eitaa logo
عاکف سلیمانی
9.2هزار دنبال‌کننده
84 عکس
18 ویدیو
14 فایل
تنها کانال شخصی عاکف سلیمانی عاکف یعنی عبادت کننده، مُعْتَکِف، گوشه نشین مخاطب عزیز، بنده کاره‌ای نیستم و فقط یک بسیجی ساده‌ام. دوستانم شهید گمنامند نام من شد بسیجی فعال
مشاهده در ایتا
دانلود
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت شانزدهم از خواب بیدار شدم و ساعت را چک کردم؛ عقربه‌های س
قسمت هفدهم من را به سمت میزی که برایم در نظر گرفته شده بود، برد. میزی که در نقشه، متعلق به دانیال الیعازر بود. میز، گوشه سالن بود. نه آن‌قدر دور که منزوی به نظر برسم، و نه آن‌قدر نزدیک به مرکز که زیر ذره‌بین باشم. بهترین جای ممکن برای دیدن و دیده نشدن. وقتی پشت میز نشستم، انگار دانیال جدیدی روی صندلی نشست. دستم را روی میز کشیدم. یک لیوان خالی، چند کاغذ یادداشت و یک خودکار نیمه‌مصرف. من حتی این‌جا هم باید نقش بازی می‌کردم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که سایه‌ای روی میزم افتاد. «گیدئون» بود؛ یکی از ویراستارهای ارشد بخش سیاسی. مردی با چشمانی که هیچ‌وقت آرام نمی‌گرفتند؛ از آن آدم‌هایی که بوی دروغ را از صد متری می‌فهمند. گیدئون با لحنی که سعی می‌کرد دوستانه باشد، اما بوی بازجویی می‌داد، گفت: «دانیال! فکر نمی‌کردم به این زودی‌ها از فرانسه بیای اسراییل و به این زودی هم بیایی معاریو. بعد از اون مقاله تندی که صبح فرستادی، همه در راهروها دارند درباره‌اش پچ‌پچ می‌کنند. بعضی از مسئولین معاریو عصبانی هستند، اما...» مکث کرد و به چشمانم خیره شد. پس از لحظاتی ادامه داد، گفت: «...اما ایزاک مشاور نخست وزیر، شخصاً تماس گرفته. می‌خواد بدونه این "دانیال الیعازر" چه چیزی توی سرش داره.» در درونم، عاکف لبخند زد. قلاب گیر کرده بود. اما در ظاهرم، دانیال الیعازر مغرور بودم؛ با سردی تمام سرم را بلند کردم. نه ترسیدم، نه هیجان‌زده شدم، اما راستش را بخواهید در دلم آشوبی بود. نگاهی انداختم به او، که او را فقط کوچک کردم. کمی خودش را جمع و جور کرد. پس از مکثی کوتاه، به عبری گفتم: «گیدئون، اگر می‌خواستم چیزی رو که بقیه فکر می‌کنن بنویسم، الان داشتم در بخش آگهی‌ها کار می‌کردم. ایزاک برای نظر عمومی تماس نگرفته؛ تماس گرفته چون می‌دونه حقیقت تلخ، بهتر از دروغ‌های شیرین اونه.» گیدئون جا خورد. انتظار چنین حرف صریحی را نداشت. او عادت داشت دانیال سابق را با سیاست‌بازی سر جای خودش بنشاند. مثل زمانی که در فرانسه بودم و سعی می‌کرد با ایمیل‌هایش من را آرام کند تا تندتر از این ننویسم؛ اما دانیالی که امروز پشت این میز نشسته بود، بوی مرگ می‌داد. بوی کسی که چیزی برای از دست دادن ندارشت. وقتی به حرف‌هایش این‌گونه پاسخ دادم، کمی از میز فاصله گرفت، گفت: «باشه... فقط گفتم در جریان باشیوقتی رفت، نفسی عمیق کشیدم. لرزش ملایمی در جیب کتم حس کردم. گوشی رمزگذاری‌شده‌ام بود. پیام از طرف عمار «آوی» بود: «ساختمان تحت نظر است. گیدئون آدم اطلاعات نیست، اما زیادی کنجکاو است. حواست به بازی روانی‌ات باشد. دستور بعدی؟» به صفحه نگاه کردم. تایپ کردم: «بازی را وارد فاز دوم کن. با همان شماره‌ای که می‌دانی، با دفتر هدف تماس بگیر و خودت را به عنوان واسطه معرفی کن. بگو که دال (دانیال) حاضر است برای یک گفت‌وگوی خصوصی کالیراسیون (امن)، با او دیدار کند. زمان و مکان را به من بسپار. آماده حرکت.» پیام را فرستادم. آوی (عمار) می‌دانست چطور با یک تماس، ایزاک را از وضعیت خشم به وضعیت کنجکاوی وسواسی بکشاند. حالا من بودم و این ساختمان. دانیال الیعازر، نویسنده‌ای که قرار بود ستون‌های این ساختمان را از درون بلرزاند. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و به سقف سالن خیره شدم. عاکف داشت در پس‌زمینه جان می‌گرفت، و دانیال الیعازر مثل یک گرگ در لباس میش، آماده بود تا در اولین جلسه خصوصی، کار ایزاک را یکسره کند. این ساختمان معاریو بود، اما از این لحظه به بعد، میدان جنگ اطلاعاتی من بود؛ و من بعنوان فرمانده این سایه‌ها می‌دانستم که پیروزی، نه با کلمات، که با حذف مهره کلیدی حریف به دست می‌آید. آیا ایزاک، بعنوان یک لقمه چرب سیاسی و بعنوان ارشدترین و پرنفوذترین مشاور نخست وزیر اسراییل حاضر می‌شد تله مرا بپذیرد؟ می‌دانستم که خواهد شد. غرور، بزرگ‌ترین نقطه ضعف هر آدمی است، بخصوص وقتی دشمنت باشد؛ و من هم فوق تخصص فشار دادن روی همین نقطه بودم. گوشی را دوباره در جیبم گذاشتم. تحریریه کم‌کم پرتر می‌شد. آدم‌ها با لیوان‌های قهوه می‌آمدند و وقتی می‌فهمیدند من دانیال الیعازر به معاریو آمده‌ام، خوش و بشی می‌کردند و می‌رفتند. من، در گوشه‌ای از سالن ساختمان نشسته بودم و نگاه می‌کردم. در عملیات اطلاعاتی، دیدن مهم‌تر از حرکت کردن است. کسی که زود حرکت می‌کند، معمولاً زود هم می‌میرد. دو میز آن‌طرف‌تر، زنی نشسته بود با موهای کوتاه و عینک گرد. داشت با سرعت می‌نوشت و گاهی زیر لب چیزی می‌گفت. پشت مانیتورش برچسبی بود: «لیا». پرونده‌اش را شب قبل، در آپارتمان دیده بودم. خبرنگار امنیتی بود و با موساد و ارتش اسراییل مستقیما در ارتباط بود.
عاکف سلیمانی
قسمت هفدهم من را به سمت میزی که برایم در نظر گرفته شده بود، برد. میزی که در نقشه، متعلق به دانیال ا
قسمت هجدهم آدم خطرناکی نبود. اما آدم‌های کنجکاو همیشه می‌توانند خطرناک شوند. صدای برخورد کفش آمد. گیدئون دوباره برگشت، این بار تنها نبود. مردی بلندقد با پیراهن آبی همراهش بود. چهره‌اش را شناختم. «نوعام»، معاون سردبیر. نوعام بدون مقدمه گفت: «تو همون دانیال الیعازری هستی که این متن و نوشته؟» کاغذ چاپ‌شده مقاله را در دستش تکان داد. به او نگاه کردم. گفتم: «اگر منظور شما همون متنی هست که صبح ایمیل کردم، بله. منم. چطور؟» چند ثانیه نگاهم کرد. آدم‌هایی مثل او عادت دارند با نگاه وزن آدم‌ها را بسنجند. من هم گذاشتم نگاه کند. در این بازی، کسی که اول نگاهش را بدزدد، می‌بازد. بالاخره گفت: «اول از همه اینکه خوش اومدی به معاریو؛ ولی می‌دونی که این متن چه دردسری برای روزنامه درست می‌کنه؟» لبخندی زدم و شانه بالا انداختم، گفتم: «اگر قرار بود دردسر درست نکنه، ارزش چاپ هم نداشت.» گیدئون زیر لب خندید، اما نوعام نخندید. کاغذ را روی میز من گذاشت، گفت: «ایزاک واقعاً تماس گرفته. خودش. می‌خواد بدونه چرا یک نویسنده ناگهان تصمیم گرفته بهش حمله کنه.» گفتم: «من قبلا بهش حمله کردم؛ زمانی که در فرانسه بودم؛ اما چون هیچ‌کس دیگه‌ای این کار و نمی‌کنه، من حمله رو تندتر کردم.» چند لحظه سکوت شد. بعد نوعام گفت: «اگر این مقاله رو چاپ کنیم، باید آماده باشی که فردا همه درباره‌ات حرف بزنن.» به کاغذ نگاه کردم گفتم: «برای همین نوشته شده.» او چیزی نگفت. فقط سرش را کمی تکان داد و رفت. وقتی از میز دور شد، نفس آهسته‌ای بیرون دادم و خودم را کنترل کردم. هر برخورد کوچک با آدم‌ها در اینجا، یک قدم من را به داخل شبکه نزدیک‌ترم می‌کرد. چند دقیقه بعد گوشی در جیبم دوباره لرزید. پیام از عمار بود: «تماس برقرار شد. دفتر هدف واکنش نشان داد. او کنجکاو است.» کنجکاوی... این همان چیزی بود که می‌خواستیم. پیام بعدی آمد: «احتمال دیدار ظرف ۴۸ ساعت. مکان هنوز مشخص نیست. احتمالاً بیرون از ساختمان دولتیچشم‌هایم را بستم. ایزاک احمق نبود. اگر بود به آنجا نمی‌رسید. اما غرور، حتی آدم‌های باهوش را هم احمق می‌کند. در ذهنم نقشه را دوباره مرور کردم. ایزاک هدف اصلی نبود. او فقط دروازه بود. دروازه‌ای که پشتش اتاق‌هایی بود که تصمیم‌های واقعی در آنجا گرفته می‌شد. من باید وارد آن اتاق‌ها می‌شدم. صدای صندلی آمد. سرم را بلند کردم. همان زن خبرنگار امنیتی، لیا، روبه‌روی میز من ایستاده بود. گفت: «تو همون دانیالی هستی که تازه از فرانسه برگشته؟» سرم را کج کردم، در دلم گفتم اینجا به هرکدام از این حرامزاده‌ها باید یک‌بار جداگانه توضیح بدهم... متوجه مکث من شد، فوری گفتم: «بستگی داره چه کسی می‌پرسه.» گفت: «لیا.» گفتم: «دانیال.» چند ثانیه نگاهم کرد. نگاه خبرنگارها با بقیه فرق دارد. آنها به دنبال ترک‌های کوچک در دیوار آدم‌ها می‌گردند. گفت: «مقاله‌ات جالب هست. توی این مدت هرچی فرستادی از فرانسه، من می‌خوندمش.» گفتم: «الان این تعریف بود، یا هشدار؟» لبخند کمرنگی زد، گفت: «هنوز مطمئن نیستم.» بعد به آرامی گفت: «فقط یک سؤال. اگر کسی مثل ایزاک واقعاً اشتباه کنه، فکر می‌کنی یک مقاله بتونه چیزی رو عوض کنه؟» به او نگاه کردم، کمی جا خورد، گفتم: «مقاله‌ها چیزی رو عوض نمی‌کنه. اون‌ها فقط به آدم‌ها اجازه می‌ده بفهمن چه چیزی قرار هست عوض بشه.» چند لحظه سکوت کرد. بعد سر تکان داد و رفت. وقتی دور شد، فهمیدم باید حواسم به این زن صهیونیستی باشد. نه به خاطر خطر. بلکه به خاطر دقت بیشتر. در جنگ اطلاعاتی، آدم‌هایی که زیاد می‌بینند، گاهی از یک افسر اطلاعاتی هم خطرناک‌ترند، و این زن خبرنگار امنیتی به دلیل زیاد دیدن و شنیدن و گفتگو، دقیقا همین‌طور بود. ظهر نزدیک می‌شد. نور آفتاب از پنجره‌های بزرگ تحریریه روی میزها افتاده بود. صدای تلفن‌ها بیشتر شده بود. گوشی دوباره لرزید. پیام عمار کوتاه بود: «هدف، موافقت کرد.» چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کردم. پیام بعدی آمد: «دیدار خصوصی. فردا شبدر سینه‌ام چیزی حرکت کرد. نه هیجان، بلکه چیزی سردتر از هیجان. چون مرحله دوم شروع شده بود. من آرام از پشت میز بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. شهر زیر پای ساختمان معاریو کشیده شده بود. خیابان‌ها، ماشین‌ها، آدم‌هایی که زندگی‌شان را ادامه می‌دادند بی‌آنکه بدانند سیستم اطلاعاتی ایران، همان تشکیلاتی که سال‌هاست از او وحشت دارند، این‌بار یک بازی نامرئی دیگری را شروع کرده بود و این بازی، هنوز هم در زیر پوست تل‌آویو در جریان است. در شیشه به انعکاس خودم نگاه کردم. دانیال الیعازر. تا مدت‌ها قبل این مرد وجود نداشت. اما حالا قرار بود با یکی از نزدیک‌ترین مشاوران نتانیاهو دیدار کند. در ذهنم فقط یک چیز دائم کوبیده می‌شد؛ آن هم اینکه «بگذار ایزاک فکر کنه کنترل اوضاع دست خودش هست؛ و این بهترین نوع تله هست. بخصوص وقتی که شکار تصور می‌کنه شکارچی هست...»
عاکف سلیمانی
قسمت هجدهم آدم خطرناکی نبود. اما آدم‌های کنجکاو همیشه می‌توانند خطرناک شوند. صدای برخورد کفش آمد. گ
❌لطفا مستند داستانی را کپی نکنید و اگر برای کسی یا گروهی می‌فرستید فورواد کنید. چون رضایت ندارم شرعا. باید لینک و نام کانال در آن باشد. کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇 https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 @akef_soleimany 👇👇👇👇👇👇👇👇 کانال عاکف سلیمانی در تلگرام https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk @akefsoleimany
عاکف سلیمانی
قسمت هجدهم آدم خطرناکی نبود. اما آدم‌های کنجکاو همیشه می‌توانند خطرناک شوند. صدای برخورد کفش آمد. گ
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت نوزدهم از ساختمان روزنامه که بیرون آمدم، هوای سنگین تل‌آویو به صورتم خورد. برای دانیال الیعازر، این شهر خانه بود. برای عاکف، این شهر یک سرزمین اشغالی و آزمایشگاه بزرگ و میدان جنگ اطلاعاتی بود. پاهایم را روی پیاده‌رو محکم می‌کوبیدم. پارانویا (شک) مثل یک سایه همیشگی، همیشه دو قدم عقب‌تر از من راه می‌رفت. آیا کسی دنبالم بود؟ گیدئون؟ یا شاید لیا؟ شاید هم اراذل و اوباش تحت امر ایزاک! که حالا بو برده بودند من در اسراییل هستم؛ نه، هنوز زود بود. به ایستگاه اتوبوس رسیدم. عمار (آوی) را دیدم، اما او طبق معمول نبود؛ یعنی بود، اما نبود. با لباسی شلخته، شبیه به یک دانشجو یا کارگر ساده، به تابلوی تبلیغاتی کنار خیابان خیره شده بود. یاد روزهایی افتادم که در ایران و برخی کشورهای منطقه او هم مانند عاصف نیروی تامین من بود. وقتی کنارش ایستادم، نه به او نگاه کردم، نه کلامی به زبان آوردم. او هم همین‌طور؛ اصلا به من نگاه نکرد. طبق قاعده، منتظر بودم حرفی بزند، اما چیزی نگفت! نفهمیدم چرا صحبت نمیکند. شاید چیزی در محسط اطرافمان دیده بود که مشکوک شده بود. دقایقی به سکوت گذشت، سپس با حرکتی آرام و کاملاً عادی، تلفنش را بالا آورد و کنار گوشش گذاشت؛ طوری که هر رهگذری خیال کند درگیر یک تماس عادی است. میان سر و صدای موتور‌ها و موج رفت‌وآمد خودروها، صدایش را بسیار آهسته شنیدم: «ایزاک برای فردا شب ساعت ۱۰ در ویلایی در حومه هرتزلیا موافقت کرده ببینه تو رو. می‌خواد تنها باشه و خصوصی گفتگو کنه. گفته نمی‌خواد کسی باشه. کمی نگران جان تو هستم اگر تنها بری...» عمار کمی مکث کرد، سپس همانطور که پشتش به من بود و مثلا داشت با گوشی صحبت می‌کرد، گفت: «اون یک سگ نگهبان هم داره. محافظ شخصی‌اش، یک کهنه‌سرباز از یگان متکال. اون و نباید دست‌کم بگیری. قدرت مانور نداری زیاد.» به عبری گفتم: «سگ نگهبان فقط وقتی حمله می‌کنه که صاحبش فرمان بده. ما باید ایزاک و طوری مست کنیم که فرمان دادن رو فراموش کنه.» عمار آهی کشید؛ گفت: «بازی با ایزاک یعنی بازی با آتش. اگر کوچک‌ترین شکّی کنه، کل شبکه لو می‌ره...» او نگران امنیت شبکه بود و حق داشت. او سرباز گمنامی بود که مانند دیگر سربازان گمنام حضرت حجت، پیش از اینکه نگران خودش باشد، نگران زحمات شبکه بود. شبکه‌ای که تا عمق پستوهای دشمن رسیده بود؛ درست می‌گفت و نباید شبکه لو می‌رفت. گفتم: «اون شک نمی‌کنه. اون تشنه این هست یه چیزی از دیگران بدونه. مقاله امروز من بدجوری انگولکش کرده...همین مقاله که دستته الان...» باگوشی‌ام که مثلا دارم وویس می‌دهم، طوری که جلب توجه نکنم، خطاب به عمارگفتم: «مقاله صبح امروز من، به اون، این پیام و داد که من تنها کسی هستم که حقیقت پشت پرده پرونده‌های اون و می‌دونم. ایزاک برای حفظ خودش هم که شده، مجبور هست با من حرف بزنه. برو.» عمار بدون هیچ کلام اضافه‌ای، راهش را کشید و رفت. من هم به سمت آپارتمانم برگشتم. شب داشت از راه می‌رسید، در آپارتمان کوچک تل‌آویوی‌ام چراغ را روشن نکردم. روی صندلی کنار پنجره نشستم. خیابان پایین، مثل ماری نورانی در تاریکی می‌خزید. برگشتم سمت میز کارم و لپ‌تاپ را باز کردم. پرونده ایزاک روی صفحه بود و کمی مطالعه‌اش کردم. بعد از یک‌ساعت رفتم داخل سرویس بهداشتی وضو گرفتم و در همان‌جا نمازم را خواندم. دلم برای سجده‌های طولانی تنگ شده بود، اما اجازه مستحبات و بیشتر در سرویس ماندن را نداشتم. بعد از حدود هفت دقیقه از سرویس زدم بیرون و به سمت لپ‌تاپ برگشتم؛ عکس ایزاک را بالا آوردم و خیره شدم به صورتش. مردی حدوداً ۵۰ ساله، با چروک‌هایی عمیق دور چشم‌ها و لبخندی که هیچ‌وقت به چشمانش نمی‌رسید. شروع کردم به نوشتن سناریوی فردا شب. باید چه می‌گفتم؟ باید طوری حرف می‌زدم که او تصور کند سوای اینکه من یک ژورنالیست هستم، یک افشاگر ناراضی از سیاست‌های نتانیاهو هم هستم. او باید باور می‌کرد که من دشمن او نیستم، بلکه یک خودی عصبانی هستم. این باورپذیرترین دروغ برای آدم‌های قدرتمند است. آن‌ها باور می‌کنند که همه مثل خودشان هستند. همانطور که مشغول کار بودم، نفهمیدم ساعت چه زمانی از نیمه شب گذشته، تا اینکه گوشی رمزگذاری شده‌ام لرزید. پیام از لیا (خبرنگار امنیتی) بود: «دانیال، مقاله‌ات غوغا کرد. ایزاک در رسانه‌ها سکوت کرده، اما شنیدم توی دفتر خودش و بی‌بی طوفان به پا شده. مراقب باش. آدم‌هایی که حقایق تلخ و می‌گن، معمولاً زیاد عمر نمی‌کنن.» لبخندی زدم و جوابش را ندادم. او نمی‌دانست که ایزاک قرار است با من دیدار داشته باشد. گوشی را خاموش کردم و رفتم به سمت کاناپه و تلاش کردم به زور بخوابم.
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت نوزدهم از ساختمان روزنامه که بیرون آمدم، هوای سنگین تل‌آ
قسمت بیستم چندساعتی خوابیدم و بیدار شدم نماز صبحم را خواندم؛ مشغول مطالعه شدم تا اینکه آفتاب طلوع کرد؛ دوست نداشتم حتی در قلب سرزمین‌های اشغالی هم بین‌الطلوعین را از دست بدهم. روز بزرگی بود. نه برای دانیال، نه برای روزنامه‌نگاری که قرار بود خبری را فاش کند؛ بلکه برای منه عاکف که قرار بود در قلب دشمن، راه ورودش را باز کند. شب قرار فرا رسید. دوش گرفتم و پس از استحمام قهوه تلخی دم کردم. از پنجره، خیابان پایین را دیدم. همه چیز عادی به نظر می‌رسید. کسی نمی‌دانست که چند متر بالاتر، مردی در حال بستن بندهای پوتین ذهنی‌اش است تا به جنگ کسی برود که فکر می‌کند صاحب قدرت است فنجان قهوه را تا ته خالی کردم و تلخی‌اش به جانم نشست. لباس‌هایم را پوشیدم، پیراهنم کمی شلخته بود تا قشنگ نشان دهد که نویسنده‌ای هستم غرق در افکار خودم و به ظاهرم کمتر فرصت می‌شود اهمیت بدهم. از طرفی نمی‌خواستم زیاد شلخته باشم و کروات را محکم بستم و عطر فرانسوی را بر یقه و سینه‌ام زدم؛ یاد همسر شهیده‌ام فاطمه زهرا افتادم که چقدر برایم عطر هدیه می‌گرفت. فورا از فکرش بیرون آمدم. در همین حین، آوی «عمار» پیامی فرستاد: «ساعت ۲۱:۳۰ در پارکینگ مرکز خرید روبروی ویلا باش. حواست به ولگردهای حساس (گشت‌های امنیتی) باشه. ضمنا، هدف، سگش و بیرون ویلا نگه می‌داره. مواظب باش.» کت کتان تیره‌ام را به تن کردم، در آینه نگاهی به خودم کردم. به سمت محل قرار حرکت کردم و چندباری مسیر را تغییر دادم تا ضدتعقیب بزنم. بالاخره به هرتزلیا رسیدم. شهری متفاوت بود؛ ویلاهای بزرگ، ماشین‌های گران‌قیمت، سکوت کشنده‌ای که روی خیابان‌های عریض آن خیمه زده بود. این‌جا جای آدم‌های مهم بود. آدم‌هایی که فکر می‌کردند مرگ به سراغشان نمی‌آید، چون آن‌قدر پول دارند که آن را بخرند. ساعت ۲۱:۳۰ به نزدیکی محل قرار رسیدم. عمار (آوی) در سایه یک درخت کاج در تاریکی ایستاده بود. بدون هیچ سلامی، یک کارت شناسایی جعلی و یک دستگاه شنود بسیار کوچک به من داد. بدون هیچ کلامی، از هم جدا شدیم و من به سمت ویلای ایزاک راه افتادم. دیوارهای بلند، دوربین‌های امنیتی که مثل چشم‌های یک موجود درنده در تاریکی می‌درخشیدند. جلوی در ویلا، مرد درشت‌هیکلی ایستاده بود که محافظ بود. سگی هم که دم در بود، خیلی بد به من نگاه می‌کرد که احساس می‌کردم هر لحظه ممکن است من را تیکه و پاره کند. نگهبان تفتیش را آغاز کرد. دستانش که روی بدنم حرکت می‌کرد، حسی از تحقیر به من دست می‌داد؛ منی که یک عمر با صهیونیست‌ها جنگیده بودم، حالا داشتم توسط خودشان تفتیش می‌شدم. اما منه عاکف این را به خوبی می‌دانستم که تحقیر، بهایی بود که برای ورود به سنگر دشمن و باید آن را پرداخت می‌کردم. در همین بحث و جدل ذهنی با خودم بودم که محافظ گفت: «برو تو. آقای ایزاک منتظر هست.» وارد محوطه شدم، تا به حیاط اصلی رسیدم. استخر آبی بزرگی در وسط حیاط بود که نور زیر آب، آن را شبیه به یک تکه یخ درخشان کرده بود. اطرافم را پایش کردم، دیدم ایزاک روی یک صندلی حصیری کنار استخر نشسته. نزدیک‌تر رفتم، دیدم لیوان ویسکی در دست دارد. وقتی مرا دید، بلند شد. نه با احترام، با یک جور کنجکاوی وحشیانه. نگاهی به من کرد و گفت: «دانیال الیعازر. کسی که صبح‌اش را با آتش زدن آبروی آدم‌های باهوش شروع می‌کنه...» به او خیره شدم. نه احترام کردم، نه لبخند زدم. دقیقاً همان‌طور که باید برخورد می‌کردم. به عبری گفتم: «این وفراموش کردی بگی؛ و کسی که شبش رو با دیدن چهره کسانی که از حقیقت می‌ترسن، تمام می‌کنه.» ایزاک خندید. سپس اشاره کرد: «بنشین. حرفات توی مقاله جالب بود. تند، بی‌پروا... اما کمی احمقانه. می‌دونی توی این دنیا، حقیقت کالای ارزانی هست؟ اگر درست فروخته نشه، هیچ ارزشی نداره.» جرعه‌ای از لیوانش نوشید و به من زل زد، پس از مکثی کوتاه گفت: «حالا بگو ببینم، دانیال... تو دنبال چی هستی؟ پول؟ شهرت؟ یا واقعاً فکر می‌کنی با نوشتن چند خط، می‌تونی سیستم اسراییل و تغییر بدی؟» این، همان لحظه حساس بود. تله. لبخند کمرنگی زدم. لبخندی که نباید بیش از حد دوستانه به نظر می‌رسید. گفتم:«نه پول، نه شهرت. من از چیزی می‌نویسم که سیستم سعی می‌کنه پنهانش کنه، ایزاک. چیزهایی که تو داری می‌خونی درمورد خودت، فقط شروع هست. تو فکر می‌کنی من فقط یک روزنامه‌نگارم؟ اشتباه می‌کنی. من کسی هستم که می‌دونه توی اون اتاق‌های تاریک دفتر نتانیاهو، چه معامله‌هایی داره می‌شه. من می‌دونم، و تو هم خوب می‌دونی که اگر من بیشتر قلم بزنم، خیابان کاپلان شاهد انفجارهایی خواهد بود که دیگه نمی‌شه جلوی این مردم و گرفت... مردم معترض به فساد نتانیاهو هستند که چندسال دیگه صداش همه عالم و بر می‌داره...» چشمان ایزاک تنگ شد. ویسکی را روی میز گذاشت. سکوت حیاط حالا سنگین‌تر شده بود. گفت: «تو داری بازی خطرناکی می‌کنی، پسرم.» به شرط حیات ادامه دارد
عاکف سلیمانی
قسمت بیستم چندساعتی خوابیدم و بیدار شدم نماز صبحم را خواندم؛ مشغول مطالعه شدم تا اینکه آفتاب طلوع ک
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت بیست و یکم گفتم: «بازی خطرناک اینه که شما و نتانیاهو دارید برای بقای خودتون دست به هر کاری می‌زنید و نمی‌دونید اون ویترین شیشه‌ای که ترک خورده، تا چندوقت دیگه جوری می‌شکنه که صداش تمام عالم و بر می‌داره...» او جلوتر آمد. حالا بوی عطر گران‌قیمت و الکلش به مشامم می‌رسید. گفت: «اگر تا امروز احساس می‌کردم تو اطلاعاتی داری که نباید داشته باشی، الان یقین دارم...» گفتم: «و تو، ایزاک... تو چیزی داری که من می‌خوام.» متعجب شد. پرسید: «چی؟» نگاهی به اطراف انداختم. محافظ درشت‌هیکل چند متر آن‌طرف‌تر ایستاده بود. صدایم را پایین آوردم، گفتم: «امنیت. برای خودت. نه برای سیستم.» سکوت کرد و تا چند لحظه هیچ‌چیزی نگفت. ناگهان با اخم و کنجکاوی به من خیره شد. از نظر من، این قلاب بود و حالا دیگر ایزاک مال من شده بود. چون فهمید که من نه یک دشمن بیرونی، بلکه یک فرصت درونی هستم. او تکیه داد به صندلی. انگار می‌خواست وزن این حرف را بسنجد. گفت: «بگو ببینم... چی توی اون سرت داری؟» آن شب، در آن ویلا، به ایزاک دروغ گفتم. اما دروغی چنان شیرین و پر از وعده، که او نمی‌توانست از خوردن آن زهرماری‌اش دست بکشد. من در حال ساختن یک تله بزرگ بودم. تله‌ای که قرار بود او را از درون ببلعد. و در پس ذهن دانیال، عاکف داشت می‌خندید. جنگ شروع شده بود. یک جنگ اطلاعاتی تمام عیار، آن هم نه در سایه و از دور؛ بلکه، رو در رو. ایزاک چند ثانیه فقط نگاهم کرد و حرفی نزد. آدم‌هایی که سال‌ها در سیاست نفس کشیده‌اند می‌دانند من چه می‌گویم؛ آن‌ها قبل از هر تصمیمی سکوت می‌کنند، چون سکوت برایشان مثل یک ابزار است و با آن، طرف مقابلشان را وزن می‌کنند. ایزاک لیوانش را برداشت، اما ننوشید. در پاسخ به سوالش که چه در سرت داری، گفتم: «اگر می‌خوای سایه قلم من در معاریو از روی سرت برداشته بشه، باید با من همکاری کنی...» گفت: «جالبه.» گفتم: «جالب‌تر هم می‌شه.» ابرویش کمی بالا رفت. ادامه دادم: «آدم‌هایی در این دنیا هستند که با اطلاعات امنیتی بازی می‌کنن تا روایت‌های واقعی رو کنترل کنن. مقاله‌ها رو هدایت می‌کنن. خبرنگارها رو می‌خرن. بحران‌ها رو مدیریت می‌کنن قبل از اینکه مردم حتی بفهمن بحران وجود داشته...» گفت: «چرا فکر می‌کنی من باید به این موضوع علاقه‌مند باشم؟» به او نگاه کردم، گفتم: «چون اسم تو در یکی از گزارش‌ها اومده.» این دروغ نبود. اسمش واقعاً در پرونده‌های عمومی آمده بود، اما نه به شکلی که من می‌گفتم. مهم این بود که شک را در ذهنش بکارم. آب دهانش را قورت داد، گفت: «چه گزارشی؟» شانه بالا انداختم، گفتم: «یکی از گزارش‌هایی که هرگز منتشر نمی‌شه. البته تا وقتی که من بخوام.» محافظ چند قدم جلو آمد، شاید حس کرده بود فضا سنگین شده. ایزاک با یک حرکت دست او را متوقف کرد. بعد به من گفت: «فرض کنیم حرفت درست باشه. چرا باید به تو اعتماد کنم؟» گفتم: «اعتماد نکن.» مکث کرد و چیزی نگفت. ضربه اول روانی را به او محکم زده بودم؛ ادامه دادم به ضربات بعدی و گفتم: «فقط از خودت بپرس چرا یک روزنامه‌نگار فرانسوی که تازه به اسرائیل اومده، باید زندگی حرفه‌ای‌اش رو با حمله به تو خراب کنه...» ایزاک گفت: «شاید چون احمق هست.» معلوم بود عصبی شده و عملیات دارد درست جلو می‌رود، اما خطرات خودش را هم داشت... لبخند زدم، گفتم: «می‌تونی بگی من احمق هستم؛ اما به نظرم بهتره بگی دانیال چیزی و دیده که تو هنوز ندیدی، با اینکه درمورد خودت هم هست. فقط می‌خوام بدونم بی‌بی هم قرار باشه بدونه، همین قدر بلبل زبونی می‌کنی؟» او دوباره سکوت کرد. این بار طولانی‌تر. در ذهنم داشتم محاسبه می‌کردم. فاصله محافظ تا ما. مسیر خروج. زاویه دوربین‌ها. نه برای حمله؛ بلکه برای بقا. چون حس می‌کردم هر لحظه ممکن است دخل من را دربیاورد؛ ایزاک بالاخره گفت: «فرض کنیم من بخوام بدونم چی دیدی.» گفتم: «اون‌وقت باید این گفتگو ادامه پیدا کنه. اما نه امشب.» اخم کرد. پرسید: «چرا؟» گفتم: «چون من می‌گم.» چند ثانیه نگاهم کرد، بعد ناگهان خندید. این بار خنده واقعی‌تر بود. گفت: «تو واقعاً آدم عجیبی هستی، دانیال.» بلند شد و به سمت استخر قدم زد. گفتم: «خیلی خب. من باید برم. عجله هم دارم.» فوری برگشت به سمت من... گفت: «۴۸ ساعت دیگه. یک شام خصوصی در دفتر من. بدون محافظ. بدون خبرنگار. فقط تو و من.» بدون اینکه پاسخش را بدهم، فقط سرم را به نشانه تایید تکان دادم. او گفت: «اما اگر بفهمم داری وقت من و تلف می‌کنی...» جمله‌اش را کامل نکرد. لازم هم نبود کامل کند؛ من از جا بلند شدم، در دلم گفتم «بازم هیچ گوهی نمی‌تونی بخوری اگر بفهمی دارم وقتت و تلف می‌کنم...» زیرچشمی به اطراف نگاهی کردم، گفتم: «اگر فهمیدی دارم وقتت و تلف می‌کنم، دیگه لازم نیست نگران مقاله‌های من باشی
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت بیست و یکم گفتم: «بازی خطرناک اینه که شما و نتانیاهو دار
بیست و دوم کیفم را از روی میز کشیدم و بدون نگاه به ایزاک به سمت خروجی ویلا حرکت کردم؛ محافظش مرا تا دم در ویلا همراهم آمد. وقتی از در ویلا بیرون آمدم، فوری به سمت مسیری که از قبل تعیین کرده بودیم، حرکت کردم. در خیابان خلوت هرتزلیا، عمار چند صد متر دورتر کنار ماشین ایستاده بود. وقتی رسیدم، فورا سوار شدم، اولین کاری که کردم کروات لعنتی را باز کردم و پرتش کردم روی صندلی پشت. عمار صدای رادیو را روشن کرد، تا در صورت شنود احتمالی، صدا واضح نباشد. دلیل این کارهای ما احتیاط بود، وگرنه می‌دانستیم همه چیز سفید است و مورد مشکوکی وجود ندارد. عمار، به عبری پرسید: «چطور پیش رفت؟» گفتم: «قلاب و نوک نزد، بی‌ناموس چموش، یک‌جا بلعید.» گفت: «پس، مثل سگ ترسیده گفتم: «تا اینجا که اینطور بوده.» چند لحظه سکوت کرد. گفت: «مرحله بعد چیه؟» به تاریکی خیابان و مسیری که داشتیم طی می‌کردیم، نگاه کردم، گفتم: «اون الان فکر می‌کنه می‌تونه من و به استخدام خودش در بیاره... در حالی که من دارم ازش استفاده می‌کنم. فقط یه نگرانی دارم؛ موساد. قبل از اینکه ما ضربه بزنیم، به شبکه ما ضربه بزنه و بریم زیر ضربه...» عمار در یک خیابان فرعی پیچید؛ سرم را به صندلی تکیه دادم، در شیشه کنارم تصویر خودم را دیدم. دانیال الیعازر. نویسنده جوانی که قرار بود به حلقه قدرت اسراییل نزدیک شود. اما در پشت آن چهره، منه عاکف داشتم نقشه بزرگ‌تری می‌کشیدم. چون ایزاک فقط یک در بود. و پشت آن در، جایی بود که تصمیم‌های واقعی برای جنگ گرفته می‌شد. جایی که اگر می‌توانستم واردش شوم... بازی دیگر فقط یک عملیات نبود و یک جنگ تمام عیار بود. طوری که در تاریخ ثبت شود. 48 ساعت بعد... کارت شناسایی دانیال الیعازر هنوز برایم غریبه بود. هر بار که آن را از جیبم بیرون می‌آوردم، حس می‌کردم دارم زندگی مرد دیگری را قرض می‌گیرم. نگهبان جلوی گیت فقط یک نگاه کوتاه انداخت، من را بازرسی بدنی کرد، سپس سر تکان داد و راه را باز کرد. به سمت آسانسور حرکت کردم؛ با آن، به طبقه هفتم رفتم. دفتر ایزاک انتهای راهرو بود. در را که زدم، صدایش از داخل آمد: «بیا تو، دانیال.» وقتی وارد دفتر ایزاک شدم، بوی قهوه سوخته در تمام اتاقش پیچیده بود. همیشه برای من سوال بود چرا در تل‌آویو آدم‌ها قهوه را زیاد می‌جوشانند؛ مثل اضطرابی که هیچ‌وقت کاملاً فرو نمی‌نشیند، آن هم اضطرابی که صهیونیست‌ها معتقدند هرلحظه ممکن است نیروهای سازمان مجد (دستگاه اطلاعاتی حماس) را در کنار خود لمس کنند. وقتی در را بستم، او حتی سرش را بالا نیاورد به من نگاه کند. پشت میز چوبی بزرگش خم شده بود و پرونده‌ای را ورق می‌زد. چند ثانیه طول کشید تا نگاهم کند. وقتی سرش را بالا آورد و چشم تو چشم شدیم، لبخند زدم. همان لبخندی که پشتش هزاران نقشه بود که از قلب اتاق عملیات تهران، ساخته بودم. گفت: «شنیدم در پاریس خوب کار کردی.» گفتم: «پاریس شهر شایعات هست. نصف چیزهایی که می‌شنوی واقعی نیست.» ایزاک لبخندی زد. گفت: «من به نصفش هم راضی‌ام.» چند دقیقه درباره رسانه‌ها و فضای سیاسی رژیم حرف زدیم. بیشتر گوش دادم تا اینکه بخواهم حرف بزنم. آدم‌ها وقتی احساس می‌کنند شنیده می‌شوند، بیشتر از چیزی که باید حرف می‌زنند. وسط حرف‌هایش ناگهان گفت: «تو از من دقیقا چی می‌خوای دانیال؟» گفتم: «قبلا هم سربسته گفتم چی می‌خوام. اما بزار این‌بار جور دیگه بیان کنم. می‌خوام قفل و برام باز کنی. مطمئن باش تو هم تامین می‌شی و سندی و ازت نمی‌گذارم توی معاریو منتشر بشه... اما اگر بخوای توی بازی، من و بپیچونی، اونوقت همه چیز می‌ره هوا.» چشم‌هایش برق زد. مشخص بود که قلاب فقط تا حلقومش فرو نرفت، بلکه از حلقوم تا فیهاخالدونش را به قلاب کشیدم... گفت: «من تو رو به آرزوهات می‌رسونم...» یک لحظه، به خودم تلنگری زدم؛ با خودم گفتم: «اگر این داره از من استفاده می‌کنه تا مهره‌ای رو در جای دیگه‌ای حذف کنه... اگر شبکه ما لو رفته باشه و این داره این‌جا وقت کشی می‌کنه و...» ناگهان در همین حین، یاد عمار افتادم. به شرط حیات ادامه دارد