City of stαrs
خیلی دلم میخواست راجب امروز بنویسم ولی مهارت نوشتنم واقعا قاصر بود ، امروز سه نفر بودیم و هزار و پونصد تا جزئیاتِ جالب که از خیر هیچکدومشون نمیشه گذشت. پس از بین ناقص نوشتن یا ننوشتن ، دومی رو انتخاب کردم و امیدوارم که هیچکدوم از جزئیات امروز رو فراموش نکنم.
" همهچیز خوب بنظر میاد ولی زخمهایی که بهم زدی رو قایم کردم. هم از خودم و هم از آدما "
با اینکه توی چشماش جای یچیزی خالی بود ولی اینجور وقتا یهویی یهصدایی از تو مغزم میگه "وای ، پس اون ' تو' رو دوست داشت"
تقریبا هرروز که میخوام از کلاسمون بیام بیرون ، میگم "دااارم از این جهنم میرم بیروووون" ولی همچنان وقتی به این فکر میکنم که یه روز تمومِ واقعی میشه ، دلم میخواد کش بیاد
من حس خوبی ندارم ، میدونم وقتی حس خوبی ندارم چی میشه ، ولی هیچکس گوش نمیده چی میگم