_گفتی شکیبا باش! و
جز چشم نشنیدی از
دهانم و من در میان
شعله های برافروختهی
تن نحیفم با خود کلامت
را نجوا میکنم که صبر
بخشی از هویت ماست:).
اَدنا؛
_
_با خنده گوشیو گرفتم دستم،هنوزم داشت به حرفی که زده بودم میخندید...
.
نه تنها صدای خنده،بلکه حالا هیچ رد خنده ای رو صورتمون پیدا نبود،یاعلی گفت و از کنارم بلند شد و چند قدمی رفت جلو و دوباره برگشت،هنوزم رو عکس آسیدعلی شهید زوم بودم،سرشو گذاشت کنار سرم و گفت"شنیدم که میگن موی ابرو سریع و به آسونی سفید نمیشه،اگه تار ابروی کسی سفید شد حتما سختی زیادی کشیده"
.
"آقا ۱۶ ام میان قم"،هنوزم به دهنم نمیچرخه که بگم پیکر آقا رو میارن...
نگاهم کرد و گفت تصویب شد؟!
_آره،رسانهی رسمی منتشرش کرد
+گفتی چندم؟!
بدون اینکه نگاهش کنم ناخودآگاه شروع کردم به توضیح دادن،
اینکه ۱۳ و ۱۴ ام مراسم وداع با آقاست،
۱۵ ام مراسم تشییع پیکر آقا تو تهران و
۱۶ ام پیکر و میارن قم و ۱۷ ام مراسم تدفین شون تو مشهدآقاامامرضاست...
گفتم!
گفتم پیکر آقا...
اَدنا؛
_عمو:).
_استرس مثل خوره افتاده بود به جونم،شب برنامه داشتیم و راوی خبر داد نمیتونه بیاد و از اون طرف یه جماعتی منتظر نشسته بودن که برنامهای که به دست دخترای دهه هشتادی و مدد اهلبیت برپا شده بود زمین بخوره و بگن:دیدین گفتیم شماها از پسش برنمیاین و نمیتونید خودتون اجراش کنید!
دوباره پیام راوی رو خوندم،دستامو پشتم قفل کردم و شروع کردم رژه رفتن و هی اسامی رو تو ذهنم ردیف میکردم و هی خط میخوردن:
_آقای فلانی که قم نیست،ایشونم کاروان داره،نه ایشونم نمیشه،اوشون خودش برنامه داره و...
کلافه بودم و سردرگم،
رسیده بودم به جمع بس نشین جلو آشپزخونه که یهو بشکن زد و گفت عمو (ر.ب)!
_عمو (ر.ب)؟! عمو که هرسال این موقع کرمانن
+وای خب چیکار کنیم پس؟!
+حالا یه زنگ بزن بهشون
+آره خاتون،یه تماس بگیر
+شماره رو بدم؟!
+خودشونم نیان بالاخره یکی از دوستاشون میان دیگه
+شماره؟! بخونم یانه؟!
_بخون خواهر،انشاالله که حل میشه
شماره رو برام خوند و دخترا هرکسی رفتن سراغ توسل،
یکی پرچم آقا قمربنی هاشم و گرفت تو بغلش و رفت یه گوشه،
یکی رفت سراغ تسبیحش،
یکی مهر برداشت و گوشه ای وایساد برای نماز،
یکی لبش تند تند به ذکر میچرخید و...
صلوات فرستادم و رفتم داخل حیاط،
یک بوق
دو بوق
سه بوق
صدای گرم و مجروح عمو پیچید تو گوشم،آرامش چیزی بود که اون لحظه یهویی خالی شد وسط قلبم:)
_الو؟! سلام عموجان بفرمایید
_سلام عمووو،خوبین؟! فلانی ام
_سلام دخترم،بله
خوبی؟! دوستات خوبن؟!
_الحمدالله عمو،دلتنگ دیدار شماییم،عمو؟!
_جانم عمو؟! چرا صدات نگرانه؟!
براشون اتفاقی که افتاده بود و توضیح دادم،
_عمو خیلی نگرانم،این بچه ها نسبت به آسیدعلی خیلی جبهه دارن،راوی قرار بود از ایشون صحبت کنه و حالا نمیدونم چیکار کنم
_نگران نباش عموجان،درستش میکنم،من الان تو جاده ام ولی نگران نباش،یه کاربلد میفرستم بیاد فقط عموجان آدرس دقیق و برام بفرست باشه؟! نگران نباشیا عمو
_خدا خیرتون بده عمو،واقعا نمیدونم چطوری تشکر کنم ازتون،خیلی نگران بودم که امشب چطوری میگذره،آدرسم چشم میفرستم
_وظیفه ست دخترم،شما فقط نگران نباش
_چشم:)،یه لحظه یادم رفته بود ما فقط وسیله ایم و صاحب مجلس خودش درستش میکنه.
عمو دعای خیر کرد و مکالمه به پایان رسید،با لبخند وارد شدم و در کسری از ثانیه انرژی برگشت و دوباره شوق و ذوق جریان پیدا کرد.