام خمینی «مبعوث» میشود نه این معنا که نبی میشود، مبعوث یعنی برانگیخته، معنای عام بعثت، مبعوث میشود، در مقابل دوران فترة من الرسل و الامام، دورانی که رسل و انبیاء و امامان که همیشه در طول تاریخ دوران فترة من الرسل دوران خاصی بوده است که بروز و ظهور یک نبی ای از انبیاء شکل میگرفت و هرچقدر این فطرت سنگین تر و شدیدتر بود، آن رسول واضح تر و عظیم تر بود، دوران تاریخ را ببینید، دوران موسی علیه السلام، دوران عیسی علیه السلام، دوران ابراهیم خلیل، دوران نوح، هر جا که شدت بود، آن رسول هم به تبع آن شدت عظیم تر ظهور میکرد تا دوران پیغمبر اکرم که جاهلیت جهلاء بود، جاهلیت شدید بود. با این نگاه در دوران عصر امامت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، این عالم به عنوان نصب عام مبعوث شد از جانب خدای سبحان، با این نگاه که خدای سبحان تمام شرایطی که لازم است برای یک عالم الهی به عنوان نیابت عام که قد علم کند، سر بلند کند، دعوت بکند و آن قابلیت های درونی را درش ایجاد بکند تا در مقابل این جاهلیت جهلاء قرن بیست و بیست و یکم بتواند قد علم بکند و با تمام مظاهر او بتواند معارضه بکند و گفتمان یا طئوری پایان تاریخ را پایان بدهد، این کار کسی است که سنخش، رفتارش، قیامش از سنخ انبیاء و امامان بوده است که میشود همان نصب عام. حاکمیت الهی هم ایجاد شد. این جریان یک جریان بسیار عظیمی است که ما هنوز نفهمیدیم. چون در متنش قرار داریم. که خدای سبحان بعد از این دوره ها برای زمینه سازی ظهور و برای پایان دادن به اوج تمدن مادی و مرگ پایان تاریخی که آن ها گفتند
🔻 لیبرالیسم حیاتش در مقابله دو قطبی کمونیسم بود. یعنی تا وقتی کمونیسم حیات داشت لیبرالیسم میتوانست قد علم بکند به عنوان آزادی، به عنوان حقوق انسانی، به عنوان اومانیسم. حیات لیبرالیسم به کمونیسم بود. لذا زنده نگهش میداشتند، بزرگش میکردند. این را پررنگ میکردند، نشان میدادند. اما وقتی که دید دیگر برای حیات خودش احتیاج به کمونیسم ندارد، یک چیزی آمده است که عصای موسی است، باطل کننده هر سحری است، آمده یک چیزی را مطرح کرده که نه حنای کمونیسم رنگ دارد نه حنای لیبرالیسم. این آمده یک شعاری را دارد میدهد. لذا تمرکزشان را از جریان کمونیسم برداشتند، دیدند دیگر فایده ندارد، تمام توانشان را برای مقابله با جمهوری اسلامی گذاشتند. همین که توانشان را برداشتند، دیدند انقلاب اسلامی به سرعت تمام زیبایی های کمونیسم را کاملا له کرد. وقتی زیبایی های کمونیسم له شد، سرمایه داری مجبور شد با چهره واقعی تری یا شعارهای جذاب تری وسط بیاید. دیگر نمیتوانست حیاتش را در مقابله با کمونیسم قرار بدهد. و از این طرف هم نمیتوانست با این نهضت مقابله بکند به صورت صریح. چرا؟ چون جامعیت نداشت.
🔻سه شعار، سه پایه، سه رکن در انقلاب اسلامی است که این سه رکن هم لیبرالیسم را حذف میکند، هم کمونیسم را حذف کرد، هم هیچ اندیشه دیگری در مقابل این تاب مقاومت ندارد. یک، معنویت، دو، عقلانیت، سه، عدالت. امام فرموده که انقلاب اسلامی ما بر سه رکن و سه پایه معنویت، عقلانیت و عدالت برپاست. این تمام انگیزه بشر است که میخواهد. یعنی معنویت در آن رابطه وجودی که انسان طالبش است و عقلانیت که آن نگاهی که انسان احساس میکند که این ها همه بر یک وزان است، همه بر یک منشا هست و عدالت که این یکی از دغدغه های جدی امروز بشر است.
حرکت ما به این سمت دارد شکل میگیرد. همین مقدار حرکت تا به حال قدرت پیدا کرده است که غرب را با همه افکار... شرق را که با افکار کمونیستی اش به موزه تاریخ سپرد، و غرب را ان شاء الله... تعبیری است که خودشان دارند بیان میکنند، میگویند افول و مرگ، افول و مرگ لیبرالیسم مدت هاست که آغاز شده است. یعنی دیگر در اوج نیست، در سراشیبی است. در سراشیبی که افتاد، این سراشیبی را با توجه به تئوری سازی هایی که این ها در رابطه با پایان تاریخ به عنوان موعود بشریت، آن چیزی که دیگر بشر تمام لذتش در آن تجلی پیدا کرده است، رو به افول دارد میرود و در مقام تدافع قرار گرفته است و الان در مقام تهاجم و سیطره نیست. در مقام دفاع از ارگان ها و ساختارهای خودش است.
🔸 @abedini