eitaa logo
اَدن‌ا؛
76 دنبال‌کننده
97 عکس
17 ویدیو
3 فایل
اَدنا | کمترین. _خوشگِل‌به‌کسی‌میگن‌که گِل‌فطرتش‌خوشه،به‌معنای دیگه‌‌انسانی‌که‌از‌کمترین‌رسیده‌ به‌بیشترین‌درجه‌ی‌آدمیت. ؛خاتونم، برای شما مینویسم کاملا دلی و بی شیله پیله و اساس درست حسابی، اما براساس واقعیت. https://abzarek.ir/service-p/msg/4717147
مشاهده در ایتا
دانلود
اَدن‌ا؛
_
_از بچگی عاشق این بودم مختارنامه پخش بشه و برسه به اون قسمتی که جناب میثم تمار تمام قد می‌ایستن جلو باطل زمانه و بدون هیچ ترس و واهمه ای از حق دفاع میکنن:)، جذاب ترین بخشش برام اونجایی بود که خودشون به گفته‌ی مولا امیرالمومنین مرتضی علی(ع) میدونستن به دست کی و چطوری به شهادت میرسن و به انتظار وعده‌ی حق روزها رو با استقامت تمام سپری میکردن و ذره ای ترس تو دلشون جا نداشت! یادمه به مامان گفتم که این آقا چقدر قوی،نمیترسه اذیتش کنن و هی حرف هاشو میزنه؟! و شنیدم که مامان گفتن هرکسی نمیتونه میثم تمار باشه،حرف حق زدن و پا حق وایسادن سخته،آدمای قوی همیشه طرفدار حق‌ان و از چیزی نمیترسن چون خدا حقِ و پشت و پناهشون! این حرف شد یه جمله ای که سعی کردم یادم بمونه تا وقتی که بزرگ شدم به آرزوم برسم و بشم‌ میثم تمار، بشم طرفدار حق،بشم کسی که از هیچ احد و ناسی نترسه و همه جوره پشت حق وایسم،بشم منتظر،منتظرِ وعده‌ی حق! بشم میثم تمار و اعصاب جماعت باطل از دیدنم بهم بریزه،بشم کسی که حرفاش هول و هراس بندازه تو جون جبهه‌ی باطل و اونا برای مقابله با ترسشون پشت سرم حرف بزنن و تهمت و تمسخر بشه سلاح مقابله باهام، اینا تماما رویای کودکانه‌ی خاتون ۸ ، ۹ ساله بود و حالا که رسیدم به این سن دنبال رسیدن رویامم که واقعا جناب میثم چطور شد میثم تمار؟! چطور یک شخص میتونه فقط با حرف زدنش اینجوری یه خیل عظیمی از سپاه باطل و رسوای عالم کنه؟! چطوری میشه میثم بود و میثم موند؟! چطوری در برابر امر مولا چشم گفت و در برابر تقدیر تسلیم بود؟! چطوری تا آخرین لحظه از حق گفت و نترسید؟! و من‌ از همون عالم بچگی چقدر غبطه خوردم به جایگاه میثم تمار که غبطه کافی نیست،باید این غبطه رو به اهرم حرکت تبدیل کرد... _شهادت جناب میثم تمار،مروری بر الگو های دوران کودکی.
_چه بسا کسی برای رسیدن به چیزی شتاب می‌کند،اما وقتی به آن رسید دوست دارد که ای کاش آن را نمی‌دید. _امیرالمومنین‌مرتضی‌علی(ع)،نهج‌البلاغه،خطبه‌ی۱۵۰.
_
_
اَدن‌ا؛
_
_اَنت بِداخِلی اَکثَرَ مِنّی؛
_گفتی شکیبا باش! و جز چشم نشنیدی از دهانم و من در میان شعله های برافروخته‌ی تن نحیفم با خود کلامت را نجوا میکنم که صبر بخشی از هویت ماست:).
_
_
اَدن‌ا؛
_
_با خنده گوشیو گرفتم دستم،هنوزم داشت به حرفی که زده بودم میخندید... ‌. نه تنها صدای خنده،بلکه حالا هیچ رد خنده ای رو صورتمون پیدا نبود،یاعلی گفت و از کنارم بلند شد و چند قدمی رفت جلو و دوباره برگشت،هنوزم رو عکس آسیدعلی شهید زوم بودم،سرشو گذاشت کنار سرم و گفت"شنیدم که میگن موی ابرو سریع و به آسونی سفید نمیشه،اگه تار ابروی کسی سفید شد حتما سختی زیادی کشیده" . "آقا ۱۶ ام میان قم"،هنوزم به دهنم نمی‌چرخه که بگم پیکر آقا رو میارن... نگاهم کرد و گفت تصویب شد؟! _آره،رسانه‌ی رسمی منتشرش کرد +گفتی چندم؟! بدون اینکه نگاهش کنم ناخودآگاه شروع کردم به توضیح دادن، اینکه ۱۳ و ۱۴ ام مراسم وداع با آقاست، ۱۵ ام مراسم تشییع پیکر آقا تو تهران و ۱۶ ام پیکر و میارن قم و ۱۷ ام مراسم تدفین شون تو مشهدآقا‌امام‌رضاست... گفتم! گفتم پیکر آقا...