عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله قسمت هفتم سالها بود، پا در مسیری گذاشته بودم که هیچ راه بازگ
قسمت هشتم
با ریموت، برق را روشن کرد. به سمتش حرکت کردم. آغوشش باز شد، اما نه برای یک خوشآمدگویی معمولی. نفس عمیقی کشید و گفت: «قبلا بهت میگفتیم شهید زنده، چون جانباز بودی. اما از حالا به بعد، بازی عوض شده. تو از این لحظه برای دنیا مردهای. حالا واقعاً شدی شهید زنده.»
لبخند تلخی زدم. به سمت آسانسور حرکت کردیم و چندمتر آنطرفتر، سوار آسانسور شدیم و به طبقه هفتم رفتیم؛ وقتی رسیدیم، وارد واحد شدیم و در را پشت سرمان قفل کرد. به سمت اتاق سوم اشاره کرد؛ یک اتاق ۳۰ متری که دیوارهایش برای بلعیدن هر نوع نویزی ساخته شده بود.
نشستیم. سلحشور پوشهای آبیرنگ را روی میز چوبی کهنه سُر داد. روی آن هیچ مهر، شماره یا کدی نبود؛ فقط یک نوار چسب قرمز تیره که لبه آن را مهروموم کرده بود.
سلحشوربدون اینکه نگاهم کند، گفت: «عاکف، تو برای من حکم یک دارایی استراتژیک و داری. اما از نظر من، تو از دوشب قبل در اون حمله پهپادی در عراق پودر شدی. این روایت رسمی هست؛ تمام دستگاههای اطلاعاتی جهان، حتی موساد و سیا، همین و گزارش کردند. بدتر از همه، مادرت هم همین و باور کرده و همین ساعتهاست که دارده برای روح تو فاتحه میخونه.»
نگاهم روی صورت سلحشور قفل شد، گفتم: «حاجآقای سلحشور، با تمام ارادتی که به سابقه و جایگاهت دارم، بازی با کلمات و استفاده از ادبیات تحکمآمیز و برای من بگذار کنار. من حوصله این بازیهای شمارو ندارم؛ اینجا هم اتاق بازجویی نیست، اتاق عملیات هست.»
کمی به جلو خم شدم نگاهی به پرونده کردم و با لحنی که بوی تهدید و اقتدار توأمان میداد، ادامه دادم: «این پرونده رو من کلید زدم. از الف تا یای اون، از اهداف نفوذ تا متدهای خروج، در ذهن من هست. من خوب میدونم کجا ایستادم و قرار هست چه ضربهای به پیکرهٔ دشمن وارد کنم. حضور من اینجا، برای یادگیری اصول پایه نیست؛ برای همافزایی برخی نکات فنی هست که فقط در حوزه اختیارات شماست. همین و بس.»
مکثی کردم و با اشاره به پوشه، پرسیدم: «تموم اون چیزهایی که توی این پوشه هست، طراحش منم. اینی هم که روبروت الان نشسته، دسته خر نیست؛ خودش استاد این.... بازیاست.»
سلحشور هنگ کرده بود و فکر نمیکرد اینطور با او صحبت کنم؛ واقعا بعد از شهادت حاج قاسم برای من دیگر هیچچیزی معنا نداشت. شدیدا عصبی شده بودم و یاد روزهایی افتاده بودم که همسرم به شهادت رسیده بود و عصبی بودم.
سلحشور گفت: «دسته خر نیستی؛ یک تکه گِل هستی که باید فرم جدید بگیری. این بار باروت و مقابله با نفوذ به کارت نمیاد. باید کلمات و شلیک کنی. کلماتی که اونها دوست دارن بشنون...»
سپس آمد سمتم و خم شد و پرونده را از کنارم برداشت، نوار قرمز را با ناخن کشید و پوشه را باز کرد. اولین چیزی که روی کاغذهای درون پوشه خودنمایی میکرد، یک پاسپورت قدیمی فرانسوی با عکس پسربچهای ده دوازده ساله با چشمانی شبیه به من بود.
سلحشور گفت: «دانیال الیعازر. متولد پاریس، 1980. پدرش یک جواهرساز مذهبی فراری از تونس بود، مادرش فرانسوی. هر دو در یک تصادف در حومه لیون سوختند. دانیال واقعی هم همان روز در بیمارستان مرد، اما مرگش هرگز ثبت نشد. ما پرونده پزشکیش و خریدیم. از امروز، تو پسربچهای هستی که با عمویش در مارسی بزرگ شده، غرق در عقدههای مذهبی و گرایشهای راستگرایانه افراطی هست. تو یک صهیونیست دوآتیشهای عاکف. الحمدلله به زبان عبری هم که مسلط هستی به طور کامل. تو از اونهایی هستی که فکر میکنن زمین خدا فقط برای اونهاست. یعنی یک یهودی صهیونیستی افراطی.»
حدود چهارساعت با سلحشور صحبت کردیم. نقشه موقعیتهایی که باید در آن رسوب میکردیم را بررسی نهایی کردیم. وقتی قرار شد سلحشور برود، لحظه آخر به من گفت: «وقتی از این در بیرون میری، اگر به زبان عربی فکر کنی، لو رفتی. فارسی حرف بزنی، نابودی؛ حتی اگر قرار هست خواب هم ببینی، باید به عبری خواب ببینی.»
گفتم: «بعدش؟»
گفت: «باید از امروز تا یکسال مسخ در تاریکی باشی. باید تبدیل بشی به دانیال الیعازر. باید هرچه زودتر جراحی بشی. روی تخت جراحی یک درمانگاه غیررسمی در شرق تهران، پزشکان با لیزر و پروتزهای ظریف، انحنای بینی تو رو تغییر بدن. باید جای سجدههات پروتز بشه و معلوم نباشه. انگشتر دیگه نباید دستت کنی تا رنگ دستات طبیعی بشه؛ باید جای بخیههای روی صورتت بخاطر ترکشهایی که در برخی عملیاتها در سوریه به روی صورتت نشسته محو بشه. دندانپزشک باید دندانت و با آمالگام و مواد استاندارد دندانپزشکی فرانسوی بازسازی کنه؛ اگر گیر بیفتی، موساد در اولین بازجویی، دندانهای تو رو قطعا چک میکنه تا منشأ جغرافیایی درمان تو رو بفهمه.»
گفتم: «نحوه ورود که تغییر نمیکنه؟»
گفت: «نه. همون هست. فقط نحوه ورود تو کمی متفاوته.»
✍به شرط حیات ادامه دارد
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعله آن شب که فکر غارت بود
شب جمعه شب زیارت بود
آن شب جمعه روضه احیا شد
تن فرمانده ارباً اربا شد
شیشهی عطر شد، سرش گم شد
خون مرد آبروی مردم شد
عاکف سلیمانی
قسمت هشتم با ریموت، برق را روشن کرد. به سمتش حرکت کردم. آغوشش باز شد، اما نه برای یک خوشآمدگویی مع
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت نهم
در یکی از شبها، خیلی دلم گرفته بود. نشستم رو به قبله، شروع کردم به قرائت کلامالله؛ پس از قرائت قرآن مشغول استغفار شدم و در دلم خلوتی با خدا کردم. به سجده افتادم و برای دل مادرم اشک ریختم تا آرامش به او بدهد؛ نمیدانستم پس از خبر شهادت من چه حالی دارد، اما مطمئن بودم دلش خون شده. در طول تمام این سالها، وقتی با خودم خلوت میکردم، همیشه مادرم را بالای تابوتم تصور میکردم؛ اما نمیدانستم قرار است بالای یک تابوت و قبر ساختگی شیون کند.
یک دفن مخفیانه، با حضور حداقلی خانواده، ذیل پروتکلهای خاص حفاظتی، تا حتی ذرهای رد یا شکوشبهه در افکار عمومی و سیستمهای رصدی دشمن ایجاد نشود.
ساعت از دو بامداد گذشته بود که پروتکل جابهجاییام به یک خانه امن دیگر انجام شد. پس از هفت روز، تیم پزشکی اختصاصی، عمل جراحی اصلاح خطوط چهره را روی صورتم پیاده کرد. یک ماه بعد نیز، برای تکمیل فرآیند تغییر هویت بیومتریک، چند دندان کاملاً سالمم را تعمداً تراشیدند و با کامپوزیتهای خاص فرانسوی بازسازی کردند؛ بهعلاوه مداخلات فیزیکی دیگری که روی صورتم انجام شد، اما لزومی به ذکر جزئیات آن نیست.
صورتم هنوز صورت من بود، اما دیگر آنقدر آشنا نبود که مادرم با یک نگاه مطمئن شود پسرش زنده است.
به من گفتند اگر روزی بازجویی شوم، حتی دندانهایم ممکن است علیه من شهادت بدهند. از آن روز فهمیدم بدن انسان هم مثل یک پرونده است؛ پر از امضاهای پنهان. من از آن پس نه فقط با کلام، بلکه با هر سلول و حفره بدنم، در حال روایت یک دروغ استراتژیک بودم.
یاد آیات قرآن افتادم که خدای متعال در سوره مبارکه فصلت آیه 20 فرمود: حَتَّى إِذَا مَا جَاءُوهَا شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ ... وقتی به آتش میرسند، گوش و چشم و پوستشان به اعمالی که همواره انجام می دادند، گواهی می دهند.
بعد از بدن، نوبت زبان رسید. گرچه به زبان عبری تسلط داشتم، اما باید دقیقتر و فشردهتر آموزش میدیدم. دوازده ساعت در روز مینشستم روبهروی دو استاد زبان عبری که از افسران عالیرتبه اطلاعاتی تشکیلاتمان بودند. در آن دوازده ساعت، به صورت تخصصی فقط مکالمه میکردیم و غیر از زبان عبری، زبانهای دیگر را برای خودم حرام کرده بودم.
یکی از آن دوستان، متخصص تحلیل گویش در بخش عبری سازمان بود که بیشترین کمک را او در این پرونده به من داشت. او به من آموخت که نباید فقط عبری یاد بگیرم. باید عبری را طوری حرف بزنم که انگار از کودکی در خانهای فرانسوی_یهودی بزرگ شدهام.
ضعفهایم کمکم برطرف شد؛ باید «ر» را نرمتر ادا میکردم. باید «خ» را نه مثل مردی عربی یا فارسی، بلکه مثل یهودی فرانسویتباری میگفتم که سالها بین پاریس، مارسی و متون مذهبی سرگردان بوده. چون هر اشتباه کوچک، یک ضربه بود.
شبها که از خستگی بیهوش میشدم، هدفونهای استخوانی را روی شقیقههایم میگذاشتند. اخبار رادیو، دعاها، لالاییهای عبری، تحلیلهای سیاسی، اخبار، موزیک، صدای مردانی که نامهایی عبری را با اطمینان تلفظ میکردند، تا صبح در جمجمهام میچرخید.
حتی خواب هم دیگر برای من یک منطقه امن نبود. اگر در خواب به فارسی ناله میکردم، سلحشور، با شوک خفیف بیدارم میکرد.
اولین بار که این اتفاق افتاد، از تخت پریدم. راستش سالها کار اطلاعاتی کرده بودم و بارها تا یک قدمی شهادت پیش رفتم، بارها پنجه در پنجه سیا و موساد جنگیدم، بارها تا قلب داعش زدم، بارها عواملم را تا قلب گروهکها هدایت کردم، اما آن لحظه ترسیدم. سلحشور بالای سرم ایستاده بود و فقط یک جمله گفت:
«من قبول ندارم؛ عاکف، بعنوان یکی از افسران ارشد امنیتی ایران، هنوز هم زنده هست. به هیچ عنوان نمیپذیرم. تو باید شهید شده باشی تا حالا؛ اما نمیدونم چرا هنوز زندهای.» بعد دستگاه را دوباره روشن کرد.
از آن شب به این نتیجه رسیدم که باید حتی خوابهایم را هم سانسور کنم. باید ناخودآگاهم را تربیت کنم. باید یاد بگیرم در تاریکی هم به کشورم و مردمم خیانت نکنم.
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله قسمت نهم در یکی از شبها، خیلی دلم گرفته بود. نشستم رو به قبل
قسمت دهم
نه ماه بعد...
آخرین آنالیز را با سلحشور انجام دادیم؛ گفت: «طبق پروپوزالی که خودت نوشتی، و موافقت کاظم و من، روزی سه مقاله برای نشریات کوچک یهودی در اروپا با نام مستعار مینویسی. حواست باشه که باید علیه ایران و علیه اعراب منطقه، با چنان کینه و منطق بُرندهای مطلب بنویسی که سردبیران راستگرای اسرائیلی شگفتزده بشن؛ باید وقتی متنهای تو رو میخونن، فکر کنن که دانیال از خود ما هم ماتر هست.»
سلحشور ادامه داد و تأکید کرد: «تو سالها کار اطلاعاتی و میدانی انجام دادی، اما ژورنالیست خوبی نبودی و این نُهماه ازت یه ژورنالیست خوب در آورد. اما تو در لحظه اقدامات اطلاعاتی در اون سرزمین، فقط یک ژورنالیست نیستی، قرار هست کارهایی کنی که خودت طراحشی و من دخالت نمیکنم، ولی موضوع ژورنال تو، پوشش خوبی هست برای هرکاری؛ توصیهام اینه، فقط مواظب خودت باش. تو باید مثل یک ژورنالیست تحلیلهای سیاسی بنویسی که در ظاهر در خدمت منافع امنیت ملی اسرائیل باشه، اما در لایههای زیرین، گسلهای روانی و سیاسی جامعه صهیونیستی رو تحریک کنه تا هر روز کف خیابان باشن. تو باید آتش رو در لانه عنکبوت شعلهور کنی و این فقط در تخصص خودته؛ هر مقالهای که مینویسی، باید خنجری باشه که به سینه موساد میزنی. امروز، عصر رسانه هست و با رسانه میشه حکومت تروریستی اسراییل و سرنگون کرد.»
سلحشور به صحبتهایش ادامه داد، گفت: «تو باید در ذهن خودت، عاکف و تهران و ایران و خانوادت و همه و همه و همه رو ویران کنی تا دانیال الیعازر در تلآویو متولد بشه.»
آن لحظه در نقطهای ایستاده بودم که سیستم اطلاعاتی ایران، به من بهعنوان طراح این عملیات اطمینان کرده بود تا در قلب امنیتی دشمن ورود کنم. حالا دیگر من یاد گرفته بودم کدام زخمها را در اسراییل باز نگه دارم. کدام واژهها را طوری کنار هم بچینم که مخاطب احساس کند حق با اوست، حتی وقتی دارد به سمت تاریکی میرود.
یک بار، عمار را که در خانه دیگری در حال آموزش دیدن بود به خانه امنی که در آن حضور داشتم، آوردند. به او نگاه کردم. خیلی لاغر شده بود و دیگر آن لبخندهای پهن همیشگیاش را نداشت. وقتی خواست به فارسی بگوید «حالم خوب نیست»، سلحشور با سیلی به دهانش کوبید و به عبری فریاد زد: «خفه شو کثافت! اینجا فقط به زبان همون حیوونا حرف میزنی!» عمار با لبهای خونین به او خیره شد و چیزی نگفت. بگذریم...
لحظه خروج از ایران فرا رسیده بود. روز آخر حاج کاظم در خانه امن به سراغم آمد؛ میدانستم برای چه چیزی آمده بود؛ یک تصویر از مادرم آورده بود تا نشانم دهد... تصویری از تمام اعضای خانوادهام؛ حاجی و همسرش یک شب به خانه مادرم رفته بودند و برادرم و خواهرانم و همسرانشان و فرندانشان دور مادرم نشسته بودند. هیچ کسی پس از نهماه به اندازه مادرم شکسته نشده بود. بغضم ترکید، نشستم روی زمین، برای مادرم گریه کردم. تصویرش را بوسیدم... دوست داشتم ببینمش، حتی شده از دور، اما به هیچ عنوان نمیشد.
دلم برایش تنگ شده بود، اما راهی نداشتم. دلم برای عطر چادر نمازش تنگ شده بود، اما راهی نداشتم... دلم برای دست پخت غذاهایش تنگ شده بود، اما نمیتوانستم...
حاج آقای سلحشور عکس را از من گرفت و به حاج کاظم داد. دستانم را گرفتند و از روی زمین بلندم کردند. حاج آقای سلحشور من را به سینهاش چسباند، آرامم کرد، گفت: «میخوای نری؟ تو انگار آماده نیستی هنوز!»
نگاه تندی به سلحشور کردم، گفتم: «نه. میرم...»
کمی دور اتاق قدم زدم، حاج کاظم گفت: «این یک تست بود. تو هنوز وابستگی داری. وقت نداریم آقاجون. طراح این عملیات خودتی. اگر میتونی بسمالله. نمیتونی، نرو؛ کسی هم نباید جای تو بره. چون از اول هم قرارمون این بود.»
گفتم: «تستهای خودتون و بزارید برای چهارتا بچه تازه به دوران رسیده توی این سیستم امنیتی. به من که حدود500 عملیات موفق درون مرزی و برون مرزی داشتم، این وصلهها نمیچسبه. اگر کسی و دارید که عرضه داشته باشه طرح من و ببره جلو، بسمالله، بیاریدش توی گود.»
حاج کاظم و سلحشور نگاهی به هم کردند، اما چیزی نگفتند. ادامه دادم: «همیشه آرزوم این بود که به دست شقیترین افراد به شهادت برسم. هرچند، من نمیرم اونجا که شهید بشم، میرم دهن دشمن و سرویس کنم. باید برم انتقام حاجی و خیلی دیگر از شهدا رو بگیرم. اینها حاجی رو زدن، مطمئنم اگر درست انتقام نگیریم، سراغ همه میان... از سیدحسن گرفته، تا یحیی سنوار و تک تک فرماندهان محور مقاومت، از همه مهمتر آقا؛ باید همه دست به دست هم بدیم تا رژیم و از درون متلاشی کنیم و به هم بریزیم... و اینکه من کار واجبتری هم دارم؛ اونم رهایی هست.»
سپس شوخی کردم و گفتم: «ببخشید آقای سلحشور فارسی صحبت کردم... اگر نمیزنی فک ما رو بیاری پایین، ما کم کم بریم...»
لبخند تلخی گوشه لبهایش نشست، اما چیزی نگفت.
✍به شرط حیات ادامه دارد
عاکف سلیمانی
قسمت دهم نه ماه بعد... آخرین آنالیز را با سلحشور انجام دادیم؛ گفت: «طبق پروپوزالی که خودت نوشتی،
لطفا مستند داستانی را کپی نکنید و اگر برای کسی یا گروهی میفرستید فورواد کنید. چون رضایت ندارم شرعا. باید لینک و نام کانال در آن باشد.
کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇
https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7
@akef_soleimany
👇👇👇👇👇👇👇👇
کانال عاکف سلیمانی در تلگرام
https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk
@akefsoleimany
عاکف سلیمانی
قسمت دهم نه ماه بعد... آخرین آنالیز را با سلحشور انجام دادیم؛ گفت: «طبق پروپوزالی که خودت نوشتی،
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت یازدهم
مهر 1399 پایان دوران قرنطینه امنیتی من بود و ادامه دوران قرنطینههای شدید مردم به خاطر کرونا. عاکف دیگر وجود نداشت. مردی که در آینه به آن نگاه میکردم، مردی شیکپوش، با کت کتان سرمهای، عینک فریم کائوچویی فرانسوی با موهای کمی بلند و آشفته که دو طرف گوشش هم گوشوار داشت. او من نبودم، یعنی محسن سلیمانی برای مادرم و خانواده، یا همان همان عاکف سلیمانی محل کارم؛ او، من بودم، اما یک منه دیگر، یعنی دانیال الیعازر؛ یک تحلیلگر و ستوننویس مستقل یهودی فرانسوی.
برای مأموریت در سرزمین اشغالی، ابتدا قرار شد با پاسپورت جعلی از مسیر زمینی به سلیمانیه بروم و سپس از آنجا به استانبول بروم و پس از حضور در استانبول، پاسپورت فرانسوی دانیال الیعازر را برای من فعال کنند و به پاریس بروم. پس از مدتی از ترکیه خارج شدم و چندماهی را در پاریس، در یک آپارتمان کوچک در محله لو ماره (محله یهودینشین پاریس) زندگی کردم.
هر روز به کنیسه میرفتم، در کافهها با روزنامهنگاران محلی بحث میکردم و چند مقاله در بخش نظرات روزنامه لوموند درباره لزوم بازگشت یهودیان اروپا به وطن مادری به دلیل افزایش یهودستیزی منتشر میکردم. این مقالات، قلاب اصلی بودند. من، یعنی دانیال الیعازر در سفارت اسرائیل در پاریس درخواست «آلیا» (مهاجرت یهودیان به اسرائیل) دادم.
یک جوان نخبه، تنها، مذهبی اما نه بیش از حد، خشمگین اما قابل احترام، با قلمی تند در دفاع از اسرائیل. یک جوان نخبه، تنها، مذهبی اما نه بیش از حد، خشمگین اما قابل احترام، با قلمی تند در دفاع از اسرائیل. در پرونده مالیاتیام هیچ غیبت مشکوکی دیده نمیشد. در تمام آن سالها، سازوکار امنیتی ایران، مالیاتی را که در فرانسه برای دانیال تعیین میشد با یک حربه پرداخت میکرد و هزاران اقدام پنهان دیگر را هم پیش میبرد تا زندهبودن او در مدار شواهد باقی بماند و در وقت لازم، این کیس بهکار گرفته شود. همهچیز آنقدر تمیز بود که فقط یک چیز میتوانست آن را خطرناک کند؛ آن هم بیش از حد تمیز بودن. اما آنها چیزی ندیدند. یا اگر دیدند، احتمالا باور کردند.
حالا دیگر موعد اصلی رسیده بود و از جایی که معاریو به شدت دنبال این بود من برگردم به اسراییل تا با آنها فعالیت کنم، در یک روز بارانی در دیماه 1399، هواپیمای شرکت ال عال روی باند فرودگاه بنگوریون نشست. از پلههای هواپیما پایین رفتم. اما همزمان باد گرم و شرجی مدیترانهای انگار به صورتم میخورد. چون اولین بار بود که به طور رسمی به سرزمینهای اشغالی سفر میکردم.
ایست بازرسی فرودگاه شلوغ بود. خانوادهها، چمدانها، صداهای درهم، بچههایی که گریه میکردند، سربازانی که با بیحوصلگی نگاه میکردند. من با خونسردی یک مسافر خسته در صف ایستادم. نه بیش از حد آرام. نه بیش از حد نگران. درست به اندازه.
اگرچه ماسک دوران کرونا روی صورت بود، اما در برابر الگوریتمهای تشخیص چهره، هیچ حفاظی محسوب نمیشد. به همین دلیل، باید برای دور زدن سیستمهای تشخیص چهره پیشرفته در فرودگاه بنگوریون و دیگر نقاط حساس در رژیم، رعایت میکردم؛ طبق طراحی قبلی، از پروتزهای سیلیکونی حرارتی بسیار ظریفی استفاده کردم که نه تنها فرم صورت را تغییر میداد، بلکه دمای سطح پوست را هم به صورت یکنواخت پخش میکرد تا دوربینهای حرارتی رژیم متوحش اسراییل، متوجه تغییر نشوند.
به محض نزدیک شدن به گیت، در پوشش اینکه دارم به لباسم ادکلون اسپری میکنم، از اسپری مسدود کننده DNA استفاده کردم و لایهای نانو و بیرنگ روی پوست ایجاد کردم تا با این کار هیچ اثر انگشت یا بقایای سلولی (DNA) روی لیوانها، دستگیرهها یا کیبوردهایی که قراربود لمس کنم، باقی نماند.
دختر جوانی با یونیفرم مخصوص، به پاسپورت فرانسوی و برگه تاییدیه آلیا نگاه کرد. سپس به چهره من خیره شد. چشمان دختر دقیق و شکاک بود. همان نگاههایی که حدود 9 ماه به صورت فشرده برایشان تمرین کرده بودم. دختر جوان، به عبری پرسید «به خانه خوش آمدی، دانیال. اما چرا اینقدر دیر؟»
لبخند کمرنگی زدم. لهجه فرانسویام دیگر بینقص بود. با همان لهجه فرانسویای که نه ماه روی استخوانهایم حک کرده بودم، گفتم: «پاریس دیگه جای امنی برای نوشتن نبود. ترجیح دادم در خانه خودم بنویسم، حتی اگر مجبور باشم در پناهگاه بنویسم.»
دختر جوان لبخند زد، مهر ورود را روی برگه مخصوص کوبید و پاسپورت را پس داد. «موفق باشی. به قلمهای تند تو نیاز داریم.»
در صف خروج، آدمها شبیه آدمها نبودند؛ شبیه پروندههایی بودند که پا درآوردهاند. گذرنامهها باز و بسته میشدند، لبخندها اندازهگیری میشدند، چمدانها از دستگاهها رد میشدند و هر حرکت کوچک، انگار پیش از وقوعش در جایی ثبت شده بود و تمام حرکات و سکنات زیر نظر سیستم امنیتی اسراییل بود.
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله قسمت یازدهم مهر 1399 پایان دوران قرنطینه امنیتی من بود و ادام
قسمت دوازدهم
باید در چنین جاهایی، طبیعی بودن را نه اینکه بازی کنم، بلکه خُردش کنم و در حرکات کوچک پخش کنم. مثلا سرعت قدم، زاویه نگاه، مکث پیش از جواب، خستگی کنترلشدهای که از یک مهاجر خسته و تنها انتظار میرود و...
تستهای مرسوم کرونا را از مسافران گرفتند و من هم چمدانم را برداشتم و از گیت عبور کردم. در سالن انتظار، میان غوغای مردمی که بستگانشان را نمیتوانستند به دلیل کرونا در آغوش بگیرند، عمار را دیدم؛ او حالا (با نام مستعار آوی) با یک تیشرت یقهدار سفید و شلوارک کتان آبی کمرنگ و کتونی سفید، ایستاده بود و تابلویی کوچک با نام “Daniel Eliezer” در دست داشت. چند ثانیه به تابلو نگاه کردم. به اسمم. به اسمی که نبودم و بودم.
جلو رفتم. عمار که طبق برنامه چند روز از من زودتر رسیده بود و در قامت آوی، وظیفه تأمین امنیت فیزیکی عملیات و یکسری اقدامات عملیاتی دیگر را داشت، زیر گوشم، به عبری گفت: «به تلآویو خوش اومدی. آپارتمان آمادست. میز و قلم منتظر توست.»
از پنجره بزرگ فرودگاه به بیرون نگاه کردم. بوی تهران و الرمادی را در اعماق ریههایم حبس کرده بودم، اما حالا باید یاد میگرفتم که چطور با بوی خیابانهای تلآویو نفس بکشم. بازی تازه شروع شده بود.
من عاکف نبودم. من حتی مردی که در تهران بازسازی شده بود هم نبودم. من دانیال الیعازر بودم؛ مهاجری یهودی با گذشتهای فرانسوی_عبریای صیقلخورده و حافظهای که اگر لازم میشد، برای هر زخم دوران کودکیاش تاریخ و رنگ و بو داشت. این لحظه را بارها تمرین کرده بودم. نه برای اینکه از آن نترسم؛ برای اینکه ترس را در جای درست نگه دارم. ترس زیاد، آدم را لو میدهد. بیخیالی زیاد هم همینطور. باید چیزی میان این دو میبودم.
عمار (آوی) به عبری گفت: «پرواز چطور بود؟»
به عبری گفتم: «مثل همه پروازها. طولانیتر از چیزی که باید.»
سری به نشانه تایید تکان داد: «خوبه. اما خسته به نظر میرسی.»
به عبری گفتم: «دقیقا.»
درهای شیشهای خودکار باز شدند و از سالن خارج شدیم. به بیرون از فرودگاه رفتیم و چند لحظه طول کشید تا قدمهایمان با هم یکی شود. عمار«آوی» جلوتر نمیرفت، عقب هم نمیماند. درست کنار من راه میآمد، مثل کسی که نه همراهیات میکند، نه تعقیبت؛ فقط با حضوری حسابشده در قاب تو قرار گرفته است.
به پارکینگ رسیدیم. ماشین را از دور شناختم؛ سدان خاکستری بیحاشیه، از آن مدلهایی که نه فقیرند، نه مهم، نه به درد خاطر سپردن میخورند. بهترین نوع ماشین برای شب اول. عمار صندوق را باز کرد و قبل از اینکه خم شود چمدان را بردارد خودم برداشتم به آرامی گفتم: «اینجا من فرمانده تو نیستم. من دوست هستم فقط. حواست باشه سوتی ندی...»
چمدان را گذاشتم و سوار شدیم. او پشت فرمان نشست. من کنار دستش. چند ثانیه هیچکدام حرف نزدیم. بعد ماشین از پارکینگ بیرون رفت و وارد بزرگراه شدیم. تابلوها به عبری از برابرمان رد میشدند. به عمار گفتم: «گزارش وضعیت تیم؟»
او که میدانست منظورم کدام تیم است (صلاح و بقیه)، گفت: «همه در موقعیت. منتظر اولین خروجی تو هستند.»
به عمار گفتم: «از اینجا به بعد باید کمتر به اطرافمون نگاه کنیم.»
پرسید: «زیاد نگاه میکنم؟»
به عبری گفتم: «نه. اما هنوز مثل کسی نگاه میکنی که داره همه چیز و حفظ میکنه. دانیال و آوی لازم نیست چیزی رو حفظ کنند.»
سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و به جلو خیره شدم. دقایقی بعد بزرگراه تمام شد و شهر را به وضوح میدیدم. تلآویو در شب، از دور شبیه جایی بود که پول و ترس با هم خانه ساخته باشند. کافهها هنوز باز بودند. دوچرخهسوارها از کنار پیادهروهای روشن رد میشدند. پنجرههای بلند، آدمهایی را نشان میدادند که انگار هر لحظه منتظر فرود چیزی بودند. اما من بهتر از این حرفها میدانستم. هیچ شهری اینهمه دوربین، اینهمه آدم مسلح ندارد، مگر اینکه در مرکز خودش چیزی را پنهان کرده باشد.
عمار یکبار بدون اینکه نگاهم کند، گفت: «قبلا اومدی اینجا؟»
گفتم: «بهتره نپرسی... ولی آره؛ اومدم. دوبار مخفیانه و زیر زمینی از یکی از کشورهای اطراف فلسطین، وارد سرزمین شدم...»
گفت: «اضطراب دارم...»
نگاهی به او کردم، او هم یک لحظه مرا دید و فوری نگاهش را از من دزدید... گفتم: «اینجا اگر بترسی، میخورندت. اگر زیادی مطمئن باشی، بو میکشندت. باید خسته باشی، نه ترسیده. باید دقیق باشی، نه محتاط.»
گفت: «تو این جملهها را از کجا جمع میکنی؟»
گفتم: «از کسانی که در طول تمام این سالها، آدمهای من توی تلآویو بودند و بیخ گوش موساد نفس میکشیدند...»
از کنار بلواری رد شدیم، از عمار پرسیدم: «آپارتمان پاکه؟»
عمار به عبری پاسخ داد: «ایزولهی ایزوله هست. بهتر هست اینطور فکر کنید که اونجا خونه شماست. نه پناهگاه شما.»
✍ به شرط حیات ادامه دارد
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شادی روح وحید آقا بعد از دیدن این کلیپ و فرمانده قاسم و شخص آقای شهید خامنهای صلوات مرحمت کنید
آقا درست فرمود
حاجی خودش وحید و انتخاب کرد
بخصوص شب آخر
لطفا دو قسمت آخر را یک مرور سریع داشته باشید
چون شب گذشته چیزی منتشر نشد، تا بدانید لحظه ورود به سرزمینهای اشغالی چه شد...
به حول قوه الهی تا دقایقی دیگر قسمتهای جدید منتشر خواهد شد
عاکف سلیمانی
قسمت دوازدهم باید در چنین جاهایی، طبیعی بودن را نه اینکه بازی کنم، بلکه خُردش کنم و در حرکات کوچک پ
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت سیزدهم
عمار در خیابانی فرعی پیچید و جلوی یک ساختمان توقف کرد. محل اسکان من، ساختمانی بود که نه خیلی بلند بود، نه کوتاه. نه لوکس به نظر میرسید، نه معمولی. ساختمانی بود که از بیرون ارزش کنجکاوی نداشت. همین نشان میداد که عامل ما در تلآویو هوشمندانه اقدام کرد.
عمار پیاده شد و رفت سمت صندوق عقب، من هم پیاده شدم رفتم سمت او. صندوق را باز کرد و چمدانم را بیرون آورد. گفت: «طبقه چهارم. واحد ۴۰۳ با همون کد ورود که حفظ کردید.»
اطرافم را پایش کردم؛ نگاهم افتاد به زنی که از آنسوی خیابان با سگ کوچکش رد میشد، بیآنکه حتی نگاهمان کند. این بیاعتنایی شهری، خودش نوعی نظارت بود؛ وقتی همه یاد گرفتهاند وانمود کنند چیزی نمیبینند، یعنی کسانی بودند که ما را میدیدند و همین من را حساس کرده بود و معطل نکردیم و فورا به سمت در ساختمان رفتیم. عمار، جلوی در ایستاد و داخل نیامد. به عبری گفت: «امشب استراحت کنید؛ اگر ممکنه.»
از ورودی و آیفون ساختمان کمی فاصله گرفتیم و به عبری گفتم: «برگرد برو خونه امن خودت. فردا شب گزارش نهایی نفوذ به بخش رسانه رو میخوام. تا اون موقع، هیچکس نباید با من تماس بگیره.»
سرش را به نشانه تایید تکان داد. بعد برگشت، سوار ماشین شد و رفت. وارد ساختمان شدم و با آسانسور رفتم بالا؛ کد را زدم، در باز شد. وارد خانه شدم. داخل واحد چرخی زدم و همه چیز را چک کردم. مدتی چیزی را لمس نکردم و فقط نگاه کردم تا مبادا مورد مشکوکی باشد.
به کتابخانه، به مبل خاکستری، به میز کار بزرگ، به لپتاپی که از قبل روی میز قرار داشت، به تجهیزات، به لیوانی که کنار سینک گذاشته بودند، به پیراهنی که در کمد آویزان بود، به کفشهایی که اندازه پای من بودند، به عکس مرد و زنی که باید پدر و مادر من میبودند و...؛ نزدیکتر رفتم و به قاب نگاه کردم.
رفتم سراغ یکی از اتاقها؛ لباسم را عوض کردم و روی صندلی انداختم. پنجره را باز نکردم. نمیخواستم صدای شهر را کامل بشنوم. من هنوز آماده شنیدن لهجه واقعی تلآویو نبودم.
به آشپزخانه رفتم. یخچال را باز کردم. شیر، پنیر، تخممرغ، زیتون، بطری آب معدنی، مربای انجیر، چند ظرف غذای آماده. انتخابها خوب بودند؛ نه آنقدر لوکس که جلب توجه کنند، نه آنقدر معمولی که بیسلیقگی ساختگی تیم اطلاعاتی رسوب کرده ایران و عوامل صهیونیستیمان در اسراییل، توی ذوق بزند. کسی برای من زندگی کوچکی چیده بود. سلیقهای ساخته بود. عادتهایی اختراع کرده بود. حتی گرسنگیام را در ایران، قبل از ورودم نوشته بودند.
یخچال را بستم و کف دستم را چند لحظه روی در فلزی آن نگه داشتم. دلم نمیخواست بنشینم. دلم نمیخواست حتی از سرویس بهداشتیاش استفاده کنم. آدم وقتی وارد خانه خودش میشود، بدنش زودتر از ذهنش آرام میگیرد. اما بدن من آرام نگرفته بود.
چندساعتی مشغول مطالعه و سپس استراحت شدم. ساعت از نیمهشب گذشته بود. به سمت میز کار رفتم و نشستم. لپتاپ را باز کردم. صفحه روشن شد. نورش روی دستهایم افتاد. خدا را در دلم شکر کردم دستهایم هنوز تغییر نکرده بود. اما صورتم تغییر داشت، حتی نحوه نگاه کردنم به اشیاء، دیگر کاملاً برای من نبود.
روی صفحه فایلی باز بود. عنوانش به عبری نوشته شده بود: «یادداشتهای ستون اول»
شروع کردم به نوشتن: «ملتهایی که از ترحم تغذیه میکنند، دیر یا زود با همان ترحم دفن میشوند...»
شروع کردم به نوشتن آن مقاله لعنتی. جملات به ذهنم میآمدند؛ جملاتی که بوی خون پیشدستانه میدادند. دانیال، نویسندهای بود که کلماتش مثل گلوله بود و من، یعنی عاکف، نویسنده این گلولهها بودم.
پاراگراف اول را نوشتم؛ داشتم پاراگراف بعدی را مینوشتم. ساعت را نگاه نکرده بودم تا اینکه ناگهان تلفن لرزید... فقط یک پیام بود. شماره را میشناختم، هرچند اسم نداشت. متن کوتاه بود و به عبری، خشک و امنیتی: «فردا، ساعت 08:30 ورودی شرقی معاریو. دیر نکن. آنها تأخیر را ضعف میدانند.»
پیام را خواندم، اما جواب ندادم. گوشی را برگرداندم و صفحهاش را روی میز گذاشتم. بعد دوباره به متنی که نوشتم نگاه کردم و برای مقاله عنوان زدم: «ترحم، شکل دیگری از شکست است.»
چند ثانیه به عنوان خیره ماندم. روی صفحه، جملههایی نشسته بود که قرار بود مرا وارد اتاقها و دالانهایی کند که آدمها در آنها با کراوات درباره نابودی دیگران تصمیم میگیرند تا خودشان نابود نشوند. و این یعنی اسراییل امنیت خود را در ناامنی دیگران میدید. همانجا فهمیدم که مأموریت من از فردا شروع نمیشود؛ بلکه ماموریت من حالا دیگر به طور کامل شروع شده است.
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله قسمت سیزدهم عمار در خیابانی فرعی پیچید و جلوی یک ساختمان توقف
قسمت چهاردهم
ساعت حدود 4:30 صبح به وقت تلآویو بود. مقاله داشت شکل میگرفت. توی متن نوشته بودم: «ما نمیتوانیم در باغچه دشمن، گل صلح بکاریم و انتظار داشته باشیم که فردا صبح با بوی گلاب بیدار شویم. این خاک، خون میطلبد، نه دیپلماسی. ایزاکها و امثال او، با کلماتشان دیوار میسازند، اما این دیوارها از کاغذ ساخته شدهاند و به راحتی پاره میشوند...»
قبل از ورود به سرزمین، تایم اذان صبح و ظهر و مغرب را تا شش ماه بعدش به صورت حدودی به ذهنم سپرده بودم. نزدیک اذان صبح بود. دلم میخواست بروم فورا وضو بگیرم، نماز اول وقتم را بخوانم. با اینکه خانه توسط عوامل خودمان تهیه شده بود، اما بازهم اطمینان نداشتم. همیشه به همه چیز مشکوک بودم و وسواسگونه عمل میکردم. وارد سرویس بهداشتی شدم؛ با اینکه واحد از قبل ایزوله بود، بازهم به در و دیوار و سقف خیره شدم و همه چیز را زیر نظر گرفتم و تمام سوراخسُنبهها را چک کردم. چیز مشکوکی ندیدم. بچهها داخل سرویس بهداشتی یک لایه حصار آلومینیومی و یکسری تجهیزات مخصوص کار کرده بودند تا با دوربین حرارتی و حسگرهای پیشرفته و... هم چیزی از سرویس بهداشتی رصد نشود و بتوانم به راحتی عبادت کنم.
کارم به جایی رسیده بود که باید حالا در تلآویو در داخل سرویس بهداشتی و حمامش که باهم بود، خدا را عبادت میکردم. دلیل اینکه نمیشد در اتاق یا دیگر قسمتهای خانه عبادت کنم، همان موضوع دوربینهای حرارتی و دیگر فناوریهای نوین بود که اسراییل آن را در اختیار داشت.
یاد ماجرای علیبنیقطین افتادم؛ او یکی از نیروهای زبده و یکی از افراد معتبر و مورد اعتماد امامموسیکاظم علیهالسلام در دستگاه خلافت هارون الرشید بود؛ یعنی سیستم و شبکه اطلاعاتی و امنیتی امام کاظم آنقدر گسترده و فراگیر شده بود که علیبنیقطین تا بیخ گوش هارون الرشید نفوذ کرده بود و شد نفر دوم حکومت.
شاید بد نباشد این ماجرا را بدانید؛ زمانی که یکی از وزرای هارون الرشید لعنهاللهعلیه از دنیا رفت، هارون به دنبال شخصی میگشت که مورد اعتماد باشد. علیبنیقطین به دستور امام کاظم علیهالسلام در دستگاه حاکمیت رفت و آمد داشت و انسان مورد اعتماد و امین بود. او وجهه خوبی از خود به عنوان یک کارگزار و یک عنصر دولتی به جای گذاشته بود، به طوری که یک نفر به هارون پیشنهاد داد علیبنیقطین میتواند به عنوان وزیر شما و نفر دوم حکومت باشد... افرادی بودند که با این پیشنهاد مخالفت کردند و زیر گوش هارون دائم وز_وز کردند و گفتند علیبنیقطین آدم موسیبنجعفر است و دارد تقیه میکند. هارون به ماموران خود دستور داده بود یقطین را دائم زیر چتر امنیتی خود بگیرند و او را 24 ساعته رصد کنند؛ یقطین که متوجه این ماجرا میشود، به حضرت امام موسی کاظم سلامالله نامهای مینویسد و از در خطر بودن دین خود گله میکند و میگوید چون نفوذ من در تشکیلات حاکمیت هارون، به امر شماست، امر، امر شماست، کلام کلام شماست، هرچه بفرمایید من اجرا میکنم و...؛
امام به نامه جواب میدهد و تاکید میکند این مسئولیت را بپذیر، اما دو شرط را رعایت کن؛ اول اینکه در خفا و در آشکارا زمانی که میخواهی وضو بگیری و نماز بخوانی، به شیوه اهل سنت وضو بگیر و نماز بخوان؛ چه در آشکارا چه در خفا و حتی در منزل خودت هم اگر هستی؛ حتی اگر شبانه میخواهی وضو بگیری و نماز بخوانی.
دوم اینکه وقتی در جایگاه وزارت قرار گرفتی، مشکلات شیعیان را حل کن.
علیرغم اینکه هارون معتقد بود علیبنیقطین با امام هفتم شیعیان نیست، اما به اصرار اطرافیان خود تن میدهد و دستور میدهد او را کنترل کنند؛ رصدها و پایش مأموران امنیتی هارون آنقدر جدی میشود که آنها از پشت دیوارهای خانه علیبنیقطین و ارتفاعات اطراف آن، موقعیت حضور او را زیر نظر میگیرند و میبینند علیبنیقطین حتی هنگام وضو که به حیاط میآید، به شکل اهل سنت وضو میگیرد و نماز میخواند و شیعه نیست! القصه، بارها و بارها به طُرق مختلف مأموران هارون تلاش کردند نقطه خاکستری از یقطین کشف کنند که نتوانستند چیزی پیدا کنند و او حسابی در سیستم دشمن رشد کرد و اعمال نظر کرد و کارهای بزرگی به نفع اسلام و شیعیان و مبارزات سیاسی و امنیتی امام زمانش انجام داد.
حالا من، عاکف سلیمانی، نفوذی دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی و بعنوان یک مسلمان شیعه باید به گونهای عمل میکردم که هیچ ردّی از خودم برجای نگذارم و احکامی که شارع مقدس دستور داده را هم به هرشکلی که بود، با تقیه یا در جای خودش بدون تقیه، انجام دهم...
از جایی که دیگر وارد قلمروی اضطرار شده بودم و میتوانستم نمازم را در حالت نشسته یا دراز کشیده و رکوع و سجودش را هم به صورت پلک زدن به جای آورم، اما ترجیح دادم نماز را در گوشهای از همان سرویس بهداشتی به جا آورم.
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله قسمت سیزدهم عمار در خیابانی فرعی پیچید و جلوی یک ساختمان توقف
قسمت پانزدهم
در دلم گفتم: «خدایا، اگر تو هم این نماز و از من قبول کنی و من و ببخشی، من هیچوقت خودم و نمیبخشم. چون احساس میکنم عبادتم زخمی شده...»
نماز خواندن در تلآویو، زیر چشمان دوربینهایی که نمیدیدم اما حضورشان را در تمام دیوارهای این شهر حس میکردم، شبیه به دزدیدن چیزی از خدا بود. من اینجا، در خانهٔ جغرافیای جعلی یهودیان صهیون، در کالبد یک نویسنده افراطی یهودی صهیونیستی، باید سجده میکردم. این عبادت، ناقص بود، زخمی بود؛ اما همین بیصدایی، تنها چیزی بود که مرا از آن کالبد سنگی دانیال الیعازر جدا میکرد.
مختصری به سجده رفتم. پس از عبادت کوتاهی که انجام دادم، از سرویس رفتم بیرون و به سمت لپتاپ برگشتم.
نور صفحه دوباره به صورتم خورد. نگاهی به جمله آخر انداختم. لبخندی تلخ زدم.
باید بمب خبریام را برای روزنامه «معاریو» پست میکردم. ایمیل را برای سردبیر بخش سیاسی فرستادم. موضوع: «پاسخی به توهمات ایزاک.»
میدانستم این مقاله، مثل یک قلاب ماهیگیری تیز، مستقیم در گوشت ایزاک فرو میرود. او نمیتوانست چنین چیزی را بخواند و پاسخ ندهد. و دقیقاً همینجا، جایی بود که آوی (عمار) باید کارش را شروع میکرد.
یک ساعت و نیم دیگر روی یادداشت کار کردم، اما واقعا خسته شده بودم و مغزم کشش نداشت. از پنجره، باریکه نوری از طلوع خورشید تلآویو روی کف اتاق افتاد. شهر داشت بیدار میشد. ماشینهای گشتی، آرامآرام در خیابانها دیده میشدند.
در همین حین، گوشی رمزگذاریشدهام لرزید. پیام کوتاهی از عمار آمد: «نسخه پیشنویس به کتابخانه رسید. قفسهها طبق طبقهبندی مرتب شدند.»
سرم را به پشتی صندلی کوبیدم و در سکوت، چند نفس عمیق کشیدم. برخاستم و روبروی تلویزیون روی کاناپه دراز کشیدم. همزمان، تماشاگر ویترین دروغپردازیهای علیه ایران و جبهه مقاومت شدم. حجم وقاحت رسانههای دشمن آنقدر زیاد بود که در همان فضای آلوده به عملیات روانی، به خوابی سنگین فرو رفتم...
✍ به شرط حیات ادامه دارد...