هدایت شده از گامباره گامباره-
انگشتانش در کنار صفحات کتاب عجولانه میلغزیدند
و هر ورق را به سرعت به پشت سر میگذاشتند
قطرات اشک از کنار چشمش به ارامی بر روی صورتش سر میخوردند
هر کدام به سویی میلغزیدند
در نهایت مجبور به تمیز کردن صورت متورم و قرمزش شد
از سر عادت انگشتش را به سمت لب هایش برد
چطور کلمات به این قدرتمندی بودند
کلماتی که بر روی صفحات کتاب سکوت کرده بودند
کتابی که بر روی طاقچه خاک میخورد...
متشکل از این همه حرف بود؟
به ارامی بغضش را فرو خورد
ان کتاب بعد از مدتها توانسته بود حرفهایش را بگوید
اما او چطور...؟
کلمات ان کتاب افکار اورا برافروخته کرده بودند
احساسات و افکار و ...هر چیزی که متشکل وجود او بود
بعد از سالها فراموشی و رها شدن
در اعماق وجودش برافروخته شده بودند...
ایا او هم میتوانست حرف هایش را با کسی در میان بگذارد؟
عجب .
انگشتانش در کنار صفحات کتاب عجولانه میلغزیدند و هر ورق را به سرعت به پشت سر میگذاشتند قطرات اشک از ک
...من هر دفه دست به قلم و کیبورد میشی نگران افسرده شدنت میشم
+یه روزی با خوشحال ترین و موفق ترین نسخه ی خودت روبرو میشی و به خودت میگی: دمت گرم، همینو میخواستم، دیدی ارزششو داشتت؟
عجب .
آیا قلب بیشتر از ذهن شایسته آلزایمر نیست؟!
اصن احساسات از قلب نمیاد که تو همون مغزه :/