eitaa logo
اَدن‌ا؛
76 دنبال‌کننده
97 عکس
17 ویدیو
3 فایل
اَدنا | کمترین. _خوشگِل‌به‌کسی‌میگن‌که گِل‌فطرتش‌خوشه،به‌معنای دیگه‌‌انسانی‌که‌از‌کمترین‌رسیده‌ به‌بیشترین‌درجه‌ی‌آدمیت. ؛خاتونم، برای شما مینویسم کاملا دلی و بی شیله پیله و اساس درست حسابی، اما براساس واقعیت. https://abzarek.ir/service-p/msg/4717147
مشاهده در ایتا
دانلود
_
اَدن‌ا؛
_
_اَنت بِداخِلی اَکثَرَ مِنّی؛
_گفتی شکیبا باش! و جز چشم نشنیدی از دهانم و من در میان شعله های برافروخته‌ی تن نحیفم با خود کلامت را نجوا میکنم که صبر بخشی از هویت ماست:).
_
_
اَدن‌ا؛
_
_با خنده گوشیو گرفتم دستم،هنوزم داشت به حرفی که زده بودم میخندید... ‌. نه تنها صدای خنده،بلکه حالا هیچ رد خنده ای رو صورتمون پیدا نبود،یاعلی گفت و از کنارم بلند شد و چند قدمی رفت جلو و دوباره برگشت،هنوزم رو عکس آسیدعلی شهید زوم بودم،سرشو گذاشت کنار سرم و گفت"شنیدم که میگن موی ابرو سریع و به آسونی سفید نمیشه،اگه تار ابروی کسی سفید شد حتما سختی زیادی کشیده" . "آقا ۱۶ ام میان قم"،هنوزم به دهنم نمی‌چرخه که بگم پیکر آقا رو میارن... نگاهم کرد و گفت تصویب شد؟! _آره،رسانه‌ی رسمی منتشرش کرد +گفتی چندم؟! بدون اینکه نگاهش کنم ناخودآگاه شروع کردم به توضیح دادن، اینکه ۱۳ و ۱۴ ام مراسم وداع با آقاست، ۱۵ ام مراسم تشییع پیکر آقا تو تهران و ۱۶ ام پیکر و میارن قم و ۱۷ ام مراسم تدفین شون تو مشهدآقا‌امام‌رضاست... گفتم! گفتم پیکر آقا...
jazbolhosein.t.meحا (1).mp3
زمان: حجم: 5.8M
_ باحال‌مناسب‌گوش‌کنید؛
اَدن‌ا؛
_عمو:).
_استرس مثل خوره افتاده بود به جونم،شب برنامه داشتیم و راوی خبر داد نمیتونه بیاد و از اون طرف یه جماعتی منتظر نشسته بودن که برنامه‌ای که به دست دخترای دهه هشتادی و مدد اهلبیت برپا شده بود زمین بخوره و بگن:دیدین گفتیم شماها از پسش برنمیاین و نمیتونید خودتون اجراش کنید! دوباره پیام راوی رو خوندم،دستامو پشتم قفل کردم و شروع کردم رژه رفتن و هی اسامی رو تو ذهنم ردیف میکردم و هی خط میخوردن: _آقای فلانی که قم نیست،ایشونم کاروان داره،نه ایشونم نمیشه،اوشون خودش برنامه داره و... کلافه بودم و سردرگم، رسیده بودم به جمع بس نشین جلو آشپزخونه که یهو بشکن زد و گفت عمو (ر.ب)! _عمو (ر.ب)؟! عمو که هرسال این موقع کرمانن +وای خب چیکار کنیم پس؟! +حالا یه زنگ بزن بهشون +آره خاتون،یه تماس بگیر +شماره رو بدم؟! +خودشونم نیان بالاخره یکی از دوستاشون میان دیگه +شماره؟! بخونم یانه؟! _بخون خواهر،انشاالله که حل میشه شماره رو برام خوند و دخترا هرکسی رفتن سراغ توسل، یکی پرچم آقا قمربنی هاشم و گرفت تو بغلش و رفت یه گوشه، یکی رفت سراغ تسبیحش، یکی مهر برداشت و گوشه ای وایساد برای نماز، یکی لبش تند تند به ذکر میچرخید و... صلوات فرستادم و رفتم داخل حیاط، یک بوق دو بوق سه بوق صدای گرم و مجروح عمو پیچید تو گوشم،آرامش چیزی بود که اون لحظه یهویی خالی شد وسط قلبم:) _الو؟! سلام عموجان بفرمایید _سلام عمووو،خوبین؟! فلانی ام _سلام دخترم،بله خوبی؟! دوستات خوبن؟! _الحمدالله عمو،دلتنگ دیدار شماییم،عمو؟! _جانم عمو؟! چرا صدات نگرانه؟! براشون اتفاقی که افتاده بود و توضیح دادم، _عمو خیلی نگرانم،این بچه ها نسبت به آسیدعلی خیلی جبهه دارن،راوی قرار بود از ایشون صحبت کنه و حالا نمیدونم چیکار کنم _نگران نباش عموجان،درستش میکنم،من الان تو جاده ام ولی نگران نباش،یه کاربلد میفرستم بیاد فقط عموجان آدرس دقیق و برام بفرست باشه؟! نگران نباشیا عمو _خدا خیرتون بده عمو،واقعا نمیدونم چطوری تشکر کنم ازتون،خیلی نگران بودم که امشب چطوری میگذره،آدرسم چشم میفرستم _وظیفه ست دخترم،شما فقط نگران نباش _چشم:)،یه لحظه یادم رفته بود ما فقط وسیله ایم و صاحب مجلس خودش درستش میکنه. عمو دعای خیر کرد و مکالمه به پایان رسید،با لبخند وارد شدم و در کسری از ثانیه انرژی برگشت و دوباره شوق و ذوق جریان پیدا کرد.