از تمنای نگاهم تا نگاهش...نقطه چین
آرزوی بوسه تا میل گناهش...نقطه چین
در دل هر نقطه چینی صد هزاران راز و رمز
چشم من مانده به در تا پیچ راهش...نقطه چین
عشق میخواهد دلم، شعر و شراب و نقطه چین!
از نوک انگشت او تا روی ماهش...نقطه چین
حرفهای ناتمامت نقطه چینی تا خداست
از سکوت قلب من تا سوز آهش...نقطه چین
دکمه ی پیراهن او ...نقطه چین تا شرم من
از دلم تا برق چشمان سیاهش ...نقطه چین
داغ بوسه اشتباها خورد بر لبهای او...
از خطای دید من تا اشتباهش...نقطه چین
_نام شاعر رو به یاد ندارم_
/سکانس یک
آرام آرام جلو آمدی،با سکوت صدات،غم نگات و حزن نقش بسته رو لبات گفتی،چرا هر بار،باز باید وسط این تاریکی فکر کنی،زندگی یعنی چی؟
گفتم،چرا دنبال نور نمیگردی؟!
گفتی،گم شدم برای همینه تاریکم،برای همینه میخوام فریاد بزنم ،فرار کنم،برم.
گفتم،تو گم نشدی،فقط خسته ای،خستگی هم میتونه درمان بشه؛نه با یک معجزه،با یک مهربونی کوچیک که از خودت شروع میشه!
خندیدی؛البته بیشتر شبیه قهقهه بود.
عصبی،پرحرص،خشمگین،غمگین،آشفته و تماشایی
گفتم،میخوای تمومش کنی؟
رگ تپنده زندگیتو با حزن،دار بزنی؟
میخوای تا آخر عمرت،برای سوگ ناتموم آرزوهای غرق شدت،مرثیه بخونی؟
گفتی،ذهنم گیر کرده تو یه سناریو تکراری از فیلمی که مدام داره خاطره هارو تو مغزم تداعی میکنه
گفتم،میخوای بگی دیالوگات ته کشیده هنرمند؟
گفتی،زندگیم نخش گیر کرده به لبه تیز ناامیدی و نخ کش شده.
گفتم فعلا بیا برقصیم،بخندیم و شاد باشیم
خیاط و دکتر و پرستار پیدا میشه ها
انقدر گفتم و گفتی ،تا اینکه همه چیز رسید به یک سکوت سنگین.
-به نظرت تو کدوم سکوت سنگین،آرزویی ناگفته مرده،که اگه فریاد میشد جهان رو دگرگون میکرد؟
تا خواستم بداهه ترین جمله زندگیمو فریاد
بزنم
/کات-عالی بود.