علی اکبر حائریاین دم آخر میرم ولی میسوزم از تب 320.mp3
زمان:
حجم:
15M
_
باحالمناسبگوشکنید؛
_ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته...
از وقتی یادمه برام میخوند،با صدای بلند هم میخوند که یادبگیرم و از یه جایی به بعد منِ نیم وجبی هم صدامو مینداختم پس سرم و باهاش همراهی میکردم و بعدش تو بغلش چلونده میشدم و صدا خنده های ذوق زده مون خونه رو پر میکرد:)،
اما اولین بار که باهاش اشک ریختم دیگه نیم وجبی نبودم،اون دختربچهای که بقیه برای خوندنش ذوق زده میشدن و بیشتر از همه اون ذوق میکرد نبودم،مسیرش از مسیر انتخابی من جدا شد،رفت به یه سمت دیگه و من...
بگذریم،داشتم میگفتم:)،
طبق معمول از خوابیدن بیش از اندازه بچه ها خسته شده بودم و دنبال راهکار برای بیدار کردنشون میگشتم،هرکسی نزدیکم بود و بیدار کردم و گفتم نمیدونم،باید باهام همراهی کنید،میخوام مداحی آقای آهنگران و بخونم،همه تونم بلدید الکی بهونه نیارید که با همین چفیه خفه تون میکنم!
اجازه ندادم تا مغزهاشون کار بکنه و سریع دستامو آوردم بالا
یک...
دو...
سه!
تا گفتم"ممد"یهو شبیه فنر،سرهای کجی که به هرجا تکیه داده بودن تا بخوابن پرید بالا و با صداهای خروسی همراهیم کردن،صدای خنده بلند شد،نه برای مسخره بازی و این حرفا
از واکنش یهویی و ناخودآگاه خودشون که از خواب پریده بودن و بدون اینکه بدونن چه خبره شروع کرده بودن به خوندن
صدای خنده ها که کمتر شد و به مرز خاموشی رسید یهو صدای خنده از سینهی خسته ای بلند شد،خنده ای که کاملا مشخص بود از شوک زیاد،حالا بلند رها شده
سرعمو برگشت عقب و با ذوق پرسید:کی بود؟! کی خوند؟! اول از همه کی خوند؟!
اَدنا؛
_ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته... از وقتی یادمه برام میخوند،با صدای بلند هم میخوند که یادبگیرم و از
_اصلا فکر نمیکردم همراهی به قدری باشه که صدا به صندلی های جلو برسه،چه برسه به اینکه"عمو"بپرسه کی اول از همه شروع کرد و منی که تا الان آروم و سر به زیر کنارشون رفتار میکردم به اجبار باید لو میرفتم!
با خجالت دستمو آوردم بالا که"عمو" بلند خندید،یه خنده از ته دل:)
با تعجب و خنده پرسید:تو بودی؟! و به جای زبونم،سرم بود که آروم تکون خورد و محجوب نشستم سرجام،با عمو راحت بودم اما با مابقی آقایونی که دو ردیف اول نشسته بودن و فکر میکردم متوجه نمیشن آخر اتوبوس چه خبره اصلا و ابدا،اصلا دلم نمیخواست بدونن عامل اصلی فتنه های اردو کیه و شناسایی بشم ولی خب انگار تا یه جاهایی لو رفته بودم!
خنده ها جمع شد،
یکی از دخترا از ته اتوبوس عمو رو صدا زد و گفت که عمو،ما که خوندیم،حالا میشه شما بخونید برامون؟!
انگار نه انگار تا همین چند دقیقه پیش تصمیم گرفته بودم تا اطلاع ثانوی آروم بشینم سرجام،با ذوق پاشیدم که چادرم گیر کرد زیر پام و دوباره شوت شدم تو صندلی و یادم اومد بله،من باید آروم بشینم سرجام،الحمدالله عمو اومده بود نزدیکتر و نیازی به پاشدن نبود،عمو رو صدا زدم و اصرار و صرار که عمو لطفا برامون بخونید،خواهش میکنم،اصلا همه باهم میخونیم عمو،ولی شماهم بخونید لطفا،همه هرجوری که بود میخواستن عمو رو قانع کنن و بالاخره چشمای مهربون عمو با غمی که همدم همیشگی شون بود به رضایت بسته شد،با تمام توانم صلوات فرستادم و به بقیه میدون ندادم که کار دیگه ای برای ابراز خوشحالی انجام بدن،همه ساکت منتظر بودیم،حال عمو حال چند دقیقه پیش نبود!
این حالشو میشناختم،داشت بغضشو میخورد...
آروم گفتم میخواین نخونین؟!
با لبخند همیشگیش نگاهی کرد و گفت نه عمو جون،میخونم
شروع کرد به خوندن،
قرار بر همراهی بود و دخترایی که تا همین چند دقیقه پیش خوشحال و خندان به انتظار نشسته بودن،حالا داشتن با بغضِ عمو همراهی میکردن
عمو با بغض خوند،
صداش لرزید،
دستش تا صورتش بالا اومد،
اشکاشو پاک کرد،
_خون یارانت پر ثمر گشته
عمو شکست،
نگاهش به نگاهم افتاد،
هیچ وقت نگاه عمو رو یادم نمیره!
غمش سنگین بود،
هق هقش بلند شد،
شکستم،
شکستیم،
صدای دخترا ضعیف شد،
عمو"محمد" و صدا زد،
شهید محمد جهان آرا رو،
از ما گفت براشون،
صداشون زد"محمدجان"،
هق زد،
از ما گفت،
هق زد...
قرار نبود روضه بخونیم،
اما اوتوبوس شد مجلس روضه..!
روضه ای که روضه خونش "عمو" بود...
_این خاطره رو اصلا یادم نبود،قضیه واسه چندسال پیشه و امکان اینکه با بقیه سفرها یکم قاطی شده باشه و کلا کم و زیاد گفته باشم هست،همون لحظه که یادم افتاد نوشتم.
خلاصه گفتم بگم که یه وقت دروغی نگفته باشم...
اَدنا؛
_کاسهیدعاهرچیبزرگتر،سهمحاجتخواهیتبیشتر:).
_روزعرفه،
حرمبانو،
همونجای
همیشگیِ
پرخاطره...
_عید قربان است و من در پی قربانی آن خصلت ناپسند خویشم که بین من و تو عامل دوری و جدایی ست:).