/سکانس یک
آرام آرام جلو آمدی،با سکوت صدات،غم نگات و حزن نقش بسته رو لبات گفتی،چرا هر بار،باز باید وسط این تاریکی فکر کنی،زندگی یعنی چی؟
گفتم،چرا دنبال نور نمیگردی؟!
گفتی،گم شدم برای همینه تاریکم،برای همینه میخوام فریاد بزنم ،فرار کنم،برم.
گفتم،تو گم نشدی،فقط خسته ای،خستگی هم میتونه درمان بشه؛نه با یک معجزه،با یک مهربونی کوچیک که از خودت شروع میشه!
خندیدی؛البته بیشتر شبیه قهقهه بود.
عصبی،پرحرص،خشمگین،غمگین،آشفته و تماشایی
گفتم،میخوای تمومش کنی؟
رگ تپنده زندگیتو با حزن،دار بزنی؟
میخوای تا آخر عمرت،برای سوگ ناتموم آرزوهای غرق شدت،مرثیه بخونی؟
گفتی،ذهنم گیر کرده تو یه سناریو تکراری از فیلمی که مدام داره خاطره هارو تو مغزم تداعی میکنه
گفتم،میخوای بگی دیالوگات ته کشیده هنرمند؟
گفتی،زندگیم نخش گیر کرده به لبه تیز ناامیدی و نخ کش شده.
گفتم فعلا بیا برقصیم،بخندیم و شاد باشیم
خیاط و دکتر و پرستار پیدا میشه ها
انقدر گفتم و گفتی ،تا اینکه همه چیز رسید به یک سکوت سنگین.
-به نظرت تو کدوم سکوت سنگین،آرزویی ناگفته مرده،که اگه فریاد میشد جهان رو دگرگون میکرد؟
تا خواستم بداهه ترین جمله زندگیمو فریاد
بزنم
/کات-عالی بود.