عجب .
انگشتانش در کنار صفحات کتاب عجولانه میلغزیدند و هر ورق را به سرعت به پشت سر میگذاشتند قطرات اشک از ک
...من هر دفه دست به قلم و کیبورد میشی نگران افسرده شدنت میشم
+یه روزی با خوشحال ترین و موفق ترین نسخه ی خودت روبرو میشی و به خودت میگی: دمت گرم، همینو میخواستم، دیدی ارزششو داشتت؟
عجب .
آیا قلب بیشتر از ذهن شایسته آلزایمر نیست؟!
اصن احساسات از قلب نمیاد که تو همون مغزه :/